فرقی نمیکند چرخِ از نو اختراعشدهی سینمای ایران را از کدام نقطه بررسی کنیم. از فیلمنامهای که پیش از نوشتهشدن باید از سد ملاحظات نظارتی عبور کند تا فیلمی که پیش از آنکه دیده شود باید قابلیت فروشش را به اثبات برساند. از کارگردانی که میان رویای مؤلفبودن و الزامات سرمایه معلق مانده، تا سرمایهگذاری که قرار است با وعدهی سود، اعتبار و گاه امتیازات مالی به این چرخه وارد شود. در هر نقطه میتوان نشانههای سازوکاری را دید که گویا تمامی پیشنیازهای زمینگیرشدن خود را، آگاهانه یا ناآگاهانه، با دقتی کمنظیر فراهم کرده است و اگر کُمیت این چرخه در نهایت نلنگد، جای تعجب دارد!
در ابتدای این چرخهی سادهسازیشده — که هر نقطهاش ماجراها و پیچخمها دارد که میتوان دربارهاش صدها صفحه نوشت و تحلیل و بررسی کرد — فیلمنامهنویس سینمای ایران، پیش از آنکه با چگونگی روایت مواجه باشد، باید تکلیف خود را با واقعیت روشن کند. ایدهاش را تا جای ممکن انتزاعی، بیخطر و دور از جامعهای تعریف کند که قرار است فیلمش در همان جامعه ساخته شود. از اینرو که نزدیکشدن به واقعیتهای روزمره، به قدری تلخ، پیچیده و سیاسی شده که بازنمایی آن در جریان رسمی سینما، اغلب پیشاپیش محکوم به شکست است. اگر هم نویسنده تصمیم بگیرد بخشی از این واقعیت را، آنهم به شکلی کاریکاتوری و چندین گام عقبتر از خود واقعیت، روایت کند، باید آمادهی تماسهای ناشناس، اصلاحات بیپایان و قلعوقمع شورای نظارت باشد.
از یک سو، واقعیت اجازهی ورود به پرده سینما را ندارد و از سوی دیگر، مخاطب دیگر خریدار نسخههای دستچندم و عقبمانده از همان واقعیت نیست. فیلمنامهنویس باید هم از ممیزی عبور کند و هم پاسخگوی خشم مخاطبی باشد که از این شکاف عمیق میان زندگی و تصویر، خسته شده است. …































































