چهارشنبه, ۳ مرداد, ۱۴۰۳ / 24 July, 2024
مجله ویستا


صدای ناب اذان می آید...


صدای ناب اذان می آید...
صدای ناب اذان می آید
صدای ناب اذان
شبیه دست های مؤمن مردی است
که حس دور شدن
گم شدن
جزیره شدن را
ز ریشه های سالم من برمی چیند.
و من به سوی نمازی عظیم می آیم...
شاعر، دل شده و بی قرار قامت برافراشت. به سمت روشنی پنجره رفت. بر نازکای قلب پنجره دست کشید، و آفتاب را به خانه دعوت کرد.
شاعر قامت برافراشت. با زلال روشنی وضو گرفت و در محضر نورانی صبح، بر راز سر به مهر قرآن بوسه زد و «عشق» را به تلاوت نشست:
«بسم الله الرحمن الرحیم- ذلک الکتب لاریب فیه هدی للمتقین...»
«به نام خداوند بخشایشگر مهربان- این کتاب بی هیچ شک راهنمای پرهیزگاران است...»
وقتی آواز دل انگیز قرآن در عرض محراب دلش پیچید، دانه های گرم و بلورین اشک بر گونه هایش فرو غلتید و ناگاه- بی اختیار- کسی دست دلش را گرفت و بر سینه معصوم و سپید کاغذ فشرد و زبانش به «اسم اعظم» گویا شد:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
«ن والقلم...»
قسم به قلم و آنچه که می نویسد:
شاعر بر صورت مهربانی آیه دست کشید و پیش از آن که ادامه آیه را تلاوت کند، مکث کرد و به کرامت «قلمی» که در دست گرفته بود خیره شد. سپس بار دیگر- در هاله ای از اشک و اشتیاق- چشم در چشم قرآن دوخت و دوباره به تلاوت این آیه شگفت و رسالت مدار نشست:
«ن و القلم و ما یسطرون...»
ناگهان، رعشه ای بر جانش نازل شد و انگشتانش شروع به لرزیدن کرد! شاعر- همچون گنگی خوابدیده- حقیقت این آیه را در هاله ای از نور اشراق می دید، ولی از بیانش سخت عاجز بود! مکاشفه عجیبی بود، مکاشفه ای از جنس وحی.
شاعر شروع به گفتن ذکر کرد: «یاالله و یا رحمن و یا رحیم...»
شاعر در خلسه ای عمیق از زمین کنده شده بود و در مدار آسمان می چرخید. می شنید و نمی شنید، می دید و نمی دید، راه می رفت و نمی رفت...! حال عجیبی بود، چیزی شبیه معراج، ولی گویا هنوز آماده پریدن نبود. دلش می خواست بخواند و بنویسد، ولی گویا بر زبانش مهر زده بودند! ندایی او را به تأمل فرا می خواند و از نوشتن باز می داشت:
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
شاعر دلشکسته دست هایش را به طرف آسمان بلند کرد و با زبان اشک، «امن یجیب» خواند. در اوج دلشکستگی، از پشت پنجره صدایی شنید. «یاعلی»گو برخاست و به سمت روشنی پنجره رفت. در پشت پنجره، پروانه ای حضور او را انتظار می کشید. پروانه بال گشود و بر شانه شاعر نشست. شاعر لبخندی زد و سینه اش را از هوای تازه صبح پر کرد و چشم بر سبزینه درختان دوخت. همه درختان دست بر آسمان، به تسبیح حضرت دوست مشغول بودند. به طراوت شگفت درختان چشم دوخت، چه طراوت زیبا و شگفتی! گویا درختان او را به خود می خواندند تا در گوش جانش رازی را نجوا کنند. شاعر- بی اختیار- به نجوای این راست قامتان سبزپوش گوش سپرد:
«اقرا باسم ربک الذی خلق- خلق الانسان من علق- اقرا و ربک الاکرم- الذی علم بالقلم- علم الانسان ما لم یعلم...»
