دوشنبه, ۳۱ اردیبهشت, ۱۴۰۳ / 20 May, 2024
مجله ویستا


انسان علوم انسانی ما


انسان علوم انسانی ما
موضوع سخن من وضعیت علوم انسانی است. ادگار مورن جامعه شناس فرانسوی در کتاب "پارادایم گمشده" از پرسش هایی می گوید که معمولاً انسان ها در سنین نوجوانی همیشه برایشان مطرح است. پرسش هایی درباره نوع انسان و زندگی. بعداً وقتی این انسان وارد دانشگاه و سیستم های آموزشی می شود، این پرسش ها یا فراموش می شوند یا خفه می شوند و یا به ابتذال کشیده می شوند.
مورن با این دغدغه نسبت به اینگونه پرسش ها معتقد است باید به پرسش های دوران جوانی بازگشت. من هم زمانی که به وضعیت علوم انسانی فکر می کردم به یاد پرسش های دوران جوانی ام افتادم. این پرسش ها چه بود؟ برای پاسخ به این پرسش ها بود که نسل ما به سراغ علوم انسانی رفت.
علوم انسانی گاه به علوم اخلاقی یا علوم روح نیز تعبیر شده است. در حوزه آنگلوساکسون به آن علوم اجتماعی می گویند. ظاهراً این علوم قابلیت بیشتری نسبت به علوم دقیقه و زیستی برای پاسخ گفتن به پرسش های اولیه انسان دارد. اما علوم انسانی علی رغم تصور ما به پرسش هایمان پاسخ نگفت. در نهایت وقتی به دوره تحصیلم در حیطه علوم انسانی می نگرم باز هم در می یابم سؤال های دوره جوانی ام دست نخورده باقی مانده است. اگر به قول مورن نگویم خفه شده، مبتذل شده یا به انحراف کشیده شده است. مشکلات علوم انسانی ما چیست؟ خیلی از متفکران ما پاسخ های متفاوت داده اند. اعم از اینکه این علوم کاربردی نیستند، ما به ازای اجتماعی ندارند، این علوم نمی توانند ما را برای شناخت جامعه کمک کند، بازار جامعه شناسی سرگرم کننده، گرم تر از جامعه شناسی راهگشاست. من ابتدا نگاهی به وضعیت علوم انسانی در اروپا می اندازم و بعد به آسیب شناسی موقعیت علوم انسانی در ایران می پردازم.
در اروپا متفکری که اولین بار به این مسئله اندیشید و تمام بخش دوم زندگی اش را بر روی این مسئله گذاشته است، ادگار مورن جامعه شناس فرانسوی بود.
او تا ۳۰ سال پیش یکی از قطب های اصلی جامعه شناسی فرانسه شناخته می شد. او زمانی که به نظر می رسید همه کارهای خود را در عرصه جامعه شناسی به پایان رسانده است و هیچ مشکلی ندارد، در دهه ششم عمرش دوباره زندگی دانشجویی را از سر گرفت و دوباره به سر کلاس رفت. او برای من نمونه اعلای انسان جستجوگر است. او برای یافتن پاسخ پرسش های اولیه اش از هیچ کاری فروگذار نبود. او در حوزه سیاسی هم یکی از چهره های شاخص مقاومت فرانسه است. همانطور که می دانید مورن، نام مستعار او در زمان جنگ جهانی دوم بود. او بارها دستگیر شده بود. مورن را به عنوان اندیشمند پیچیدگی می شناسند. او قرن بیستم را قرن اندیشه های بغرنج می نامد. زیرا معتقد است مسائل آنقدر ساده نیست که بتوان آنها را تحلیل کرد. همه چیز درهم تنیده و پیچیده است. حال در این شرایط پیچیده، علوم انسانی چه نقشی ایفا می کند؟
مورن معتقد است علوم انسانی از قرن ۱۹ به بعد از عرصه معرفت و دانش به سمت تخصصی شدن هرچه بیشتر و بیشتر حتی به صورت افراطی رفته است.
هر علمی در یک حوزه می تواند صرفاً گوشه ای را برای ما روشن کند. اما این دانش ها آنقدر تخصصی و قطعه قطعه شده اند که کلیت علوم از دست آنان خارج شده است.
مورن جمله ای از پاسکال شاهد می آورد که: کل را جز در پرتو اجزا نمی توان شناخت و اجزا را جز در پرتو کل نمی توان شناخت.
