جمعه, ۲۹ تیر, ۱۴۰۳ / 19 July, 2024
مجله ویستا


حس کنجکاوی و خالی شدن جیب ها


حس کنجکاوی و خالی شدن جیب ها
- متولد چه ماهی هستی؟
نمی شود، مثل اینکه امکان ندارد، پایت را بگذاری داخل آرایشگاه و این سوال تکراری از تو پرسیده نشود. این سوال تکراری با جواب هایی که دیگر تمام شان را حفظ هستی، انگار شده بخشی از هویت آرایشگاه های زنانه.
ناچار جواب می دهی مثل دفعه، نه دفعات قبلی، اما اینجا با آرایشگاه های دیگر متفاوت است. سوال و جواب همیشگی به گفتن خصوصیات افرادی که در ماه تو به دنیا آمده اند، ختم نمی شود. بساط اینجا از آنچه که تو تصورش را می کردی، فراتر است.
-تا به حال فال گرفته یی؟
تعجب می کنی و یاد خوابگاه می افتی. اولین و آخرین مرتبه فالگیرها را آنجا دیده بودی، اشخاصی ساده که حاضر بودند حتی در مقابل ۵۰۰ تومان گذشته، حال و آینده آنهایی که در جمع حاضر نبودند و دیگران فنجان قهوه را به جایشان سر کشیده بودند را بگویند. دوره خوابگاه و دانشجویان ساده از جلوی چشمانت رد می شود و دوباره پرتاب می شوی به همین امروز به فضای خوش عطر آرایشگاه.
- چه فالی؟
فال تاروت. دوستی دارم که بی شیله پیله و به راحتی برای همه فال می گیرد. اصلاً هم در بند وقت قبلی گرفتن نیست. بخواهید خانه اش نزدیک است، سریع می رسد.
می خواهم چرا که نه؟ بگذار این تجربه را هم داشته باشم، یا نه بگذار به این کنجکاوی بها دهم تا مرا ببرد به جایی در آینده. پس ناچار منتظر می مانم تا دوست بی شیله پیله از راه برسد. خانم آرایشگر اجازه نمی دهد، حوصله من سر برود. کتابی تعارف می کند تا سرگرم شوم؛ «طالع بینی هندی.» نخیر، به هیچ وجه نمی شود از این صحبت ها دور شد. هر طرف که سرت را می گردانی نشانی از دنیای ماورا خودنمایی می کند.
بالاخره انتظار تمام می شود، زنک فالگیر از راه می رسد با صورتی که چندین رنگ مختلف است. صورتی، بنفش، آبی و...
می نشیند، بی هیچ مقدمه و انگار عصبانی است که کسی - یعنی بنده - آرامش او را به هم ریخته.
-تو فال می خواستی؟
بله، البته اگر امکان دارد.
- بسیار خب، نیت کن. در دلت یک سوالی بپرس، من جوابش را با این ورق های تاروت می دهم.
ورق را می کشد بیرون و با اعتماد به نفس اعلام می کند؛ «به زودی اثاث کشی می کنی.»
- اما من تازه اثاث کشی کرده ام.
اعتماد به نفسش را از دست نمی دهد و حرفش را ماست مالی می کند؛ «پس شاید از گذشته می گوید یا معنی آن این است که به زودی تغییراتی در زندگی ات پیدا می شود.»
- سوال بعدی را بپرس.
ورق بعدی را می کشد بیرون؛ «در محل کارت کسی هست که تو با او زیاد کل کل می کنی. از او بترس، دورو است.»
خون، خونت را می خورد و هیچی نمی گویی، آخر تو عادت داری با همه کل کل کنی و علاوه بر این، سوالی که تو در ذهنت پرسیدی اصلاً چنین جوابی نداشت.
سعی می کنی آرام باشی و بی خیال. او ورق ها را می کشد و یکی بعد از دیگری وعده های عالی می دهد؛ «به زودی وضع مالی ات خوب می شود، صاحبخانه می شوی، در کارت پیشرفت می کنی و...»
وعده هایش تمامی ندارد و تو حالا دیگر به دستمزدش فکر می کنی. به اینکه باید چه مقدار جیب هایت را خالی کنی برای شنیدن این همه دروغ. می گوید، می گوید و آخر سر می پرسد،
- چقدر باید تقدیم کنم؟
پنج هزار تومان.
زهرا بیگدلی
منبع : روزنامه اعتماد