بخوان به نام پروردگارت که خدای آفریننده عالم است.
آن خدایی که انسان را از خون بسته آفرید.
بخوان و بدان که پروردگار تو کریم ترین کریمان عالم است.
آن خدایی که بشر را علم نوشتن به قلم آموخت.
و به آدم آنچه را که نمی دانست به الهام خود تعلیم داد.
ناگهان بارانی از نور و رنگین کمان، بر قلب شاعر باریدن گرفت.
آواز ظلمت خاموش شد، پرده ها به یک سو رفت و در سیر و سلوکی عارفانه و کشف و شهودی عاشقانه، زبان شاعر به «ترجمان وحی الهی» گویا شد و چشمان او به جمال بی مثال قرآن روشن.
آری، خدا شاعر را اجابت کرده بود.
همیشه منتظرت هستم
بی آن که در رکود نشستن باشم
همیشه منتظرت هستم
چونان که من
همیشه در راهم
همیشه در حرکت هستم...
شاعر صدای ناب اذان را نوشید و بر سجاده ای از اشک به سجده رفت:
«سبحان ربی الاعلی و بحمده...»
چقدر روشن و نورانی شده بود! تمام ذرات وجودش، بود و نبودش، در هاله ای از روشنی فرو رفته بود. شاعر می درخشید. دیگر حجاب و پرده ای در کار نبود. جنس کلمات او از نور بود و او جز نور، چیزی نمی دید، در پیش چشمان پرفروغ او، جهان فرودگاه زیبایی شده بود و او جز زیبایی چیزی نمی دید. در این هنگام ندایی از ملکوت به گوش شاعر رسید. بی قرار، سر از سجده برداشت، برروشنی قرآن بوسه زد، و آماده ی پرواز شد. آسمان، عاشقانه برروی شاعر آغوش گشود و او همچون کبوتری رها، در آسمان سبز بال و پر زد و... فردا، همه روزنامه ها -مبهوت و گیج- بر چهره آسمانی شاعر زل زدند و این داغ جگرسوز را با دریغ و درد فریاد کشیدند که:
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
مرگ، پایان کبوتر نیست.
هرچند «رهگذر مهتاب»- پس از «بیعت با بیداری»- دل شده و عاشق- به «دیدار صبح» رفت، ولی میراث گرانقدری را برای ما به یادگار گذاشت. اینک رسالت ما، پاسداشت این میراث معنوی است.
صفارزاده رفت، ولی دفترهای سپید و زلال آن بانوی فرهیخته روبروی ماست: رهگذر مهتاب، طنین در دلتا، سد و بازوان، سفر پنجم، مردان منحنی، بیعت با بیداری، دیدار صبح و...
آری، او رسالت خود را به خوبی به پایان برد و با دلی آرام در آسمان سبز رستگاری پر کشید. اینک بر ماست که خدماتش را قدر بدانیم و در پاسداشت میراث معنوی و گرانقدرش بکوشیم و نام بلندش را گرامی بداریم.
در پایان، با سلام و درود به روح آسمانی او، و به انگیزه تسلای خاطر، شعری از دفتر «بیعت با بیداری» را، با هم زمزمه می کنیم:
همیشه منتظرت هستم
بی آن که در رکود نشستن باشم
همیشه منتظرت هستم
چونان که من
همیشه در راهم
همیشه در حرکت هستم
همیشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشید
همیشه هستی
و می درخشی از بدر
و می رسی از کعبه
و ذوالفقار را باز می کنی
و ظلم را می بندی
همیشه منتظرت هستم
ای عدل وعده داده شده.
این کوچه
این خیابان
این تاریخ
خطی از انتظار تو را دارد
و خسته است
تو ناظری
تو می دانی
ظهور کن
ظهور کن که منتظرت هستم
ظهور کن که منتظرت هستم
رضا اسماعیلی
منبع : روزنامه کیهان