علوم ما به خاطر ضرورت تخصص ها، اجزایش آنقدر واجد اهمیت شده که کل انسان را از دست داده است. برای آنکه دوباره با کل انسان که موضوع علوم انسانی است بتوانیم رابطه برقرار کنیم، مورن از پیوند میان دانش ها سخن به میان می آورد. او می گوید دانش کنونی ما تکه تکه شده است و بسیاری اوقات بازتابی را که از واقعیت به ما می نمایاند درست نیست. بلکه واقعیت های منقطع و واژگونه را به ما می نمایاند. او معتقد است برای غلبه بر مشکل باید بین همه عرصه های دانش و معرفت بشری ارتباط برقرار کرد. او از تثلیث میان علوم دقیقه، علوم زیستی و علوم انسانی سخن به میان می آورد. او می گوید باید بتوان میان این علوم رابطه برقرار کرد تا بتوان به سؤالات کوچک انسان پاسخ گفت. زیرا زمانه ما زمانه پیچیدگی هاست. در نتیجه برای یک سؤال بسیار کوچک مجبوریم تمام عرصه های دانش بشری را فراخوانیم تا به سؤالی کوچک پاسخ دهیم.
بنابراین آسیب مهمی که مورن تشخیص می دهد، تخصصی شدن افراطی است. زیرا واقعیت و دانشی که این علوم از جهان امروز ما می دهند به کار ما نمی آید. راه حل پیشنهاد شده توسط او تقویت کردن مطالعات میان رشته ای و فرارشته ای است.
این مواردی بود که مورن درباره وضعیت علوم انسانی در غرب تشریح کرده بود. من به این فکر هستم که بحث مورن در حوزه علوم انسانی ایران معتبر است یا نه؟ آیا مشکل علوم انسانی ما تخصصی شدن مفرط است که ما را به اینجا رسانده است؟
گاهی اوقات بسیاری افراد حتی فلاسفه از اظهارنظر درباره مسائلی که در حوزه تخصصی شان نیست به این بهانه خودداری می کنند. جالب است مواردی که عقل سلیم قادر به پاسخگویی است، در این مورد هم خاموش می مانیم. چون معتقدیم در این مورد تخصص نداریم. بنابراین آیا مشکل ما و وضعیتی که علوم انسانی ما پیدا کرده است به دلیل تخصصی شدن مفرط است که هر کس فقط در حوزه تخصص خود اظهارنظر می کند؟
مورخ با جامعه شناس بحثی ندارد، فیلسوف هم با جامعه شناس بحثی ندارد. هر کدام از اینها با اقتصاددان و مردم شناس بحثی ندارد. آیا مطالعات میان رشته ای در ایران مطرح است و می تواند جایگاه و قابلیتی داشته باشد که اصحاب علوم مختلف را دور هم جمع کند؟ چرا هیچ یک از جریان های علوم انسانی، جریان ساز نیستند؟ چگونه می توان دریافت که چالش های اصلی علوم انسانی در جامعه ما چیست؟ این موضوع جدای از اهمیت آکادمیکش واجد اهمیت روشنفکری نیز هست. زیرا روشنفکران ما اغلب از حوزه علوم انسانی رشد می کنند.
پی بردن به مشکلات عرصه علوم انسانی، کشف جدید من نیست. تمام کسانی که در زمینه جامعه شناسی علوم انسانی بحث کرده اند، به آسیب شناسی ها پرداخته اند. به نظر من سه چالش مهم در زمینه وضع خاص علوم انسانی در جامعه ما قابل شناسایی است.
اولین نکته این است که علوم انسانی ما به نسبت غرب و دیگر رشته ها در ایران رشته جوانی است. به این معنا که به گفته صاحب نظران در مرحله تأسیس است. ما هنوز در مرحله ترجمه متون اولیه هستیم. ما هنوز درگیر مسأله زبانیم. ما هنوز با این مشکل مواجهیم که تعریف واحدی از مفاهیم علوم انسانی و اجتماعی نداریم. متون اصلی و لازم در این حوزه هنوز در کشورمان ترجمه نشده است. هنوز در خیلی حوزه ها درباره خیلی از متفکران به صورت شفاهی صحبت می کنیم. دانش ما شفاهی است. چون در مرحله اولیه ساخت و تأسیس هستیم نمی توانیم بگوییم مشکل ما تخصصی شدن مفرط است.
