در جریان جلسات سیاستگذاری مجله «روایت»، کاشی گاهی طرحی از تاریخ اندیشه پیش میکشید که با روایت آشنای من فرق داشت. در یکی از همان بحثها از هابرزی گفت که مسئلهاش تأسیس دولت مدرن یا خروج از وضع طبیعی نبود. هابر کاشی هنوز نسبتی جدی با الهیات داشت؛ متفکری که برای ساختن سیاست جدید، تمام معماری جهان قدیم را ویران نکرده بود.
این تصویر برای من تازه بود. کاشی میگفت اتفاق مهم فقط این نیست که خدا از جایگاه پیشین خود کنار میرود؛ باید دید بعد از رفتن خدا چه بر سر جای او میآید. در ساختمان جدید هنوز جایی برای یک قدرت برتر وجود دارد. لویاتان در فضایی مینشیند که معماری پیشین آن را برای امر برتر آماده کرده بود. هابر محتوای الهیات را کنار میزند، اما چیزی از صورت آن را با خود به سیاست مدرن میآورد.
این نوع خواندن تاریخ اندیشه با شیوه معمول کاشی هم سازگار بود. در همان جلسات ممکن بود بحث هابر به لویناس برسد، از لویناس به ویتگنشتاین برود و دوباره به ایران برگردد. میان این نامها برای او نسبتی وجود داشت که آن زمان همیشه برای من روشن نبود. سالها بعد هم بارها از او شنیده بودم که غرب را باید از مسیر تاریخ الهیات خواند، اما ایران را شاید بیشتر باید از مسیر تاریخ الهیات فهمید.
مدتها این حرفها برای من قطعات جداگانهای از جهان فکری کاشی بودند. هابر یک جا بود، لویناس جای دیگر، علاقهاش به آرنت جای دیگری و حساسیتش نسبت به تقلیل انسان به قدرت و منفعت هم مسئلهای دیگر. بعدها به نظرم رسید شاید اینها آنقدر هم از هم دور نباشند.
شاید همان چیزی که کاشی در هابر میدید، به شکل کاملاً متفاوتی در زندگی فکری خودش هم اتفاق افتاده بود. آنچه در پی میآید، نه ادعایی درباره خودفهمی کاشی، بلکه بازسازی من از مسیری است که میان گفتهها، نوشتهها و خاطراتم از او میبینم. …



































































































































































