پنجشنبه, ۲۸ تیر, ۱۴۰۳ / 18 July, 2024
مجله ویستا

نصف دیگرش را بگذار خودم پشم بکارم


نصف دیگرش را بگذار خودم پشم بکارم
روزی بود روزگاری بود . که اغلب مردها سرشان را تیغ می زدند و از ته می تراشیدند در آن روزگار ، یک روز ملّا نصرالدین احساس کرد که موهای سرش بلند شده رفت سلمانی تا سرش را تیغ بیندازد از قضای روزگار تیغ سلمانی کُند بود و مرد سلمانی برای تراشیدن موی سر او مجبور بود فشار بیشتری به پوست سر ملا وارد کند به همین دلیل تیغ پوست سر او را می بُرید و زخم می کرد . سلمانی برای اینکه خون از سر ملا بیرون نیاید فوراً روی هر زخمی یک تکه پنبه می گذاشت . هر بار که سر ملّا زخم می شد ، آه از نهادش بر می آمد امّا حرف نمی زد . تا اینکه ملّا نگاهش به آینه افتاد دید سرش پر از بریدگی های تیغ شده ، عصبانی شد و از زیردست سلمانی خودش را نجات داد . سلمانی به او گفت : جناب ملّا لطفاً کمی دیگر بنشیند هنوز کار تمام نشده ، نصف موهای سرت را تیغ نزده ام . ملا نصرالدین با ناراحتی جواب داد : دستت درد نکند ، خودت که می بینی ، نصف سرم را تو پنبه کاشته ای . همین بس است .
نصف دیگرش را می خواهم خودم پشم بکارم ، از آن به بعد به کسی که کارش را به خوبی انجام ندهد و صاحب کار نیمه تمامش را از او پس بگیرد می گویند (نصف دیگرش را بگذار خودم پشم بکارم)
منبع : نونهال