شنبه, ۲ تیر, ۱۴۰۳ / 22 June, 2024
مجله ویستا

وحی


وحی
●بحث‏های مقدماتی درباره وحی
بحث درباره وحی،از این جهت‏حایز اهمیت است كه پایه شناخت كلام خدابه شمار می‏رود.قرآن كه بیان‏گر سخن حق تعالی و حامل پیام آسمانی است،به وسیله وحی نازل شده است.وحی همان سروش غیبی است كه از جانب ملكوت‏اعلی به جهان ماده فرود آمده است.
و انه لتنزیل رب العالمین نزل به الروح الامین علی قلبك لتكون من المنذرین بلسان‏عربی مبین (۱) .
ذلك مما اوحی الیك ربك من الحكمهٔ (۲) خداوند از زبان پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله چنین نقل می‏كند: ...و اوحی الی هذا القرآن‏لانذركم به و من بلغ (۳) .
از این رو اساسی‏ترین بحث در زمینه مسایل قرآنی بحث درباره وحی است،یعنی بحث درباره شناخت وحی،چگونگی برقراری ارتباط بین ملا اعلی و ماده‏سفلی و این كه آیا میان دو جهان ماده و ما فوق ماده،امكان برقراری ارتباط هست؟
این گونه موضوعات در این زمینه مطرح است و پاسخ آن‏ها راه را برای درك‏باورهای قرآنی هم وار می‏سازد.
وحی در لغت وحی در لغت‏به معانی مختلفی آمده است از جمله:اشارت،كتابت،نوشته،رساله،پیام،سخن پوشیده،اعلام در خفا، شتاب و عجله و هر چه از كلام یا نوشته یاپیغام یا اشاره كه به دیگری به دور از توجه دیگران القا و تفهیم شود وحی گفته‏می‏شود، ناصر خسرو گوید:
«گفتارشان بدان و به گفتار كار كن×تا از خدای عز و جل وحیت آورند».
راغب اصفهانی گوید:«اصل الوحی الاشارهٔ السریعهٔ (۴) ،وحی پیامی پنهانی است كه‏اشارت گونه و با سرعت انجام گیرد».ابو اسحاق نیز گفته است:«اصل الوحی فی‏اللغهٔ كلها اعلام فی خفاء و لذلك سمی الالهام وحیا،اصل وحی در لغت‏به معنای‏پیام پنهانی است،لذا الهام را،وحی نامیده‏اند».هم چنین است‏سخن ابن بری:
«وحی الیه و اوحی:كلمه بكلام یخفیه من غیره و وحی و اوحی:اوما،وحی الیه:
پنهان از دیگران با او سخن گفت.وحی و اوحی:مطلب را با اشاره رسانید».شاعرنیز گوید:«فاوحت الینا و الانامل رسلها (۵) ،بر ما پیام فرستاد در حالی كه سرانگشتانش پیام رسان او بودند».دیگری گوید:
«نظرت الیها نظرهٔ فتحیرت دقائق فكری فی بدیع صفاتها فاوحی الیها الطرف انی احبها فاثر ذاك الوحی فی و جناتها
با نگاهی كه بر وی افكندم فكر باریك بینم در صفات بدیع او در حیرت ماند،پس گوشه چشمم بدو پیام داد كه دوستش دارم و آثار آن پیام،در گونه‏های وی‏نمایان گردید».
●وحی در قرآن
واژه وحی در قرآن به چهار معنا آمده است:
۱- اشاره پنهانی:كه همان معنای لغوی است.چنان كه درباره زكریا علیه السلام در قرآن می‏خوانیم: فخرج علی قومه من المحراب فاوحی الیهم ان سبحوا بكرهٔ و عشیا (۶) ،او ازمحراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنان گفت:به شكرانه این‏موهبت صبح و شام خدا را تسبیح كنید».
۲- هدایت غریزی:یعنی رهنمودهای طبیعی كه در نهاد تمام موجودات‏به ودیعت نهاده شده است.هر موجودی اعم از جماد،نبات، حیوان و انسان،به طورغریزی راه بقا و تداوم حیات خود را می‏داند.از این هدایت طبیعی با نام وحی درقرآن یاد شده است: و اوحی ربك الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر ومما یعرشون ثم كلی من كل الثمرات فاسلكی سبل ربك ذللا... (۷) ، پروردگارت به زنبور عسل‏وحی[ الهام غریزی]نمود كه از كوه و درخت و داربست‏هایی كه مردم می‏سازند،خانه‏هایی درست كن، سپس از همه میوه‏ها[شیره گل‏ها]بخور[بنوش]و راه‏های‏پروردگارت را به راحتی بپوی‏».
