جمعه, ۱۹ اردیبهشت, ۱۴۰۴ / 9 May, 2025
مجله ویستا
گناهکاری که فرشتگان در تشییع جنازه او شرکت کردند

سعید گریان از پس ثعلبه بیرون آمد، همه جا جستجو میکرد تا آنکه او را در پی سنگی یافت که دست حسرت بر سر میزد و میگفت: وا ندامتاه وا خلجلتاه وای از پشیمانی وای از شرمندگی روز قیامت. سعید آمد و سر او را در دامن گرفت و تسلیت داد و گفت: برادر برخیز تا به حضور پیغمبر برویم شاید دردت را دوا کند. ثعلبه گفت: اگر از آمدن ناچارم ریسمانی در گردنم کرده و دستم را ببند و مرا به خدمت آن حضرت ببر. سعید دستهای او را بر بسته و طنابی به گردنش کرده به مدینه آورد.
ثعلبه دختری داشت به نام حمصامه خبر آمدن پدر را شنید دوان دوان آمد چون پدر را در آن حال دید گریان شد و گفت: ای پدر چه صورت است که از تو مشاهده میکنم؟ ثعلبه گفت: نور دیدگان من، این حال گناهکار اندر دنیا است، تا شرمندگی آنان در آخرت چگونه باشد؟ باری گذار ایشان بر در خانه یکی از صحابه افتاد، او چون از جریان اطلاع یافت، ثعلبه را از پیش خود راند و گفت به اندیشه خیانتی که تو کردهای، بیم آن است که به عذاب الهی گرفتار شوی، برو تا شومی عاقبت تو به من نرسد. هر یک از صحابه نیز او را میترسانیدند و میراندند تا به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام رسید، آن حضرت فرمود: ای ثعلبه آیا ندانستهای که غیرت خدا بر مجاهدان از همه کس بیشتر است؟ اگر این مشکل حل شود جز بدست رسول خدا نخواهد شد. ثعلبه آمد و بر در حجره رسول خدا ایستاد و فریاد زد: المذنب،المذنب، حضرت اجازه ورودش را داد. او وارد شد، پیغمبر فرمود: ای ثعلبه این چه حال است؟ ثعلبه جریان را به عرض رسانید.
پیغمبر فرمود: گناهی کردهای بزرگ و خطایی عظیم، از بیش من برو و ملازم درگاه خدا شو تا ببینم پروردگار چه خواهد فرمود. ثعلبه بیرون آمد و رو به صحرا نهاد، دخترش سر راه گرفته و گفت: ای پدر دل و جانم بر تو میسوزد، خواستم با تو باشم اما چون پیغمبر تو را از پیش خود راند محال است من به تو بپیوندم. ثعلبه خروش و ناله برآورد و به کوهستان رهسپار شد و مینالید و در خاک میغلطید و میگفت: خدایا همه مرا از پیش خود راندهاند و دست نومیدی به سینه من زدهاند، ای مونس بی کسان اگر تو دستم را نگیری که خواهد گرفت؟ و اگر تو عذرم را نپذیری چه کسی میپذیرد؟ چند روزی در سوز و گداز بسر برد و شبها را به گریه و نیاز به پایان رسانید. عاقبت مبشر الهی آمد، هنگام عصری بود که بوسیله جبرئیل وَ الَّذینَ إذا فَعَلُوا فاحِشَهًٔ أوْ ظَلَمُوا أنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (۳آل عمران/۱۳۵) و کسانی که چون کار ناشایستی کردند یا بر خویشتن ستم روا داشتند خدای را یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند - و چه کسی جز خداوند گناهان را میآمرزد - و آنانکه آگاهانه در کارهای [ناروایی] که کردهاند پافشاری و پیگیری نکردهاند.
عرض کرد: خدا میفرماید چرا بندگان ما را میرانی؟ درخواست کن تا بیامرزم. رسول اکرم، سلمان و امیرالمومنین را به جستجوی ثعلبه فرستاد. شبانی به آنان نشانه داد که شخصی هست شبها به این وادی آمده و در زیر این درخت مینالد. صبر کردند تا شب شد، ثعلبه آمد و در زیر آن درخت مشغول مناجات گردید که:
الهی از همه درها محروم هستم تو نیز اگر برانی رو به که آرم؟
امیر المومنین علیه السّلام گریان شد، با سلمان پیش آمدند و گفتند: البشارهٔ البشارهٔ خداوند تو را آمرزید و رسول خدا تو را میطلبد. آنگاه آیه شریفه وَ الَّذینَ إذا فَعَلُوا فاحِشَهًٔ أوْ ظَلَمُوا أنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (۳آل عمران/۱۳۵) و کسانی که چون کار ناشایستی کردند یا بر خویشتن ستم روا داشتند خدای را یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند - و چه کسی جز خداوند گناهان را میآمرزد - و آنانکه آگاهانه در کارهای [ناروایی] که کردهاند پافشاری و پیگیری نکردهاند.
را بر او خواندند و ثعلبه با ایشان به مدینه آمد رسول خدا در مسجد نماز میخواندند ایشان هم اقتدا کردند.
پیغمبر بعد از حمد شروع به قرائت سوره الهیکم التکاثر نمودند ثعلبه در آیه اول ألْهاکُمُ التَّکاثُرُ (۱۰۲تکاثر/۱) فزون طلبی شما را بازی داد.
نعره زد و در آیه دوم حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ (۱۰۲تکاثر/۲) تا آنکه با گورها رو در رو شدید.
خروشی عظیم بر آورد چون آیه سوم کَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (۱۰۲تکاثر/۳) حاشا، زودا که بدانید.
(کلاسوف تعلمون) را شنید فکری در اطراف آن کرد و به کناری افتاد. رسول خدا نماز به پایان رسانیده دستو داد که آب بروی ثعلبه بپاشند، اصحاب چون او را دریافتند دیدند که از دنیا رفته است. پیامبر و همه اصحاب به گریه افتادند، حمصانه خبر شد و آمد و پایین پای پدر ایستاد و شروع به گریه کرد و گفت: یا رسول اللَّه مدتی بود روی پدر را ندیده بودم با خود میگفتم چون شما از او راضی شوید چشم بر او بیندازم که شما راضی شدید او روی در حجاب نیستی کشید.
حضرت از سخن او به گریه افتاه و او را تسلّی دادند و بعد ثعلبه را دفن نمودند، پیامبر در تشییع جنازه او با سر انگشت راه میرفت چون سبب را پرسیدند، فرمود: از کثرت فرشتگانی که در نماز تشییع او شرکت کردهاند جای تمام قدم خود را نمییابم. - روضهٔ الانوار، محقق سبزواری، صفحه ۴۸. نمونه هائی از تأثیر و نفوذ قرآن، صفحه ۱۹۴ - ۱۹۷.
منبع : به سوی نور