اتفاقاً برخلاف نظریه مورن من معتقدم مشکل ما شکل نگرفتن تخصص ها در بسیاری حوزه های علوم انسانی است. به نظر من اولین مشکل در حوزه علوم انسانی این است که این رشته هنوز جوان و در مرحله تأسیس است و نتوانسته زبان، ادبیات و متون خود را شکل دهد. در نتیجه مشکلش تخصصی شدن مفرط نبوده، بلکه تخصص های آن باید شکل گیرد و علوم انسانی مانند دیگر علوم باید به رسمیت شناخته شود. در شرایط حاضر، علم پزشکی به عنوان علم عالی در نظر گرفته می شود. پزشک همپای روحانی و شخصیت های مذهبی درباره مرگ و زندگی نظر می دهد. انسان های معتقد می گویند مرگ و زندگی من در دستان پزشک است. از این رو پزشکان با روحانیون رقابت می کنند. حتی در نهایت حرف پزشک بیشتر اعتبار دارد. در نتیجه علم پزشکی اقتدار بیشتری نسبت به همه علوم دارد.
علم فیزیک و علوم دقیقه از آنجایی که ما به ازای تکنیکی دارند یعنی دانش آنها علمی و کاربردی است باز هم دارای اقتدار است. اما عالم انسانی به عنوان یک متخصص شناخته نمی شود. اینگونه نیست که در جمعی دوستانه وقتی جامعه شناسی حضور داشته باشد افراد دیگر به خود اجازه صحبت در باره موضوعی اجتماعی ندهند. برعکس، دیگران حرف ها و تحلیل های بیشتری ارائه می کنند. هیچ کس دانش جامعه شناسی شما را جدی نگرفته و به رسمیت نمی شناسد. این علم به رسمیت شناخته نمی شود. چون به مرحله تولید نرسیده به عنوان تخصص شناخته نمی شود.
این اولین چالش علوم انسانی در ایران است. راه درمان آن هم این است که ادبیات و متون آن پی ریزی شوند. تخصص ها و سنت هایش شکل گیرد تا به مرحله ای برسیم که بتوانیم با دیگر علوم رقابت یا حتی گفت وگو کنیم.
دومین مشکل علوم انسانی در جامعه ما این است که از مزایای آن بی بهره و از مضرات آن بهره مند شده ایم. یعنی از مزایای شکل گیری تخصص ها بی بهره ایم اما مضرات آن را که گسست میان شاخه های مختلف علم است همانطور که مورن معتقد بود، تحمل و تجربه می کنیم.
علوم انسانی ما با علوم دقیقه و علوم زیستی ما کاملاً بی ربط است. از طرف دیگر بین علوم قدیمه و جدیده ما هیچ ارتباطی نیست. اینکه در حوزه های مختلف علوم دینی مان چه اتفاقی می افتد خبری و اطلاعی به علوم انسانی نمی رسد. در متن علوم انسانی، بین شاخه های علوم انسانی هم رابطه ای برقرار نیست. در دانشکده علوم اجتماعی گروه ارتباطات از جامعه شناسی و هر دو از نحوه فعالیت گروه انسان شناسی بی اطلاعند. به این معنا که در میان خود علوم انسانی هم پیوستگی برقرار نیست. در نتیجه هر کسی در گوشه کلاس خود، ساز خود را می زند و این سازهای ناهمگون کوک نشده نمی توانند ارکستر هماهنگ علوم انسانی را به وجود آورند. بنابراین ما گسست بین شاخه های علوم انسانی را نه آنگونه که غرب تجربه کرده، می آزماییم. در کشور ما علوم به غربی و شرقی تقسیم می شوند و علوم خودی را ارج نهاده و به علوم غیر خودی بی اعتنایی می شود.
سومین چالش فراروی علوم انسانی در ایران وضعیت متفاوت جامعه ما نسبت به تثلیثی است که ادگار مورن بین علوم دقیقه، زیستی و انسانی در جامعه غربی برقرار کرده است. به نظر من آنطور که مورن در پی ایجاد نهاد گفتگو بین این سه علوم در غرب بود برای ایران بدون در نظر گرفتن عامل دین کافی نخواهد بود. به اعتقاد تیلیش، دین هسته سخت فرهنگ است. اما دین در ایران موقعیت متفاوتی دارد. دین در حکومت، دولت، سیاست گذاری های کلان و آموزش و پرورش حضور و مداخله دارد.
در نتیجه نمی توانید گفتگویی بین این سه علوم داشته باشید بدون اینکه به این عامل توجه نکنید. رابطه ای که دین با علوم انسانی برقرار کرده کاملاً با نوع رابطه ای که با علوم دقیقه و زیستی برقرار کرده، متفاوت است.