هدایت غریزی كه در نهاد اشیا قرار دارد،خود رازی نهفته از اسرار طبیعت‏به شمار می‏رود كه اثر شگفت آور آن آشكار،ولی منشا و مبدا آن پنهان از انظار بوده‏و شایسته آن است كه آن را وحی گویند. و اوحی فی كل سماء امرها... (۸) ،و در هرآسمانی كار آن[آسمان] را وحی[ مقرر]فرمود...».
۳- الهام(سروش غیبی):گاه انسان پیامی را دریافت می‏دارد كه منشا آن رانمی‏داند.به ویژه در حالت اضطرار كه گمان می‏برد راه به جایی ندارد.ناگهان‏درخششی در دل او پدید می‏آید كه راه را بر او روشن می‏سازد و او را از آن تنگنابیرون می‏آورد.این پیام‏های ره‏گشا،همان سروش غیبی است كه از پشت پرده ظاهرشده و به مدد انسان می‏آید.از این سروش غیبی كه از عنایت الهی سرچشمه گرفته،در قرآن با نام وحی تعبیر شده است.قرآن درباره مادر موسی علیه السلام می‏فرماید:
و اوحینا الی ام موسی ان ارضعیه فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم و لا تخافی و لا تحزنی‏انا رآدوه الیك و جاعلوه من المرسلین (۹) . و لقد مننا علیك مرهٔ اخری اذ اوحینا الی امك مایوحی ان اقذفیه فی التابوت فاقذفیه فی الیم فلیلقه الیم بالساحل یاخذه عدو لی و عدوله...فرجعناك الی امك كی تقر عینها و لا تحزن... (۱۰ .
بر پایه این آیات،موقعی كه موسی تولد یافت،مادرش نگران حال او شد.ناگهان‏بارقه‏ای در خاطرش گذشت كه با توكل بر خدا او را شیر دهد.هر گاه احساس خطركرد او را در صندوقی چوبین قرار داده بر روی آب رها كند.و نیز بر خاطرش گذشت‏كه طفل به او باز می‏گردد و هرگز نباید اندوهناك باشد،زیرا بر خدا اعتماد كرده وطفل را به دست او سپرده است.این‏ها خاطره‏هایی بود كه بر اندیشه مادر موسی‏گذر كرد و بارقه امیدی بود كه در دل او درخشیدن گرفت.این گونه خاطره‏های روشن‏كننده راه و نجات دهنده از بیم و هراس،الهام رحمانی و عنایت ربانی است كه درمواقع ضرورت به یاری بندگان صالح می‏آید.
قرآن وحی را به معنای وسوسه‏های شیطان نیز به كار برده است، و كذلك جعلنالكل نبی عدوا شیاطین الانس و الجن یوحی بعضهم الی بعض زخرف القول غرورا... (۱۱) و وان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم لیجادلوكم... (۱۲) این گونه وحی شیطانی همان است كه‏در سوره ناس آمده: من شر الوسواس الخناس،الذی یوسوس فی صدور الناس،من الجنهٔ‏و الناس (۱۳) .
۴- وحی رسالی:وحی بدین معنا شاخصه نبوت است و در قرآن بیش از هفتادبار از آن یاد شده است: و كذلك اوحینا الیك قرآنا عربیا لتنذر ام القری و من حولها (۱۴) .
نحن نقص علیك احسن القصص بما اوحینا الیك هذا القرآن (۱۵) پیامبران مردان تكامل‏یافته‏ای هستند كه آمادگی دریافت وحی را در خود فراهم ساخته‏اند.در این باره‏امام حسن عسكری علیه السلام می‏فرماید:«ان الله وجد قلب محمد افضل القلوب و اوعاهافاختاره لنبوته... (۱۶) ،خداوند،قلب و روان پیامبر را بهترین و پذیراترین قلب‏ها یافت وآن گاه او را برای نبوت برگزید».
