دوشنبه, ۲۵ تیر, ۱۴۰۳ / 15 July, 2024
مجله ویستا

پرواز پروانه و تولد نظم نوین


پرواز پروانه و تولد نظم نوین
وضعیت بی تعادل فعلی در جهان چون خاک مناسبی است برای رشد بذر دشمنی و کینه که بطور پایان ناپذیر نهال تروریسم و خشونت را از یکسو و سرکوب و قدرت نمائی و زورگوئی را از سوی دیگر در دل خود می پروراند. این جنگ، جنگی است بی پایان مگر آنکه طرحی نو درانداخته شود.
● دردهای ما و پرواز پروانه
ادوارد لورنز(Edward Lorenz) ریاضیدانی بود که در زمینه مطالعات هواشناسی در دانشگاه معتبر MIT مشغول بکار بود. لورنز علاقه عجیبی داشت که پیش بینی وضع هوا تحت نظم و قاعده ای درآید بنحوی که بدون نیاز به حدس و تخمین بتوان وضعیت هوا را بدقت پیش بینی کرد. بهمین دلیل با تلاش مجدّانه ای که به خرج داد بالاخره مدل ریاضی نسبتا پیچیده ای را که مشتمل بر ١٢ معادله دیفرانسیل بود برای رسیدن به هدف خود سازمان داد. به این ترتیب کافی بود که شما شرایط اولیه ای را به مدل ریاضی مربوطه بدهید و پاسخ پیش بینی وضع هوا را از طریق محاسباتی که کامپیوتر بعمل می آورد دریافت کنید.
در یک روز زمستانی سال ١٩۶١ او تصمیم گرفت یک سری از محاسباتی را که قبلا انجام داده بود بار دیگر تکرار کند. در میان تعداد زیادی از شرایط اولیه ای که به عنوان داده (data) باید وارد کامپیوتر می کرد، لورنز برای صرفه جوئی به جای عدد ۵٠۶١٢٧/٠ عدد ۵٠۶/٠ را وارد سیستم نمود. اتفاق عجیبی بوقوع پیوست. پیش بینی و نتیجه کار بکلی متفاوت از آب درآمد. مثلا اگر قبلا پیش بینی و خروجی محاسبات کامپیوتر خبر از یک روز زیبا و آفتابی را می داد با این تغییر فوق العاده کوچک ناگهان نتیجه کار به وضعیت بارانی و طوفانی مبدل گشت.
لورنز که نمی توانست نتیجه بدست آمده را باور کند به تصور اینکه کامپیوتر دچار مشکل شده به بررسی قطعات و بخش های مختلف کامپیوتر پرداخت. دیگر بار با وارد کردن عدد اعشاری شش رقمی اولیه به حل معادلات و پیش بینی وضعیت هوا پرداخت و باز خروجی و پاسخ سیستم را بطور حیرت انگیزی متفاوت یافت. لورنز به کشف بزرگی نائل شده بود. یک تغییر بسیار بسیار کوچک در مجموعه ای پیچیده که تعداد بیشماری از متغیرهای مختلف را در خود جای داده می تواند نتیجه غائی را بطور شگفت آوری تغییر دهد. برای هر کس که با علوم تجربی سرو کار داشت قبول چنین امری به غایت مشکل بود.
لورنز در کار تحقیقی که بالاخره پس از سالها در سال ١٩٧٢ منتشر کرد نوشت: "آیا بال زدن یک پروانه در برزیل ممکن است طوفانی عظیم را در تگزاس باعث شود؟" او در همان اثر تحقیقی به موضوعی ساده اما قابل تفکر اشاره می کند که مجموعه های طبیعی بقدری پیچیده اند و آنچنان در برابر تغییراتی بسیار کوچک از خود رفتارهای بکلی متفاوت نشان می دهند که ما بهیچ وجه نمی توانیم بگوئیم که اگر برهم خوردن بال یک پروانه رخ نمی داد سرنوشت چگونه رقم می خورد.
کشف لورنز بدلیل تشبیهی که خود وی در توضیح نظریه اش بکار گرفت تحت عنوان "اثر پروانه ای" (Butterfly Effect) در تئوری "بی نظمی" (Chaos Theory) که وی یکی از پیشگامان آن به شمار می رود برای همیشه به یادگار خواهد ماند.
