جمعه, ۱ تیر, ۱۴۰۳ / 21 June, 2024
مجله ویستا

تراژدی ملی


تراژدی ملی
از دوره مشروطه كه دولت به مفهوم مدرن در ایران شكل گرفت، شاهد بافت بسیار متفاوت آن در ادوار مختلف هستیم. دولت هایی كه ساختار نظامی داشت و در راسش نظامیانی چون رضاخان سردارسپه، سرلشكر رزم آرا، سپهبد زاهدی و تیمسار ازهاری بودند. دولتی كه رجلی سیاسی چون قوام السلطنه، دكتر مصدق، محمدعلی فروغی، دكتر امینی، شاپور بختیار یا مهندس بازرگان رئیس آن بود. یا تكنوكرات هایی چون حسنعلی منصور، عباس هویدا، جمشید آموزگار و... ریاست دولت را به عهده داشتند. اما در طول این دوره تنها یك دولت داشتیم كه كادرهای آموزش و پرورش و از قشر معلمان سكان آن را به دست گیرند. رجایی و باهنر هر دو از معلمان باسابقه این سرزمین بودند كه پست ریاست جمهوری و نخست وزیری را همزمان در اختیار داشتند. آن دو قبل از این پست مدتی وزارت آموزش و پرورش را تجربه كرده بودند. ویژگی دیگر این دولت بافت طبقاتی آن بود. نخست وزیر یك روحانی غیروابسته به بازار یا طبقه ای دیگر بود كه از دسترنج و قلم خود زندگی می گذراند و از طبقه متوسط جامعه به شمار می رفت. رئیس جمهور نیز كه در هرم قدرت دومین شخص كشور محسوب می شد، نه از وابستگان دربار و یا سفارت خانه ها بود و نه از سرمایه داران و مالكان، شاگرد قهوه خانه و دستفروشی بود كه در سخت ترین شرایط با همت خود راه پیشرفت خویش را هموار كرده بود. در سال ۱۳۲۹ كه دولت نظامی رزم آرا حاكم بود، محمدعلی رجایی در سبزه میدان تهران بساط دستفروشی داشت. دولت حكم كرد دستفروشان را قلع وقمع نمایند. بساط رجایی ۱۷ ساله نیز با تاراج ماموران حكومت برچیده شد. چند ماه بعد رزم آرا به ظاهر با گلوله خلیل طهماسبی از پا درآمد، اما چرخ روزگار چنان چرخید كه سی سال بعد این دستفروش بر اریكه ای تكیه زد كه روزی سرلشكر رزم آرا بر آن نشسته بود.
عجیب تر آنكه در این سی سال با وجود همه تغییرات اساسی و دگرگونی رژیم سلطنتی به نظام جمهوری یك چیز تغییر نیافته بود و آن نقش فشنگ در معادلات سیاسی بود. اگر از دولتمردانی چون امیركبیر و ناصرالدین شاه بگذریم كه قبل از مشروطه هر كدام به گونه ای به قتل رسیدند، رزم آرا و عبدالحسین هژیر نیز ظاهراً با گلوله یك گروه مخالف كشته شدند و زمینه روی كار آمدن دكتر مصدق فراهم شد. سی سال بعد رجایی و باهنر نیز با بمب یك گروه مخالف نظام تكه تكه شدند. باز شاهدیم بیست سال بعد از آن هم در دولت اصلاحات برای تغییر در ساختار سیاسی كشور حساب نخبگانی سیاسی چون حجاریان با گلوله تسویه می شود. چرا؟
عجیب تر آنكه رجایی به دست جریانی تكه تكه می شود كه خود ۷ سال قبل برای آن جانفشانی كرده بود. شلاق ها و انواع شكنجه های ساواك را به جان خریده بود، تا اعضای سازمان را حفظ كند. این برادران سابق كه آن زمان در سلولی تنگ كنار هم می خفتند، اینك در كشوری پهناور كنار هم زیستن را برنمی تافتند. چرا؟
برادركشی در درون سازمان مجاهدین پیشینه ای دیگر نیز داشت. شش سال قبل از آن در حالی كه اعضای سازمان زیر فشار چتر امنیتی ساواك به مبارزه ای بی امان مشغول بودند، در درون خود تصفیه ای خونین را تجربه كردند. در اردیبهشت ۱۳۵۴ تقی شهرام و یارانش كه تغییر عقیده داده و به ماركسیسم گرایش پیدا كرده بودند به این تصمیم رسیدند كه مقاومت ایدئولوژیك اعضای غیرماركسیست را با گلوله درهم شكنند. آنها با تحلیل ماركسیستی از جامعه خود به این باور رسیده بودند كه تا پیروزی پرولتاریا راهی نیست. بنابراین طبقه خرده بورژوازی در حال اضمحلال بوده و باید هژمونی ماركسیسم (ایدئولوژی پرولتاریا) را بپذیرند. از منظر آنان مقاومت در برابر این جبر تاریخی خیانت و محكوم به فنا بود. با این نگاه حكم نابودی مجید شریف واقفی صادر و در كوچه ادیب الممالك خیابان ری اجرا شد. اما كشف جسد سوخته مجید