این حدیث اشاره به این واقعیت دارد كه برای دریافت وحی آن چه مهم است‏افزایش آگاهی و آمادگی برای پذیرا شدن این پیام آسمانی است.برای رسیدن به این گونه آمادگی پیامبر باید پیرایه‏های جسمانی را از خود بزداید و شایسته تماس باملكوتیان شود. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرموده‏اند:«و لا بعث الله نبیا و لا رسولا حتی‏یستكمل العقل و یكون عقله افضل من جمیع عقول امته (۱۷) ،خداوند،پیامبری‏بر نیانگیخت،مگر آن كه عقل(خرد و اندیشه)خود را به كمال رسانده باشد و خرد اواز خرد تمام امتش برتر باشد».
طبق گفته صدر الدین شیرازی،پیش از آن كه ظاهر پیامبر به نبوت آراسته گردد،باطن او حقیقت نبوت را دریافت كرده بود. پیامبر ابتدا باطن خود را به كمال انسانی‏آراسته گردانید سپس این آراستگی از باطن به ظاهر وی نمودار گشت.در واقع،پیامبر نخست‏سفر از خلق به حق را آغاز كرد و پس از وصول به حق،سفری ازجانب حق و هم راه با حق به سوی خلق باز گشت (۱۸) .
از این رو،وحی چیزی نیست جز آگاهی باطن كه بر اثر سروش غیبی انجام‏می‏گیرد: قل من كان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبك باذن الله... (۱۹) نزل به الروح الامین‏علی قلبك لتكون من المنذرین (۲۰) .
پدیده وحی هم همانند الهام،به تابناك شدن درون در مواقع خاص اطلاق‏می‏شود.با این تفاوت كه منشا الهام بر الهام گیرنده پوشیده است،ولی منشا وحی برگیرنده وحی كه پیامبرانند روشن می‏باشد.به همین علت،پیامبران هرگز در گرفتن‏پیام آسمانی دچار حیرت و اشتباه نمی‏شوند،زیرا بر منشا وحی و كیفیت انجام آن‏آگاهی حضوری كاملی دارند.
زراره از امام جعفر صادق علیه السلام می‏پرسد:چگونه پیامبر مطمئن شد آن چه به اومی‏رسد وحی الهی است،نه وسوسه‏های شیطانی؟امام علیه السلام فرمود:«ان الله اذا اتخذعبدا رسولا انزل علیه السكینهٔ و الوقار فكان الذی یاتیه من قبل الله مثل الذی یراه‏بعینه (۲۱) ،هرگاه خداوند بنده‏ای را برای رسالت‏برگزیند،به او آرامش و وقار ویژه‏ای ارزانی می‏دارد،به گونه‏ای كه آن چه از جانب حق بدو می‏رسد،همانند چیزی‏خواهد بود كه با چشم باز می‏بیند».در حدیثی دیگر سؤال شد:چگونه پیامبران‏دانستند كه پیامبرند؟امام علیه السلام در پاسخ فرمود:«كشف عنهم الغطاء... (۲۲) برای آنان‏پرده از میان برداشته شد».
به عبارت دیگر پیامبران هنگامی به پیامبری مبعوث می‏شوند كه از مرحله علم‏الیقین گذشته و عین الیقین را طی كرده و به مرحله حق الیقین رسیده باشند.پس‏شگفتی ندارد كه مردان آزموده و پاك از میان توده مردم،برای رسالت الهی‏بر انگیخته شوند،و حامل پیام آسمانی برای مردم باشند.چنان كه قرآن می‏فرماید:
اكان للناس عجبا ان اوحینا الی رجل منهم ان انذر الناس و بشر الذین آمنوا ان لهم قدم‏صدق عند ربهم قال الكافرون ان هذا لساحر مبین (۲۳) ،آیا برای مردم موجب شگفتی بود كه‏به مردی از خودشان وحی كردیم كه مردم را[از كیفر گناه]بیم ده و به كسانی كه‏ایمان آورده‏اند نوید ده كه برای آنان،پیشینه نیك[و پاداش شایسته]نزدپروردگارشان است؟[اما]كافران گفتند:این[مرد] افسونگری آشكار است‏»یعنی اگرمردم اندكی اندیشه كنند و به خود آیند،این گمان ناروا و نابخردانه در مورد پیامبر ازآنان زدوده می‏شود.