در سالهای آغازین دهه هشتاد پس از یک دوره مطالعه، شرکت آی بی ام تصمیم گرفت که دست به تولید کامپیوترهای شخصی PC بزند. هیچ کس کمترین تصوری از اینکه کامپیوترهای شخصی این چنین جهان را به تسخیر خود در خواهند آورد، نداشت. در همان سالها کن اولسن (Ken Olsen) مدیر کمپانی دیجیتال، دومین شرکت بزرگ کامپیوتری آمریکا، طی سخنانی گفت که هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که هر کس بخواهد کامپیوتر شخصی خود را در منزلش داشته باشد.
بهرحال یکی از مدیران آی بی ام که مسئول نرم افزار شرکت مزبور بود بدنبال فردی می گشت که برنامه ای بعنوان سیستم عامل برای کامپیوترهای تولیدی آن شرکت تهیه کند.
در یک روز گرم تابستان سال ١٩٨١ جوان ٢۶ ساله ای بنام ویلیام هنری گیتس با پروازی وارد فلوریدا شد تا با مدیران IBM در مورد تهیه برنامه سیستم عامل و قرارداد مربوطه مذاکره کند. مدیر طرف مذاکره از سوی IBM قراردادی را با بیل گیتس جوان به امضاء رساند که طبق آن نرم افزار مزبور به قیمت بسیار پائین در اختیار IBM قرار داده می شد اما از فروش هر کامپیوتر مبلغی به عنوان حق تالیف به بیل گیتس پرداخت می شد. از نظر IBM این معامله خوبی بود چرا که در واقع مبلغ کمی را برای خرید سیستم عامل از جیب خود پرداخت می کرد و درآمد اصلی مایکروسافت از محل فروش کامپیوتر توسط IBM تامین می شد. در عوض چون مایکروسافت مبلغ کمی از IBM دریافت می کرد، آزاد بود که سیستم مزبور را به هر کس و یا شرکت دیگری که بخواهد بفروشد.
بیل گیتس و شریکش پال الن (Paul Allen) برنامه نویس سیستم عامل نبودند لذا مجبور بودند که نرم افزار مزبور را از جائی تهیه کنند. شرکت بسیار کوچکی بنام Seattle Computer Products که سیستم DOS را نوشته بود، به بهائی بسیار ارزان آنرا به مایکروسافت فروخت و در دسامبر همان سال بیل گیتس DOS را به جهان عرضه کرد.
برخلاف تصور مدیران IBM تجارت و فروش کامپیوتر شخصی از جا کنده شد و با شتابی حیرت آور مرزها را در هم نوردید. پس از چند سال بیل گیتس ثروتمندترین مرد سیاره شد.
اگر تنها به اندازه بال زدن یک پروانه تغییری در هر کجای این سناریو ایجاد می شد ممکن بود ما امروز با دنیائی دیگر روبرو باشیم. اگر IBM اندکی خطر را پذیرفته بود و با گذاشتن چکی بر روی میز کلا برنامه را بدون حق تالیف در ازای فروش هر کامپیوتر از مایکروسافت خریده بود (هم چنانکه مایکروسافت آنرا از سیاتل کامپیوتر خریده بود) دیگر مایکروسافت قادر نبود ظرف یکسال و نیم با فروشDOSپنجاه شرکت سازنده کامپیوتر شخصی را در سراسر جهان فعال کند.
در سناریوی دیگری در سال ٢٠٠٠ خانم تریسا لپور (Theresa LePore) مسئولیت پیدا کرد که ورقه های رای را برای رای دهندگان بخش پالم بیچ(Palm Beach) در ایالت فلوریدا بنحوی تغییر دهد که خواندن آن آسانتر باشد. اینکه چه عواملی باعث گردید که ذهن خانم لپور که متخصص اینگونه امور بود تمرکز خود را از دست بدهد و ورقه رای به جای یک صفحه (که فهم آن آسانتر باشد) دو صفحه ای شود شاید هرگز برای ما روشن نگردد. بهرحال ورقه دو صفحه ای مزبور بجای آسانتر کردن موضوع رای دادن بر ابهام آن افزود و در نتیجه در حدود ١٩١٢٠ نفر به اشتباه هم به ال گور رای دادند و هم به پت بوکانن که طبیعتا همه آراء مزبور باطل اعلام گردید. اگر ورقه های مزبور (حتی بخش کوچکی از آن) به ال گور تخصیص می یافت او برنده فلوریدا و پرزیدنت بعدی ایالات متحده آمریکا می بود.
