چهارشنبه, ۳ مرداد, ۱۴۰۳ / 24 July, 2024
مجله ویستا


توسعه، غریبه‌ای در جهان سوم


توسعه، غریبه‌ای در جهان سوم
توسعه به چه کار می‌آید؟ آیا روزی خواهد رسید که فقیری مانند یک انسان معمولی درآمدی برای گذران زندگی داشته باشد؟
آیا این خواسته از توسعه، آرمانی یا تصوری ذهنی یا پنداری وهم‌آلود نیست؟ آیا توهمی پوچ و خیالی باطل نیست که توسعهء فقیران را بهره‌مند از حداقل زندگی خواهد ساخت؟
مقالهء حاضر به طور خلاصه آن‌چه در پاسخ به سوالات بالا به عنوان توسعه و ثروتمند شدن را برای جهان سوم به همراه دارد مورد نقد قرار می‌دهد.
می‌گویند دانش به شما می‌دهیم، صنعت به شما می‌‌آموزیم، کاری می‌کنیم که دیگر محتاج نان نباشید، اما نمی‌گویید که کاری می‌کنیم تا محتاج ما، دانش ما، صنعت ما و ... از این سو آنانی که می‌خواستند به ما دانش بدهند!، ما را توسعه‌یافت نمایند!، عدالت را بر سر سفره‌های ما بیاورند!، فقر و مسکنت را از ما دور بدارند!، چه به ارمغان آوردند؟
مدرنیته مفهومی فلسفی است و توسعهء مفهومی اقتصادی- اجتماعی. این دو همزاد هم هستند. آینده‌شان به یکدیگر گره خورده است و سرنوشت‌شان به هم وابسته. اما چرا این دو به هم وابسته‌اند؟ مدرنیته بود که پای توسعه را به جامعهء انسانی گشود. توسعه فرزند مدرنیته است، اما مدرنیته حامی اندیشه‌های توسعه است. توسعه نیز از جنبه‌های اقتصادی- اجتماعی مدرنیته را مورد حمایت قرار داد. اما ذات این دو را با دقتی بیش‌تر باید کاوید.
کشورهای ثروتمند و قوی با قدرت و ثروتی که دارند می‌توانند در شرایط بحرانی، جامعه و اقتصاد را به نقطه‌ای هدایت کنند که هم جامعه و هم تئوری‌های اقتصادی همزمان همدیگر را بازتولید کنند. در نتیجه این هماهنگی (بین جامعه و اقتصاد) توسعه دوباره جان گرفته و با روحی نو و حتی کالبدی جدید به راهی تازه و بکر قدم می‌گذارد. مشکل اصلی کشورهای فقیر و جهان سوم در این عدم هماهنگی جامعه و اقتصاد است.
جامعه به مسیری می‌رود که اقتصاد کاملا با آن بیگانه است. جامعه چیزی را می‌طلبد که اقتصاد و تئوری‌های اقتصاد از آن سر درنمی‌آورند. با این حال محال است توسعه بتواند خود را بازتولید و روح و کالبدی نو بیابد. سمیر امین معتقد است که این یکپارچگی در کشورهای جهان سوم شکل نمی‌گیرد. «صنعتی شدن جهان سوم به جریان قطبی شدنی که به طور ذاتی در سرمایه‌داری جهانی وجود دارد پایان نمی‌دهد اما سازوکارها و شکل‌ها را به سطوح دیگری منتقل می‌کند که زیر سیطرهء انحصارهای مالی، تکنولوژیک، فرهنگی و نظامی‌ای است که کشورهای کانونی می‌توانند از آن‌ها سود ببرند. این صنعتی شدن همان رشد و تکامل اجتماعی‌ای را در جهان سوم بازتولید نخواهد کرد که قبلا در غرب توسعه یافته آن را تولید کرده است.
