
توی سکانسی از فیلم «پشت خطوط دشمن» (Behind Enemy lines ۲۰۰۱) جنگنده F-۱۸ بر فراز منطقه بالکان پرواز میکند و حین شناسایی تجهیزات نظامی غیرمجاز، با شلیک سامانه پدافند منطقه، به سرعت ضرباهنگ صحنهها تغییر میکند. مخاطب عام سینما از تماشای صحنههای تعقیب و گریز موشک حرارتی شلیک شده و جنگنده به هیجان میافتد.
پلانها ثانیه به ثانیه در حال تغییر است. موشک حرارتی عین سایه به دنبال جنگنده افتاده. میان هیاهوی موتور جنگنده و موشک پدافند، میشود صدای نفسهای تند خلبان جنگنده را از دل موسیقی متن پرحرارت صحنهها شنید. ما، صورت خلبان را نمیبینیم، اما دانههای سرد عرق روی پوست صورتش را احساس میکنیم. دلمان آشوب میشود. جنگنده، بارها به شکل عمودی بالا میرود و با شیب تندتری پایین میآید.
ما میدانیم همه چیز، یک سکانس سینمایی با جلوههای ویژه بصری است. ما میدانیم آن جنگنده واقعا توی آسمان نیست. میدانیم زیر آن ماسک بزرگ سیاه، یک بازیگر سینما نشسته. میدانیم آن چراغ ها، آن بوقهای ممتد، آن فراز و فرودهای شدید جنگنده، هیچ کدام واقعی نیست، اما تپش قلب، بی اراده بالا میرود. هر لحظه امکان اصابت موشک حرارتی به جنگنده وجود دارد.
تصاویر روی صفحه نمایش خلبان، صداهای مبهم، جملات نامشخص انگلیسی، پیغامهای لاتین سبزرنگ، هیچ چیزی به ما اضافه نمیکند. ما فقط میدانیم جان خلبان در خطر است. خلبانی که بازیگر است. دلمان شور میزند. دلمان میخواهد هرچه زودتر آن اهرم ایجکت کردن را بالا بکشد. موشک، نیمی از جنگنده را منفجر میکند.
کابین خلبان هر لحظه در حال سقوط است. اهرم بالا کشیده میشود. دریچه شیشهای بالای سر خلبان کنده میشود و بعد با انفجار یک راکت زیر صندلی خلبان، پرتاب با موفقیت انجام میشود. چند پلان بعدتر، لاشه جنگنده به زمین میافتد. موسیقی متن آرامتر شده. دود، جنگل زیر پای جنگنده را پر کرده. اما تا چند پلان بعدتر، خبری از سرنوشت خلبان داستان نداریم. این، توصیفی از یک سکانس سینمایی بود.
سکانسی التهاب آور و هیجان انگیز که آدم را تا آخرین دقیقه فیلم با خود میکشاند، اما ماهها پیش، چهار خلبان غیور ایرانی، حین انجام مأموریت در جنگ چهل روزه رمضان، پس از پایان عملیات، هنگام بازگشت به خاک وطن، هدف شلیک پدافند دشمن قرار میگیرند. این دیگر یک فیلم سینمایی نیست. …