اگر در جریان طراحی ورقه های جدید رای گیری به اندازه بال زدن یک پروانه در ذهن خانم لپور محرکی ایجاد می شد که پیش از چاپ ورقه های مزبور نگاهی به "پیش چاپ" آن بیاندازد قطعا در می یافت که ورقه رای دو صفحه ای شده و آنگاه با تجدید نظر در طراحی آن چه بسا که تاریخ جهان در مسیر دیگری به جریان می افتاد.
در واقعه ای دیگر در یک روز زمستانی در دیماه ١٣۵۶ مقاله ای سراسر توهین به آیت الله خمینی از سوی وزارت اطلاعات وقت و دفتر داریوش همایون به روزنامه اطلاعات داده شد و تاکید گردید که مقاله مذکور می باید هر چه زودتر منتشر گردد. این نوشته که بسیاری از کارشناسان آن را "مقاله ای که دودمان پهلوی را به باد داد" نامگذاری کرده اند به قلم فردی که معاونت امیرعباس هویدا را در وزارت دربار بر عهده داشت به نام فرهاد نیکوخواه با اسم مستعار احمد رشیدی مطلق به رشته تحریر درآمده بود.
رئیس وقت روزنامه اطلاعات، مرحوم احمد شهیدثالث (بیشتر با نام احمد شهیدی از او یاد می شود) در برابر چاپ مقاله مقاومت نمود و بالاخره با شخص داریوش همایون تماس گرفت و او را از خطر انتشار مقاله و پی آمدهای آن آگاه کرد. آنطور که احمد شهیدثالث به من گفت، پاسخ داریوش همایون این بود که دستور از بالا آمده و باید منتشر شود.
انتشار مقاله مزبور انفجار در قم و اولین جرقه انقلاب را باعث شد. آتشی که در دیماه ١٣۵۶ بر اثر انتشار مقاله رشیدی مطلق برافروخته شد دیگر هرگز خاموشی نگرفت و بالاخره به عمر خاندان پهلوی و نظام سلطنتی در ایران خاتمه داد.
اگر برهم خوردن پر یک پروانه در مکزیک بتواند طوفانی در آمریکا بیافریند، اگر اشتباه در طراحی یک ورقه رای گیری در یک بخش از فلوریدا بتواند سرنوشت انتخابات ریاست جمهوری را در آمریکا و مآلا حوادث بعدی را در جهان رقم بزند، اگر نامه احمد رشیدی مطلق بتواند چرخشی در تاریخ یک کشور و تبعات آن تحولی در شکل مناسبات سیاسی در منطقه خاورمیانه ایجاد کند، آیا می توان به نتیجه ای بزرگ دست یافت؟
اگر در سیستم های بی نظم و پر از متغیر طبیعی، پرواز یک پروانه بتواند طوفانی را باعث شود چرا در یک جامعه حرکتی که در چشم بسیاری از ما ارزشی بیش از پر زدن یک پروانه را ندارد، نتواند به یک طوفان و تحول اجتماعی منجر گردد؟
چرا باور نکنیم که هر یک از ما خود قادریم منشاء تغییراتی بزرگ باشیم و چرا برای درمان دردهایمان همواره بدنبال قهرمان باشیم؟ آیا اصل مسئولیت فرد از همین استعداد بالقوه ای که در درون یک یک ماست که با پروازمان می توانیم جهانی را تغییر دهیم سرچشمه نمی گیرد؟
● پرواز پروانه و تولد نظم نوین
در روز اول ژانویه سال ٢٠٠١ بشریت پا به قرن بیست و یکم میلادی گذاشت. در آن روز هیچ کس در این دنیا کمترین تصوری از وقایعی که ظرف ٨ سال گذشته جهان شاهد آن بوده، نداشت. درست است که همواره حتی در سالهای دهه ٩٠ جنگهائی در این گوشه و آن گوشه بوقوع می پیوست اما هرگز جهان اینگونه به محل تخاصم و دشمنی تبدیل نشده بود.
شوربختانه بخش اعظم مصائب و گرفتاری های بوجود آمده را مردم منطقه خاورمیانه باید تحمل کنند که زندگی کردن در یک فضای بی دغدغه و تشویش و نگرانی برای آنان به رؤیایی دست نیافتنی مبدل گشته است. اما با پرشتاب شدن روند گلوبالیزیشن، دیگر این تنها ما نیستیم که باید درد و رنجها را به جان بخریم بلکه آثار و عواقب تحولات منطقه ما بصورت خزنده خود را به اروپا و آمریکا نیز رسانده است. هر ناظر متفکری با نگاه از بیرون به آنچه که در جریان است این حقیقت را درک می کند که جهان نیازمند تحولی بزرگ است و روابط میان کشورهای غنی و فقیر و فوق پیشرفته و توسعه نیافته باید از نو تعریف شود. فاصله میان فقیر و غنی چون گودالی عظیم و عمیق دهان باز کرده و نه تنها محرومین و فقرا بلکه ثروتمندان و اغنیا را نیز بدرون خود می کشد. نگرانی و تشویش، دیگر تنها به اردوگاه عظیم "ندار"ها منحصر نمی شود بلکه تضاد خشونت بار فعلی خواب راحت را از چشم "دارا"ها نیز ربوده است.
