پنجشنبه, ۲۸ تیر, ۱۴۰۳ / 18 July, 2024
مجله ویستا

دعوا کار بدیه


دعوا کار بدیه
علی کوچولو در حیاط مدرسه مشغول توپ بازی بود که ناگهان یکی از بچه هایی که بزرگ تر از خودش بود توپ رو از لای پای علی به زور درآورد و فرار کرد. علی هر قدر دنبال رضا دوید به او نرسید. خسته و ناراحت گوشه حیاط مدرسه نشست و شروع کرد به گریه کردن. رضا که پسر بازیگوش و شیطونی بود نزدیک علی اومد و گفت: اگه می تونی و زورت می رسه بیا دنبالم و توپت رو بگیر. علی هم که عصبانی شده بود رضا رو هل داد و رضا با پشت دستش محکم به بینی علی زد. در این موقع بود که خون از بینی علی جاری شد.
در همین موقع زنگ خورد و رضا که ترسیده بود پا به فرار گذاشت و رفت سر کلاس خودش.علی هم همون طور که دستش رو به بینی اش گذاشته بود تا خونش بند بیاد، رفت سر کلاس. خانم معلم تا علی رو با سر و وضع خونی دید از او پرسید: علی جان چی شده؟ زمین خوردی؟ علی از ترس این که مبادا رضا بفهمه و دوباره او رو اذیت بکنه، گفت: بله خانم از پله ها که داشتم بالا می اومدم پام سر خورد و با صورت به زمین خوردم. خانم معلم گفت: اشکالی نداره پسرم، بیشتر مراقب خودت باش، بعد رو کرد به همه بچه ها و گفت: بچه ها موقعی که در این راه می رین خوب جلوی پاتون رو نگاه کنین تا زمین نخورین. بعد خانم معلم علی رو به همراه مبصر کلاس به دستشویی فرستاد و کتابی رو که دستش بود باز کرد و شروع کرد به درس دادن.زنگ آخر که به صدا دراومد همه بچه ها به طرف در مدرسه دویدند و علی منتظر موند تا رضا از کلاسش بیرون بیاد و وقتی از دور دید که رضا داره با دوستاش می یاد، رفت جلو و به رضا گفت: توپم رو پس بده. رضا گفت: کدوم توپ؟ توپت رو انداختم بیرون مدرسه.علی دوباره داد زد و گفت: من توپم رو می خوام. اما رضا و دوستاش کلی علی رو مسخره کردن و رفتن.
علی گریه کنان به طرف خونه شون به راه افتاد به خونه که رسید مادر لکه های خون رو روی پیراهن علی دید و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ با کسی دعوات شده! اما علی جواب نداد. مادر دوباره پرسید و این بار علی زد زیر گریه و جریان رو برای مادرش تعریف کرد. مادر گفت: اشکالی نداره پسرم، تو هم کار خوبی نکردی که با رضا دعوا کردی آخه رضا از تو بزرگ تره و زورش هم بیشتره. اون هم کار درستی نکرد که تو رو اذیت کرده. من فردا با مدیر یا ناظم مدرسه صحبت می کنم.فردای اون روز مادر به ناظم مدرسه زنگ زد و جریان را به اون گفت، خانم ناظم هم رضا و علی رو صدا کرد و به رضا گفت: کار خیلی بدی کردی که توپ علی رو به زور ازش گرفتی و بعد هم اون رو کتک زدی؟ رضا کمی خانم ناظم رو نگاه کرد و بعد گفت: من که نمی خواستم علی رو بزنم اون خودش اول منو هل داد. خانم ناظم گفت: خیلی خوب همه چیز رو فهمیدم بعد به اونا گفت روی صندلی بنشینن. خانم ناظم گفت: هر دو تای شما پسرای خوب و درس خوانی هستید حیفه که با همدیگه دعوا کنین. خانم ناظم ادامه داد: بچه های خوب هیچ وقت همدیگه رو اذیت نمی کنن و کتک نمی زنن اصلا کتک زدن، هل دادن و یا گفتن حرف های زشت به همدیگه کار نادرستیه. بچه های خوب باید با مهربونی با همدیگه بازی کنن و بزرگ ترها هم باید مراقب کوچیک ترها باشن. اگر هم مسئله ای بینشون پیش اومد، مشکلشون رو با بزرگ ترها در میون می گذارن و از اون ها کمک می خوان. حالا با هم دست بدین و قول بدین که دیگه هیچ وقت دعوا نکنین. رضا که پشیمون شده بود دست علی رو گرفت و به اون گفت: میای بریم تو حیاط با توپ تو بازی کنیم؟ علی هم لبخندی زد و گفت: آره خیلی خوبه و بعد با هم دیگه به طرف حیاط مدرسه رفتن.
منبع : روزنامه خراسان