توسط ساواك و برملا كردن آن، چنان شوری در میان همان خرده بورژوازی در حال اضمحلال به پا كرد و احساسات مذهبی مردم تحریك شد كه شهرام و همفكرانش در خواب هم نمی دیدند. سه سال بعد از آن نه تنها رهبران پرولتاریا به پیروزی نرسیدند كه بساط رژیم حاكم برچیده شد و «همان بورژوازی و خرده بورژوازی در حال اضمحلال» _ از دیدگاه آنان - قدرت را به دست گرفتند. گروه های ماركسیستی به حاشیه رانده شدند، اما به جای بازبینی در تحلیل های غیرواقعی خود، به دامن زدن به تنش ها و خشونت های قومی، منطقه ای دل خوش كردند تا شكست خودساخته را جبران كنند. به این ترتیب در باتلاق ایجاد شده بیشتر فرو رفتند.
انقلاب به رهبری روحانیت به پیروزی رسیده بود. اما آن رویه كه تفكر را با فشنگ پاسخ می داد به درون گروه های مذهبی افراطی رسوخ كرده بود. این بار گروه مذهبی فرقان به صرف آنكه اسلام روحانیت مورد قبول آنان نیست و به جرم آنكه مرحوم مطهری منتقد اندیشه شریعتی است، او را به مرگ محكوم كرد و در شب ۱۲ اردیبهشت ۱۳۵۸ در خیابان فخرآباد حكم به اجرا درآمد و او شهید شد. ماه های بعد افرادی دیگر چون آیت الله قاضی طباطبایی، مهدی عراقی، حاجی طرخانی و... با گلوله های آنها از پای درآمدند. ضاربان براین گمان بودند كه با زدن مغز متفكر و بازوهای مالی و نظامی، حاكمیت دچار تزلزل شده و رو به اضمحلال خواهد رفت. اما چنین نشد. باز هم تروركنندگان قلع وقمع شدند، ضمن آنكه فضای برخورد آزاد اندیشه را نیز تا سالیانی مخدوش كردند. تنها تاثیر عینی این تصفیه های خونین باروركردن تخم های كینه بود. روح انتقام جویی فضای سیاسی كشور را اشباع كرد، این روح در كالبد تشكیلات امنیتی و نظامی حاكم و بر گروه های سیاسی فعال دمیده شد. ماحصل این دیالكتیك خشونت، انفجار در حزب جمهوری اسلامی و ساختمان نخست وزیری و از دست رفتن دولتمردانی مردمی از این سو و جوانانی از مردم از آن سو شد. اما باز هم حاكمیت مضمحل نشد. سرمایه های انسانی این ملت نابود شد، چند سالی عرصه عمومی كشور جولانگاه خشونت طلبان بود اما روند اوضاع به سویی رفت كه مطلوب هیچ طرف نبود. اما بیماری تفرقه زایی تثبیت و نهادینه شد، عواملی دم به دم بر تنور اختلافات دمیدند. تشتت و تنش به درونی ترین لایه ها رسوخ كرد. این تضاد كه روزهای اول بین مذهبی ها و ماركسیست ها پا گرفته بود، به درون مذهبی ها كشید. اگر ابتدا گروه های سیاسی مذهبی در برابر روحانیت حاكم صف كشیدند، چندی بعد در بالاترین سطوح حاكمیت میان رجال سیاسی و روحانی جدایی افتاد. اولین دولت انقلاب كنار رفت. چندی نگذشت در میان عالی ترین مقامات روحانی تضاد و درگیری را به چشم دیدیم. بیماری تفرقه چون ویروسی واگیر به همه جا سر می كشید و به لایه های درونی تر نفوذ می كرد. مبارزان روحانی چند دسته شدند. حزب جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و حتی نهضت آزادی هم از این خط كشی و تصفیه های درونی مصون نماندند. حتی جریان های ماركسیستی نیز مكرراً در قالب اكثریت و اقلیت منشعب شدند. این روند تا به امروز نیز ادامه دارد. این ویروس هر كانون و تشكل و اتحادی را نشانه می رود. همه را به پراكندگی، ستیز با یكدیگر و نفی و نابودی رقیب فرا می خواند. ما امروز هم شاهد پیشروی این ویروس خطرناك در پیكره هر جمع و تشكلی اعم از راست و چپ هستیم. فاجعه ۸ شهریور یكی از خون بارترین مقاطع این تراژدی ملی است. تراژدی ای كه دو سال قبل از آن آیت الله طالقانی بارها قبل از مرگش بدان هشدار داده بود:
او در شب شهادت امام علی(ع) در كاخ سعدآباد به مردم گفت:
«وقتی به اینجا آمدم، هر چه فكر می كردم چیزی به نظرم نمی رسید، فقط می خواستم بنشینم، گریه كنم. به حال ملتی كه آن وحدت، آن یكرنگی، آن تسلیم در مقابل حق و آن شوری كه داشت به تدریج تبدیل به خصومت و جبهه گیری و عداوت می شود.»