وضعیت بی تعادل فعلی در جهان چون خاک مناسبی است برای رشد بذر دشمنی و کینه که بطور پایان ناپذیر نهال تروریسم و خشونت را از یکسو و سرکوب و قدرت نمائی و زورگوئی را از سوی دیگر در دل خود می پروراند. این جنگ، جنگی است بی پایان مگر آنکه طرحی نو درانداخته شود.
داستان پیدایش پروانه عمیق و شگفت انگیز است و ساعتهای بسیاری از زندگی مرا به خود مشغول کرده است. پس از آنکه کرم ابریشم پیله ابریشمین را بدور خود تنید باید تحولاتی صورت پذیرد که از درون قفس مزبور، پروانه سر بر آورده و برای یک زندگی نو عازم سفر به سوی آسمان آبی شود. این جابجائی و تغییر شکل صرفا باین صورت نیست که کرم ابریشم کوتاه و کوچک شود و سپس بالهائی بر بدنش بروید و به یک پروانه مبدل گردد، و تمام جذابیت قضیه هم در همین جاست. به عبارت دیگر اگر در میانه راه تبدیل کرم ابریشم به پروانه، پیله را باز کنید با موجودی که نیمی کرم و نیمی پروانه است مواجه نخواهید شد.
اتفاقی که می افتد اینست که کرم ابریشم در درون پیله پس از مدتی از هم می پاشد (Disintegrate) و ماهیت خود را از دست می دهد و به مایعی تبدیل می شود که از سلولهای زنده تشکیل شده است. اما بناگاه اتفاق عجیبی رخ می دهد. نوع جدیدی از سلول در میان دریائی از سلولهای قبلی ظاهر می شود. نه اینکه سلول های جدید از تغییر شکل سلولهای قدیمی پا به عرصه وجود گذاشته باشند بلکه بطور ناگهانی و به دلائل نامشخصی سلولهای زنده درون مایع که بقایای کرم متلاشی شده هستند خود را با سلول های جدیدی روبرو می بینند که با آنان تفاوت دارند و از جنس آنان نیستند. آنها از کجا آمده اند؟ کسی نمی داند.
سلولهای جدید تعدادشان اندک است اما دورنمای آینده ای محتوم اند. سلولهای ایمنی سیستم قدیمی به تصور اینکه با دشمن خارجی (ویروس) روبرو شده اند شروع به حمله به سلولهای جدید می کنند و آنان را از میان برمی دارند. موج سلولهای قدیمی بدلیل تعداد زیادشان قدرت بیشتری می گیرد و دشمن را تنها به این دلیل که از جنس خودشان نیست به هلاکت می رسانند. اما بدلائل نامعلومی سلولهائی که "تصویر آینده" اند دوباره و دوباره ظاهر می شوند تا آنکه ظهور سلولهای جدید آنقدر زیاد می شود که سلولهای ایمنی مایع، دیگر از عهده آنان برنمی آیند. در حالیکه فرکانس نوسان سلولهای جدید عینا همانند یکدیگر است بناگاه اتفاق عجیب دیگری رخ می دهد. آنها یکدیگر را می یابند و بدور هم جمع می شوند و تشکیل خوشه ای را می دهند. یک خوشه اینجا و خوشه ای دیگر آنجا، اینک دیگر استحکام پذیرفته و سلولهای نظام کهنه کرم ابریشم از مقابله با آنان خسته و بی رمق می شوند.
