مردی که با تلفن حرف می زد و لبخند می زد، شاید چند دقیقه قبل از خانه ای بیرون آمده بود که در آن کسی دیگر با او حرف نمی زد. زنی که دست کودکش را گرفته بود، شاید تمام روز را تلاش کرده بود وانمود کند خسته نیست.
پسر جوانی که هدفون گذاشته بود و بی تفاوت راه می رفت، شاید شب قبل تا صبح با فکرهای خودش جنگیده بود. آدم ها بیشتر از آنچه نشان می دهند، حمل می کنند.
صدای در، نگاه دکتر را از پنجره جدا کرد.
منشی سرش را داخل آورد. دکتر، یک نفر آمده. وقت قبلی ندارد. دکتر نگاهی به ساعت انداخت. آخرین جلسه تمام شده بود و معمولاً در چنین ساعتی بیمار جدیدی نمی پذیرفت، اما منشی هنوز ایستاده بود. گفت اگر شما قبول نکنید هم اشکالی ندارد. دکتر لبخند کوچکی زد. این جمله معمولاً یعنی خیلی هم اشکال دارد. منشی لبخند زد. اسمش سارا امینی است. گفت فقط می خواهد چند دقیقه صحبت کند.
مشکلش چیست؟ منشی مکث کرد.
گفت مشکلی ندارد. دکتر سرش را بالا آورد. این جمله را زیاد شنیده بود. گاهی وقتی کسی می گفت : مشکلی ندارم، منظورش این بود که مشکلش آنقدر قدیمی شده که دیگر نمی داند اسمش چیست. بفرستید داخل. زن با فاصله چند ثانیه وارد شد. اولین چیزی که توجه دکتر نادری را جلب کرد، آرامش بیش از اندازه او بود.
افراد آرام زیادی دیده بود، اما آرامش بعضی ها طبیعی نیست؛ شبیه دیواری است که خیلی محکم ساخته شده تا چیزی پشت آن دیده نشود.
سارا زنی حدود چهل ساله بود. لباسی ساده اما بسیار مرتب پوشیده بود. موهایش دقیق جمع شده بود و چهره اش نشان می داد برای ظاهرش اهمیت زیادی قائل است. نه از آن جهت که بخواهد جلب توجه کند. بیشتر شبیه کسی که نمی خواهد هیچ نشانه ای از آشفتگی در او پیدا شود. نشست. صاف. دست هایش را روی کیفش گذاشت.
دکتر گفت: خوش آمدید. چه چیزی باعث شد امروز به اینجا بیایید؟ زن لبخند زد. راستش آمدم که به همسرم ثابت کنم اشتباه می کند.
درباره چه چیزی؟ …































