در غرب، فوردیسم زمانی پدید آمد که پیش‌تر از آن صنایع سنگین مکانیکی که یک انقلاب مداوم کشاورزی آن را پشتیبانی و تداوم آن را تضمین می‌کرد، طی یک دورهء طولانی جامعه را دگرگون ساخته بود; در غرب امکان مهاجرت به آمریکا، راهی را برای خروج اضافهء جمعیت و تخلیهء فشارهای ناشی از انفجار جمعیتی اروپا پیش پای این قاره گذارده بود و در غرب، تسخیر مستعمرات دستیابی به موادخام ارزان را ممکن ساخت. فوردیسم برای کمک به سازش تاریخی سرمایه با کار به عرصه آمد; سازشی که کاهش ذخیره نیروی کار در کشورهای کانونی آن را تسهیل کرد اما آن بخشی از جهان سوم که در حال صنعتی شدن است برخلاف غرب هیچ یک از این شرایط مساعد و مطلوب را ندارد; شرایطی که سرمایه‌داری در غرب به یاری آن‌ها توانست از این شکل‌‌های ابتدایی به خود بگیرد و در چارچوب همین شکل‌های ابتدایی دچار انسداد شود، دوری کند.» (سمیر امین، ص ۱۳۳) با این حال قابل فهم نیست چرا جهان سوم اصرار به رفتن در مسیری می‌کند که غرب توسعه را در آن مسیر یافته است. ذات و جوهرهء این دو (غرب و جهان سوم) متفاوت است، پس باید راه و طریق آن‌ها نیز متفاوت باشد. مشکلات جهان سوم بیش از غرب است.
این که این دو غریبه (جامعه و اقتصاد در جهان سوم) چه زمانی همدیگر را خواهند شناخت و به بازتولید یکدیگر خواهند پرداخت، پرسشی است که شاید یافتن پاسخش از قدرت بشر امروزی خارج باشد. به نظر می‌رسد «اقتصاد سوداگری» که ثمرهء خلف نظام سرمایه‌داری است در جهان سوم بیش از خود غرب بر اقتصاددانان تاثیر گذارده است. اکثر اقتصاددانان در جهان سوم طالب اقتصاد سوداگری هستند. سرمایه‌داری این باور نادرست که اقتصاد در پول خلاصه می‌شود را در کشورهای جهان‌سوم پراکند. مارکس از پول بسیار گله‌مند بود. به‌زعم وی بورژواها همه وجود و هویت انسانی‌شان را در پول می‌بینند.
کارل مارکس معتقد است: «ویژگی‌های پول، ویژگی‌ها و قدرت‌های ذاتی من است: ویژگی‌ها و قدرت‌های صاحب آن.
بنابراین آن‌چه که هستم و آن چه قادر به انجام دادنش هستم ابدا براساس فردیت من تعیین نمی‌شود. زشت هستم اما می‌توانم برای خود زیباترین زنان را بخرم. بنابراین زشت نیستم زیرا اثر زشتی و قدرت بازدارندهء آن، با پول خنثی می‌‌شود. به عنوان یک فرد چلاق هستم اما پول ۲۴ پا در اختیارم می‌گذارد بنابراین چلاق نیستم. من آدم رذل، دغل، بی‌همه‌چیز و سفیه هستم اما پول و طبعا صاحب آن عزت و احترام دارد. پول سرآمد تمامی خوبی‌هاست، پس صاحبش نیز خوب است. علاوه بر این، پول مرا از زحمت دغل کاری نجات می‌دهد بنابراین فرض بر این قرار می‌گیرد که آدم درست‌کاری هستم. سفیه هستم اما اگر پول عقل کل همه‌ چیست‌هاست، آن وقت چطور صاحبش سفیه است؟ علاوه بر این او می‌تواند آدم‌های با استعداد را برای خود بخرد آن وقت کسی که چنین قدرتی بر آدم‌های با استعداد دارد، از آن‌ها با استعدادتر نیست؟
آیا من که به یمن داشتن پول قادرم کارهایی بکنم که قلوب تمام بشر مشتاق آن هستند، تمام امکانات انسانی را در اختیار نمی‌گیرم؟ بنابراین آیا پول من، تمام ناتوانی‌هایم را به عکس خود تبدیل نمی‌کند؟ اگر برای سفر پولی نداشته باشم، در واقع به معنای آن است که نیازی واقعی و قابل تحقق برای سفر کردن ندارم. اگر گرایش به تحقیق داشته باشم اما پولی برای آن نداشته باشم، در عمل به معنای آن است که گرایشی به تحقیق ندارم یعنی هیچ گرایش موثر و واقعی ندارم. از طرف دیگر اگر واقعا هیچ تمایلی به تحقیق نداشته باشم اما اراده و پول آن را داشته باشم، آمادگی موثر برای آن دارم.» شاید ریشهء اصلی غریبه بودن جامعه و اقتصاد در جهان سوم را در پول باید جست‌وجو کرد.
وحید اسلام‌زاده
ماخذ:
۱- سرمایه‌‌داری در عصر جهانی شدن، سمیر امین، ترجمهء ناصر زرافشان، انتشارات آگه، چاپ اول، بهار ۱۳۸۲.
۲- دست‌نوشته‌های فلسفی- اقتصادی ۱۸۴۴، کارل مارکس، ترجمهء حسن مرتضوی، انتشارات آگه.
منبع : روزنامه سرمایه