خداوند برای رفع هر گونه تعجب یا توهم بی‏جا در مورد بر انگیختن پیامبری ازمیان مردم می‏فرماید: انا اوحینا الیك كما اوحینا الی نوح و النبیین من بعده و اوحینا الی‏ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون وسلیمان و آتینا داوود زبورا،و رسلا قد قصصناهم علیك من قبل و رسلا لم نقصصهم علیك وكلم الله موسی تكلیما،رسلا مبشرین و منذرین لئلا یكون للناس علی الله حجهٔ بعد الرسل وكان الله عزیزا حكیما.لكن الله یشهد بما انزل الیك،انزله بعلمه و الملائكهٔ یشهدون و كفی‏بالله شهیدا.ان الذین كفروا و صدوا عن سبیل الله قد ضلوا ضلالا بعیدا (۲۴) ،ما به تو وحی‏فرستادیم،همان گونه كه به نوح و پیامبران پس از او وحی فرستادیم و[نیز]به‏ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط[ بنی اسرائیل]و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی نمودیم،و به داوود زبور دادیم،پیامبرانی كه‏سرگذشت آنان را پیش از این برای تو باز گفته‏ایم و پیامبرانی كه سر گذشت آنان رابرای تو بیان نكرده‏ایم.و خداوند با موسی آشكارا سخن گفت[و امتیاز از آن او بود].
پیامبرانی كه بشارت‏گر و بیم دهنده بودند تا پس از این پیامبران،حجتی برای مردم‏بر خدا باقی نماند[و بر همه اتمام حجت‏شود]و خدا توانا و حكیم است.ولی‏خداوند گواهی می‏دهد به آن چه بر تو نازل كرده[او]آن را به علم خویش نازل‏كرده است و فرشتگان[نیز] گواهی می‏دهند هر چند گواهی خدا كافی است.بی‏تردید،كسانی كه كفر ورزیدند و[مردم را]از راه خدا باز داشتند در گم راهی دوری‏گرفتار شده‏اند».
بنابر این شگفتی ندارد كه به یكی از افراد بشر وحی شود،زیرا پدیده‏ای است كه‏بشریت‏با آن خو گرفته و پیوسته در طول تاریخ با آن سر و كار داشته است.
●اقسام وحی رسالی
مطابق قرآن وحی رسالی سه گونه است:
و ما كان لبشر ان یكلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی باذنه مایشاء انه علی حكیم،و كذلك اوحینا الیك روحا من امرنا (۲۵) .
۱- وحی مستقیم:القای مستقیم وحی و بدون واسطه بر قلب پیامبر است.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در این باره می‏گوید:«ان روح القدس (۲۶) ینفث فی روعی‏» (۲۷) .یعنی:
روح القدس بر درون من می‏دمد.
۲- خلق صوت:با رسیدن وحی به گوش پیامبر به گونه‏ای كه كسی جز او نشنود.
این گونه شنیدن صوت و ندیدن صاحب صوت مانند آن است كه كسی از پس پرده‏سخن می‏گوید،و به همین علت‏با تعبیر«او من وراء حجاب‏»از آن یاد شده است.
وحی بر حضرت موسی علیه السلام به ویژه در كوه طور چنین بود و نیز وحی بر پیامبراسلام صلی الله علیه و آله در لیلهٔ المعراج به همین گونه انجام گرفت.
۳- القای وحی به وسیله فرشته:جبرئیل پیام الهی را بر روان پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرودمی‏آورد،چنان كه در قرآن آمده است: نزل به الروح الامین علی قلبك (۲۸) و فانه نزله‏علی قلبك (۲۹) .