دین در حوزه پزشکی، امتیازات زیادی به این حوزه واگذار کرده است. من معقتدم دین در ایران به نسبت کلیسا و غرب که در برابر علوم پزشکی ایستادگی و اظهارنظر می کند با تسامح بیشتری برخورد می کند. در بحث هایی چون اتانازی و مرگ آسان و خیلی از موارد دیگر، دین اسلام به پزشکی امتیازات زیادی می دهد. در حوزه علوم دقیقه خیلی اظهارنظر نمی کند ولی در حوزه علوم انسانی به دلیل موقعیت به رسمیت نشناخته شده اش، در همه موارد با علوم انسانی بحث و چالش دارد. در همه موارد احساس خودکفایتی می کند. در نتیجه به علوم انسانی به عنوان علمی مستقل احترام قائل نیست. موضع آن در قبال علوم انسانی حذف و یا به استخدام درآوردن آن است. در نتیجه بین دین و علوم انسانی ناهمزبانی و طرد متقابل وجود دارد.
حکایت بومی کردن و اسلامی کردن علوم انسانی حاکی از رابطه پیچیده دین و علوم انسانی است. امروز در بسیاری از دپارتمان های اروپای غربی، به چگونگی رابطه دین و علوم انسانی پاسخ داده شده است. نزدیک به دو دهه است که گرایش علوم انسانی ادیان به وجود آمده است که شامل تاریخ، جمعیت شناسی، جامعه شناسی و جغرافیای ادیان است. اینها علوم بینارشته ای است که رابطه دین و علوم انسانی را می کاود.
همچنین در آکادمی های غربی رشته ای تحت عنوان مطالعات تقریب به وجود آمده است که از علوم مختلف جهت برقرار کردن گفت وگو میان علوم انسانی و دین استفاده می کند.
متأسفانه در ایران چنین حوزه هایی شکل نگرفته است و ناهمزبانی متقابل بین علوم انسانی و دین وجود دارد.
این ۳ محور یعنی جوان بودن علوم انسانی، قطعه قطعه بودن دانش و گسست میان شاخه های مختلف آن و سوم موقعیت پیچیده برقرار شده بین دین و علوم انسانی در ایران چالش های مهم علوم انسانی در ایران اند که باید با پاسخ دادن به این چالش ها، موقعیت علوم انسانی را در کشور بهبود بخشیم تا علوم انسانی بتواند با جریان سازی مؤثر به عنوان یک دانش به رسمیت شناخته شود.
حال به طرح این پرسش می پردازم که انسان علوم انسانی ما چگونه انسانی است؟
چرا این سؤال به ذهنم آمد؟ بارها می بینم و از خود می پرسم انسانی که درباره اش صحبت می کنیم و انسانی که رشته تحصیلی ما درباره شناخت آن است، کجاست؟ اجتماع علوم اجتماعی که ما درباره آن تحصیل می کنیم کجاست؟ چرا من در تجربیات مختلفم با آن برخورد نمی کنم؟ بارها از خود می پرسم دنیای من چقدر با دنیای مردم متفاوت و بی ربط است. علوم اجتماعی که من درباره اش تحصیل می کنم، اجتماعش کجاست؟ علم من به من درباره کدام اجتماع آگاهی می دهد؟ آیا این علوم به من کمک می کند که اجتماعات دور و بر خود را بشناسم یا نه؟
در نتیجه به ذهنم آمد که انسان علوم انسانی ما یک مفهوم است. جاندار و زنده نیست. فاقد ملیت و طبقه و تاریخ است. انسان کلی پا در هواست. هنگامی هم که می خواهی او را به زمین بکشی به تو می گوید که من تخصص ندارم و مثل بادبادک رهسپار آسمان می شود. تا هنگامی که در آسمان است می توانی با او بحث و جدل کنی اما به محض اینکه او را به زمین می کشی، ناکارآمد است. انسان علوم انسانی که ما درباره اش به علم آموزی می پردازیم، انتزاعی است. زیرا علوم انسانی ما انتزاعی و تجریدی است.
در عین اینکه بسیاری از فعالیتهای علمی ما میدانی و پیمایشی است اما عملاً این فعالیت های پیمایشی همه پایان نامه ای اند. بیشتر تمرین روش است تا اینکه یافته های تحقیق اهمیت داشته باشد. علی الاغلب از این تحقیقات یافته ای استخراج نمی شود. پژوهش های موردی هم اغلب در مراکز تحقیقاتی محصور باقی می ماند. ارقام این پژوهش ها اغلب خاموش می مانند و تحلیل نمی شوند. از دل این فعالیتهای میدانی، نظریه ای استخراج نمی شود.
