سه شنبه, ۲ مرداد, ۱۴۰۳ / 23 July, 2024
مجله ویستا

فردای زیبا


فردای زیبا
من که هستم؟
قصه گویم
قصه دانم
قصه گوی مهربانم
بچه های خوب و زیبا
بشنوید این قصه ام را
قصه پرغصه ام را
آن زمان که بچه بودند
خاله و مامان و بابا
یا که حتی
پیش از آن ها
کشور ما
بود یک ویرانه انگار
آسمانش
تیره و تار
راه ها را بسته بودند
شاپرک ها خسته بودند
مردم ما
خسته از شاه ستمگر
خسته از ارباب های زورگو بود
هر کسی، در شهر و در ده
با هزاران رنج و سختی
رو به رو بود
بچه های بی نوا
محروم بودند
از معلم، از دبستان
قلب آن ها، چون بیابان
بود خالی، از صدای نم نم آواز باران
از هنرهای فراوان
مرد دهقان، کار می کرد
مزد کار و زحمتش را
اه می خورد یا وزیر و حاکم و ارباب می برد
مفت و ارزان، کشور بیگانه می برد، نفت ما را
آن همه سرمایه ها را
بچه های خوب! اما بدتر از هر جای دنیا
بود آمریکای شیطان، او در ایران
عاشق نفت و طلا بود
عاشق سرمایه های خوب ما بود
بچه های خوب و زیبا
عاقبت یک روز سر زد
آفتاب از آسمان کشور ما، مرد قرآن
مرد آزادی و ایمان، رهبر خوب مسلمانان ایران
شور و غوغایی به پا کرد، مردم ما را صدا کرد
گفت باید میهن ما، رنگی از شادی بگیرد
عطر ایمان، بوی آزادی بگیرد
شد فراری، عاقبت شاه
دست آمریکا از ایران، گشت کوتاه
هر کجا، در شهر و در ده
جشن آزادی به پا شد
گل به گل، صحرا به صحرا
خنده و شادی به پا شد
منبع : روزنامه خراسان