چندی بعد او از میان ما رفت و ما همچنان بر سر هم كوبیدیم تا كار به جنگ داخلی كشید، در حالی كه دشمن چنگ و دندان تیز كرده خاك وطن را اشغال كرده بود. چه می شد اگر هر كس خطایش را می پذیرفت و به جای نفی و طرد منتقد به رفع نقص می پرداخت. به جای شكستن آینه خود می شكست؟ آیا باز هم به برادركشی و خودزنی نیازی بود؟
فراموش شدگان
از اختلاف و كشمكش های سیاسی كه بگذریم در همه جناح ها و نحله ها، در كنار فعالان سیاسی و مبارزان كه همواره مورد فشار، ظلم و تبعیض قرارمی گیرند، قشر دیگری نیز هستند كه ظلم و تبعیض و فشار را همواره تحمل كرده اند، اما نه نامی از آنان در تاریخ هست و نه خود در پی نام جویی و سهم خواهی بوده اند.
مادران و همسران مردان مبارز از این قشرند. همه عوارض و هزینه های مبارزه بر آنان تحمیل می شود بی آنكه در انتخاب آن نقشی داشته باشند، با این همه بی ریا و بی صدا همه را از سر می گذرانند. زمان پیروزی نیز باز از آنان خبری نیست. كسی قدردان كه نیست، حتی خبر هم نمی شوند چه كسانی همچون گاردی بی سلاح محافظ این مبارزان بود، چه كسی آنها را تدارك كرد، چه كسی پشت میله های زندان ساعت ها با تشویش، این سو و آن سو دوید، تحقیر شد، سیلی خورد و مجروح شد تا چند دقیقه ای به دیدار یار برود. در تاریخ كدام مورخ ثبت شد كه همسر زندانی از نان و لباس خانه می زد تا بسته میوه ای برای ملاقات زندانی اش تهیه كند. چه كسی فهمید سالیانی كه همسرش زندان بود او آبی خوش ننوشید، با هر تلفنی و زنگ دری قلبش فرو می ریخت كه نكند... و هر شب هزار و فكر و خیال و اما و اگر ... شكنجه چیست؟ مگر او شكنجه نشد؟
بی مهری اطرافیان، گریزهای آشنایان و فاصله گرفتن های مصلحت جویانه دوستان و سرزنش ها و زخم زبان های خویشان كه تو می دانستی او چه می كند، چرا گذاشتی؟ چرا مانع نشدی؟ زجرهای روزمره دیگری بود كه همواره روح و جان او را می آزردند بی آنكه شاهدی و روایتگری ناظر بر آنها باشد. زمان پیروزی فرا رسید، باز همسرش را مردم ربودند، از همان روزهای اول. چرا او مانند همه مردمان دیگر نباید از كانون گرم خانواده بهره برد؟ و چرا هر روز را باید با این خاطر مشوش سپری كند كه نكند دست ناجوانمردی ماشه ای به سوی همسرش بچكاند؟ و سرانجام این سرنوشت تلخ بر او تقدیر شود و او سال ها پس از شهید هم خار در چشم فقدان همسر را حسرت برد و كژی ها را به نظاره بنشیند؟ و به یاد یكرنگی و راستی و درستی از دست رفته و نفاق و دورویی های رواج یافته افسوس خورد؟
و چرا در هیچ كتاب خاطراتی از این زنان نامی نیست؟ و در هیچ سالگردی حضور ندارند؟ و در ویژه نامه ها هم و... ؟
یادم آمد قرآن هم سوره ای را كه درباره زنان است به نام نساء _ فراموش شدگان _ نامگذاری كرده است. انگار اینك همسران و مادران شهدا این عنوان را از خود كرده اند.
مهدی غنی
منبع : روزنامه شرق