دومین ویژگی انسان علوم انسانی ما این است که این انسان قطعه قطعه شده است. تاریخ، از گذشته انسان می گوید. اقتصاد، از جیب او می گوید. جامعه شناسی، از فرهنگش می گوید. هر کسی تکه ای از انسان را مثل داستان فیل مولوی به دست گرفته و تشریح می کند. اما کل انسان چی؟ کسی باید خارج از آکادمی تکه های انسان را به هم بچسباند تا تصویری کلی از این انسان داشته باشد؟ تا بعدها بتواند کل را در پرتو جزء بشناسد.
سومین ویژگی انسان علوم انسانی ما این است که او در برابر یک آلترناتیو قرار دارد. آلترناتیو بین علم و انسان. ویژگی علوم این است که ما را مجهز و توانمند می کنند. به ما تکنیک، قدرت، رسمیت و اعتبار می دهند. بنابراین به دلیل گسترشی که وجود دارد عرصه علوم متفاوت است. شما باید یا علم را بگیرید یا انسان را. اگر انسان را بگیرید، حکایت متفاوتی پیش رو دارید. وارد بحث های انسان می شوید: فرد انسان در مواجه اش با سرنوشت، جامعه و طبیعت.
بنابراین انسان علوم انسانی ما انسانی مردد است. در نهایت من فکر می کنم انسان علوم انسانی ما چهره یک متخصص را ندارد. چهره مورخ، جامعه شناس و اقتصاد دان را ندارد. زیرا تخصص ها شکل نگرفته و ما به مرحله تولید اندیشه و نظریه نرسیدیم. چون به مرحله تولید نرسیدیم، متخصص هم نداریم. جامعه هم تخصص علوم انسانی را به رسمیت نمی شناسد. بنابراین انسان علوم انسانی، متخصص نیست؛ بلکه بیشتر شبیه روشنفکر امروزی ماست. انسانی مردد که آگاهی های پراکنده اش به درد تحقیق اجتماعی نمی خورد. انسانی که مدعی است اما اصلاً دعوتی ندارد.
با توجه به تصویری کلی و شماتیک که در جاهایی به صورت کاریکاتورال ارائه کردم، فکر می کنم وظیفه ما اینست که اولاً به این انسان جان دهیم. یعنی به سراغ جامعه رفته و درباره انسان و اجتماعات موجود به بررسی بپردازیم و از دل آنها نظریه استخراج کنیم. نظریات ما و بحثهای ما برای توضیح حیات این آدمهای مشخص باشد.
ثانیا برای اینکه جریان سازی کرده و از وضعیت جامعه خودمان خبر دهیم، باید پرسش ما از جامعه، مطرح شود نه از متن و کتابها. برای این کار ناگزیریم مطالعات میان رشته ای را بوجود آوریم. ناگزیریم از اصحاب مختلف علوم اجتماعی دعوت کنیم تا بتوانیم با اجماع نظر به یک موضوع اجتماعی کوچک خودمان پاسخ دهیم.
زمانی که بحث تقریب میان علوم و جان دادن به انسان علوم اجتماعی را مطرح می کردم به من انتقاد شد که همه این حرفها و بحثها شعار است و در عمل اتفاق دیگری می افتد. شما تک نفره می نشینید و این بحثها را در حد شعار مطرح می کنید. گویا این انتقاد راست و درست است. این حرف برای من تکان دهنده بود. ولی بعد فکر کردم شعار هم بد نیست. زیرا اولاً من را نسبت به خودم در رودربایستی می اندازد. در نتیجه در سخنانم اول به حساب خودم می رسم که در این مسیر چه کرده ام. دومین خوبی شعار این است که آنقدر تکرار می شود که عمومیت و اجماع ایجاد می کند. در نتیجه این اجماع با نیرویی که توسط آن حاصل می شود، موجب تحولی وسیع می شود.
مزیت سوم شعار این است که نباید قدرت کلمات را دست کم گرفت. کلمه، کلمه است. ولی حرف و کلمه هم می توانند با هم متفاوت باشند. کلمه ای می تواند در حد کلمه باقی بماند؛ ولی کلمه و حرفی می تواند در جایی و برهه ای از زمان بر اساس نیازی جان گرفته و تجسد یابد. یا اینکه می تواند زخمی کند، همانطور که می تواند درمان کند.
متن پیش رو بخش اول سخنرانی دکتر سارا شریعتی با عنوان «انسان علوم انسانی ما» است که روز پنج شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۶ در موسسه معرفت و پژوهش ایراد شد.
سخنران: سارا - شریعتی
خبرنگار: سعید - بابایی
منبع : باشگاه اندیشه