●امكان وحی
وحی در واقع نوعی برقراری رابطه میان ملا اعلی و ماده سفلی است و از همین‏رو این پرستش مطرح شده است كه چگونه این رابطه برقرار می‏شود،در حالی كه‏سنخیت(همتایی و تناسب)بین رابط و مربوط شرط است؟به علاوه صعود و نزول‏و مقابله مستلزم تحیز(جهت داشتن)است،حال آن كه جهان ورای ماده دارای‏تجرد محض(عاری از صفات جسمانی)است.برخی روشن فكران غرب زده كه به اصطلاح گرایش دینی پیدا كرده‏اند،با نگاهی‏نو به پدیده وحی می‏گویند:آن چه پیامبران با نام وحی عرضه كرده‏اند،انعكاس‏افكار درونی آنان است.پیامبران مردانی خیر اندیش و اصلاح طلب بوده‏اند كه‏خیر اندیشی درونشان به صورت وحی و گاه به صورت ملك تجسم یافته و گمان‏برده‏اند كه از جای گاهی دیگر بر آنان الهام شده است.و بدین سبب برخی‏نادرستی‏ها كه در گفته‏ها و نوشته‏های آنان یافت می‏شود،بدیهی و طبیعی است،زیرا ساختار فكری و اندیشه چنین مردانی مولود محیط و جو حاكم بر افكار و عقایدمردم آن زمان است.از همین رو در گفتارشان برخی باورهای زمان خویش راآورده‏اند كه سپس نادرستی آن ثابت‏شده است.و گرنه،خداوند اعلی و اشرف از آن‏است كه نادرستی‏هایی در سخنش یافت‏شود (۳۰) .
ارائه این گونه تفسیر از جای‏گاه پیامبران الهی در واقع انكار نبوت است،و گویای‏این است كه ارائه كنندگان این تفاسیر یا پیامبران را افرادی ساده لوح فرض كرده‏اندكه واقعیت را از تخیلات تشخیص نداده‏اند،یا آنان را حیله‏گر و دروغ‏گو پنداشته‏اند.
در حالی كه درستی و صداقت،بزرگی و جلالت‏شان انبیا بر همگان روشن است. این روشن فكران دچار دو اشتباه شده‏اند:
۱- برای تحقیق و بررسی نمونه‏های وحی آسمانی به كتاب‏های تحریف شده كه‏ترجمه‏های ناقص و آمیخته با تصرفات دیگران است رجوع كرده‏اند.در حالی كه‏قبلا می‏بایست از صحت این نوشته‏ها اطمینان پیدا می‏كردند.
۲- انسان را موجودی مادی فرض كرده‏اند.حال آن كه انسان تركیبی از روح وجسد است كه روحش از سنخ ملا اعلی است و سنخیت كه شرط برقراری رابطه‏محسوب می‏شود،وحی را امكان پذیر می‏كند.
در بیان بعد ملكوتی انسان،مولوی عارف بلند آوازه می‏گوید:
«من ملك بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم‏»
مشابه بیت فوق به زبان عربی توسط دانش‏مند بزرگ ابن سینا نیز بیان‏شده است:
«هبطت الیك من المحل الارفع و رقاء ذات تعزز و تمنع‏»
و در اشعار منسوب به حضرت امیر المؤمنین علیه السلام آمده است:
«ا تزعم انك جرم صغیر و فیك انطوی العالم الاكبر»
در این بیت‏به این واقعیت اشاره شده است كه تمامی مراتب عالم وجودی دروجود انسان نهفته است.
مساله روحانیت انسان و سنخیت او با ملا اعلی در جای خود به طور مفصل‏بحث‏شده است.ولی برای این كه بتوانیم بحث وحی و جای‏گاه آن را به خوبی روشن‏سازیم،به توضیحاتی چند از قرآن و حدیث اشاره می‏كنیم.