هم چنانکه سلولهای تصویر آینده بطور هماهنگ در درون خوشه ها با یکدیگر نوسان می کنند این بار نوبت خوشه هاست که یکدیگر را بیابند. با گرد هم آمدن خوشه ها و اتحاد آنان با یکدیگر نوار بلندی از سلولهای زنده شکل می گیرد و باز در نقطه ای اتفاق خارق العاده دیگری بوقوع می پیوندد. نوار بلندی که از تعداد بیشماری سلول تشکیل شده در می یابد که "چیزی" است، چیزی است متفاوت با کرم ابریشم و بدین ترتیب است که حیات موجودی جدید را فریاد می کشد. در حالیکه سلولها بطور لاینقطع با یکدیگر اطلاعات تبادل می کنند بناگاه گویا دستی نامرئی آنان را سازمان می دهد و برنامه ریزی می کند. سلول ها به گروه های مختلف تقسیم می شوند و هر گروه وظیفه ای متفاوت پیدا می کند و برای ایفای نقش خود عازم مرحله پایانی کار می شود.
بخشی از آنها بال، بخشی دیگر شاخک و گروهی سیستم هاضمه را تشکیل می دهند تا آنکه بالاخره با مرگ کامل کرم ابریشم پروانه از قفس کهنه به بیرون می جهد و پرواز خود را بسوی آسمان آغاز می کند.
تشابه این تحول با تحولات اجتماعی که بشر در طول تاریخ خود تجربه کرده حیرت انگیز است. به دلائلی که هنوز بر ما روشن نیست در هر مقطعی از زندگی بشر و در هر جامعه ای بناگاه انسانهائی ظاهر می شوند که نظم موجود را به زیر سئوال برده و با دعوت دیگران به درهم شکستن سنت ها و قواعد نظم کهنه آنانرا به برپائی نظمی نوین دعوت می کنند. با ظهور این انسانها که من آنانرا "انسانهای مصور آینده" (به کسر واو) یا بطور اختصار" ِاما" می نامم نظام کهنه که آنان را متفاوت می یابد به مقابله برمی خیزد. سیستم ایمنی و دستگاه سرکوب نظام کهنه، موج اول "ِاما"ها را از میان بر می دارد با این تصور که برای همیشه نظم موجود را از خطر عناصری غریبه و غیرخودی نجات داده است. ولی " ِاما" ها هر بار پر شمارتر از گذشته ظاهر می شوند تا جائی که بالاخره نظام کهنه و از هم پاشیده تسلیم حقیقت می شود، می میرد و جامعه ای نوین پا به عرصه وجود می گذارد.
"اما"ها آورندگان ایده های جدیدند که با ایده های سنتی و کهن در تقابل قرار می گیرند. اینان تنها به شخصیت های بی مانندی چون مهاتما گاندی و مارتین لوترکینگ محدود نمی شوند بلکه هزاران انسان گمنام در طول تاریخ از زن و مرد در جوامع کوچک و بزرگ نقش " ِاما"ها را بخود گرفته و جامعه خود را از نظم کهن قبلی به نظمی جدید رهنمون شده اند. روند تکامل جوامع هر چند که از نشیب و فراز و نیز عقب گرد و سکون های مقطعی همواره در رنج بوده است اما مقایسه زندگی امروز با حتی یکصد سال پیش خبر از تحولات شگرفی می دهد که ما را به گفته دکتر لوترکینگ که "منحنی تاریخ بالاخره به سمت عدالت خم خواهد شد"، مطمئن می سازد. آزادی زنان و سیاهان و گرفتن حق رای و مشارکت مردم در روند سیاسی جامعه چه در کشورهای دموکراتیک و چه نیمه دموکراتیک، یکصد سال پیش خواسته ای ایده آلیستی و اتوپیائی و ایده ای دست نیافتنی تلقی می شد.
با ظهور انسان هائی که در معیار های تنگ زمانه خود جای نمی گیرند ابتدا نسیم و رفته رفته طوفان تغییرات اجتماعی وزیدن می گیرد. ویکتور هوگو به زیبائی هر چه تمامتر غیرقابل اجتناب بودن تحولات اجتماعی را اینگونه توضیح می دهد: "هیچ سپاهی از عهده آرمانی که زمان ظهورش فرا رسیده باشد برنخواهد آمد."
"اما"ها الزاما قهرمان نیستند آنان تنها پیام آوران آرمان های جدیدی هستند که با ظهور خود طرحی نو را به انسان های دیگر نوید می دهند. وقتی زمان موعود فرا برسد انسان های با افکار مشابه همچون خوشه های اولیه حیات پروانه گرد هم خواهند آمد و بالاخره با شکافتن پیله تنگ وضع موجود پرواز بسوی آینده را محقق خواهند نمود، بدون آنکه از دست سیستم ایمنی نظم کهن کار چندانی برآید.
شهیر شهیدثالث _ www.shahirblog.com
منبع : صدای مردم