●روحانیت انسان
روحانیت انسان یكی از مسائلی است كه از دیر باز فكر بشر را به خود مشغول‏ساخته است.توجه به این مساله باعث‏شده كه موضوع روحانیت انسان در فلسفه،فرهنگ و هنر نیز جای‏گاه خاصی پیدا كند.هم چنین در قرآن و حدیث‏بارها بدان‏اشاره شده و در فلسفه اسلامی نیز این مساله مطرح بوده است.در این جا به گوشه‏ای از آن چه در قرآن و حدیث در این باره آمده است،می‏پردازیم:
انسان موجودی دو جانبه است كه در میانه دو جهان ماده و مجردات قرار دارد ودارای روح و جسم است.از جانب روح متعالی است و دست‏بر آسمان دارد و ازسوی جسم متسافل است و بر زمین دست نهاده است.قرآن پس از آن كه مراحل‏آفرینش انسان را-در دوران جنینی-وصف می‏كند،در مراحل پی در پی او را به‏جایی می‏رساند كه از جهان ماده فراتر رفته و روح متعالی در او دمیده می‏شود: ولقد خلقنا الانسان من سلالهٔ من طین ثم جعلناه نطفهٔ فی قرار مكین ثم خلقنا النطفهٔ علقهٔ فخلقناالعلقهٔ مضغهٔ فخلقنا المضغهٔ عظاما فكسونا العظام لحما... (۳۱) ،و به یقین انسان را از عصاره‏ای‏از گل آفریدیم،سپس او را نطفه‏ای در جای‏گاه استواری[ رحم]قرار دادیم،سپس‏نطفه را به صورت علقه[ خون بسته]و علقه را به صورت مضغه[ چیزی شبیه‏گوشت نرم شده]و مضغه را[كه حالت غضروفی دارد]به صورت استخوان‏هایی درآوردیم و بر استخوان‏ها گوشت پوشانیدیم...».
قرآن تا این جا مراحل وجود مادی انسان را مطرح می‏كند،آن گاه می‏فرماید: «...
ثم انشاناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقین... (۳۲) ،سپس آن را آفرینش تازه‏ای دادیم،پس گرامی باد خدایی كه بهترین آفرینندگان است‏».این آفرینش دیگر،همان روح‏انسان است كه پس از گذشت چهار ماه-دوران جنین-بر او دمیده می‏شود.در آیه‏دیگری نیز به این دو مرحله آفرینش اشاره شده است: و بدا خلق الانسان من طین،ثم‏جعل نسله من سلالهٔ من ماء مهین،ثم سواه و نفخ فیه من روحه... (۳۳) ،و آفرینش انسان را ازگل آغاز كرد،سپس نسل او را از چكیده آبی پست آفرید.سپس[اندام]او را موزون‏ساخت و از روح خویش در وی دمید...».
نكته جالب در این آیه آن است كه روح دمیده شده در انسان از سنخ عالم‏ملكوت معرفی می‏شود(من روحه)و به خود پروردگار نسبت داده می‏شود و نشان‏می‏دهد كه روح فراتر از سنخ مادیات است.امام صادق علیه السلام در این زمینه می‏فرماید:
«ان الله خلق خلقا و خلق روحا ثم امر ملكا فنفخ فیه... (۳۴) ،خداوند آفریده‏ای آفرید و روحی آفرید سپس فرشته‏ای را دستور داد تا روح را در آفریده بدمد».انسان ازدیدگاه قرآن،آفریده‏ای است كه از جسم و روح به وجود آمده است،ابتدا كالبدی‏آفریده شده و سپس روان جاوید در آن دمیده شده است.
از دیدگاه فلسفه،انسان یك موجود مادی محض نیست.یعنی انسان به همین‏پدیده جسمانی كه از گوشت و پوست و استخوان و عضلات تشكیل یافته است‏منحصر نمی‏شود.بلكه وجودی والاتر دارد كه او را در مرتبه‏ای فراتر از جهان ماده‏قرار می‏دهد،و از چار چوب جسمانی محض خارج می‏كند (۳۵) .
بر اساس توضیحات فوق،انسان در وجود خود دارای دو جنبه است:جنبه‏جسمانی و روحانی.پس عجیب نیست كه احیانا با عالم ما ورای ماده ارتباط برقراركند.زیرا چنین ارتباطی مربوط به جنبه روحی و باطنی اوست،كه ارتباطی پوشیده‏است،و همین امر پدیده وحی را تشكیل می‏دهد.
وحی یك پدیده روحانی است و در افرادی یافت می‏شود كه دارای خصایص‏روحی والا هستند.این خصایص در وجود آن‏ها صلاحیت ارتباط با عالم بالا رابه وجود می‏آورد.لذا مكاشفاتی در باطن برای آن‏ها رخ می‏دهد،یا مطالبی به آنان‏الهام می‏شود،كه از خارج وجودشان نشات گرفته است.این الهامات و مطالب ازخارج بر آنان القا می‏شود نه این كه از داخل ضمیر آنان بر ایشان جلوه‏گر شود، چنان كه منكران وحی تصور كرده‏اند.
بنابر این وحی یك پدیده فكری یا انعكاس حالت درونی نیست كه برای پیامبران‏رخ داده باشد،بلكه یك القای روحانی است كه از عالم بالا انجام گرفته است.منتهادر این میان چیزی كه ما نمی‏توانیم آن را درك كنیم،اگر چه یك واقعیت‏بوده وایمانی استوار بدان داریم،چگونگی برقراری این ارتباط روحانی است.ما وقتی‏تلاش می‏كنیم آن را درك كنیم،می‏خواهیم با معیارهای مادی كیفیت این ارتباط رادریابیم.یا موقعی كه می‏خواهیم آن را توصیف كنیم،با الفاظ و كلماتی این ارتباط را۳۵ وصف می‏كنیم كه برای مفاهیمی وضع شده كه از دایره محسوسات فراتر نرفته‏است.بنابر این موضوع هم چنان بر ما پنهان می‏ماند.تعبیرات در این باره جنبه‏استعاره و تشبیه داشته و به مجاز و كنایه می‏ماند،و هرگز این تعبیرات حقیقی وواقع نما نیستند.پس گر چه پدیده وحی قابل قبول بوده و پایه ایمان را تشكیل‏می‏دهد،ولی قابل وصف و درك حقیقی نیست.در واقع وحی صرفا یك پدیده‏روحی است كه فقط برای كسانی قابل درك است كه اهلیت و شایستگی آن را دارند.
●كیفیت نزول وحی
پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام نزول وحی مستقیم،بر خود احساس سنگینی می‏كرد،و ازشدت سنگینی كه بر او وارد می‏شد بدنش داغ می‏شد،و از پیشانی مباركش عرق‏سرازیر می‏گشت.اگر بر شتری یا اسبی سوار بود،كمر حیوان خم می‏شد و به‏نزدیك زمین می‏رسید.علی علیه السلام می‏فرماید:«موقعی كه سوره مائده بر پیامبر نازل‏شد،ایشان بر استری به نام‏«شهباء»سوار بودند. وحی بر ایشان سنگینی كرد،به طوری كه حیوان ایستاد و شكمش پایین آمد.دیدم كه نزدیك بود ناف او به زمین‏برسد،در آن حال پیامبر از خود رفت و دست‏خود را بر سر یكی از صحابه‏نهاد...» (۳۶) .عبادهٔ بن صامت می‏گوید:«هنگام نزول وحی گونه‏های پیامبر صلی الله علیه و آله در هم‏می‏كشید و رنگ او تغییر می‏كرد.در آن حال سر خود را فرو می‏افكند و صحابه نیزچنین می‏كردند» (۳۷) .گاه می‏شد كه زانوی پیامبر بر زانوی كسی بود،در آن حال وحی‏نازل می‏شد،آن شخص تحمل سنگینی زانوی پیامبر را نداشت.ما نمی‏دانیم چراپیامبر صلی الله علیه و آله دچار این حالت می‏شد،چون از حقیقت وحی آگاه نیستیم.برای تفصیل‏بیش‏تر می‏توان به كتاب‏هایی كه درباره وحی و كیفیت آن نگاشته شده است مراجعه‏كرد (۳۸) .
●كاتبان وحی
پیامبر اسلام به ظاهر خواندن و نوشتن نمی‏دانست،و در میان قوم خود به‏داشتن سواد معروف نبود.زیرا هرگز ندیده بودند چیزی بخواند یا بنویسد،بنابر این‏او را«امی‏»می‏خواندند.قرآن هم او را با همین وصف یاد كرده است: الذین یتبعون‏الرسول النبی الامی... ، .. .فامنوا بالله و رسوله النبی الامی... (۳۹) .امی منسوب به ام(مادر)است و كسی را گویند كه هم چون روزی كه از مادر زاده شده است فاقد سوادباشد.معنای دیگری نیز گفته‏اند:منسوب به ام القری(شهر مكه)،یعنی كسی كه درمكه زاده شده است.در قرآن در موارد دیگر نیز مشتقات این واژه آمده است: هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم... (۴۰) شاید مقصود منسوبین به شهر مكه باشد، ولی‏احتمال نخست مشهورتر است و با آیه‏های دیگر قرآن بیش‏تر سازش دارد: «و منهم‏امیون لا یعلمون الكتاب الا امانی...» (۴۱) ،در این آیه جمله «لا یعلمون الكتاب‏» ظاهرا تفسیر «امیون‏»است و نیز از مقابله آنان(عرب)با اهل كتاب كه اهل سواد بودند،به دست می‏آید(به جهت تناسب در عطف)كه مقصود،فاقد كتابت و سواد است و حدیث منقول از پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله كه فرمود: «انا امه امیهٔ لا نكتب و لا نحسب (۴۲) .ما مردمی هستیم فاقد سواد كتابت و نگارش حساب‏»معنای نداشتن سواد را تایید می‏كند.
آن چه با معجزه بودن قرآن تناسب دارد،صرفا نخواندن و ننوشتن است نه‏نتوانستن خواندن و نوشتن. و ما كنت تتلو من قبله من كتاب و لا تخطه بیمینك اذن لارتاب المبطلون (۴۳) ،تو هیچ كتابی را پیش از این نمی‏خواندی و با دست‏خود چیزی نمی‏نوشتی،و گرنه باطل اندیشان قطعا به شك می‏افتادند»مبادا كسانی كه در صدد تكذیب و ابطال سخنان تو هستند شك و تردید كنند.این آیه دلیلی است‏بر این كه پیامبر چیزی نمی‏خواند و نمی‏نوشت،ولی دلالت ندارد كه نمی‏توانست‏بنویسد وبخواند و همین اندازه برای ساكت كردن معارضین كافی است،زیرا پیامبر را هرگز باسواد نمی‏پنداشتند،بنابر این راه اعتراض را بر خود بسته می‏دیدند.
شیخ ابو جعفر طوسی در تفسیر آیه می‏گوید:«مفسرین گفته‏اند نوشتن‏نمی‏دانست،ولی آیه چنین دلالتی ندارد.صرفا گویای این جهت است كه‏نمی‏نوشته و نمی‏خوانده است و چه بسا كسانی نمی‏نویسند ولی قادر بر نوشتن‏هستند و در ظاهر وانمود می‏شود كه فاقد سوادند و كتابت نمی‏دانند.پس مفاد آیه‏چنین است:پیامبر به نوشتن و خواندن دست نزده بود و او را عادت بر نوشتن‏نبود» (۴۴) .
علامه طباطبایی فرموده است:«ظاهر التعبیر نفی العادهٔ و هو الانسب بالنسبهٔ الی‏سیاق الحجهٔ (۴۵) ،ظاهر عبارت نفی عادت-بر نوشتن و خواندن-است و این در جهت‏استدلال مناسب‏تر است‏».
به علاوه داشتن سواد كمال است و بی‏سوادی نقص و عیب و چون تمامی‏كمالات پیامبر از راه عنایت‏خاص الهی بوده و هرگز نزد كسی و استادی تعلم نیافته(علم لدنی)پس نمی‏شود ساحت قدس پیامبر از این كمال تهی باشد.عدم تظاهر به‏سواد،برای اتمام حجت و بستن راه اعتراض و تشكیك بوده است،به همین دلیل‏پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله به كاتبانی نیاز داشت تا در شؤون مختلف از جمله وحی برای اوكتابت كنند،لذا چه در مكه و چه در مدینه زبده‏ترین با سوادان را برای كتابت‏انتخاب فرمود.اولین كسی كه در مكه عهده‏دار كتابت مخصوصا كتابت وحی شد،علی بن ابی طالب علیه السلام بود و تا آخرین روز حیات پیامبر به این كار ادامه داد.پیامبر صلی الله علیه و آله‏نیز اصرار فراوان داشت تا علی،آن چه را نازل می‏شود،نوشته و ثبت نماید تا چیزی‏از قرآن و وحی آسمانی از علی دور نماند.
سلیم بن قیس هلالی،كه یكی از تابعین بود،می‏گوید:نزد علی علیه السلام در مسجد كوفه‏بودم و مردم گرد او را گرفته بودند،فرمود: «پرسش‏های خود را تا در میان شما هستم‏از من دریغ ندارید.درباره كتاب خدا از من بپرسید،به خدا قسم آیه‏ای نازل نشدمگر آن كه پیامبر گرامی آن را بر من می‏خواند و تفسیر و تاویل آن را به من‏می‏آموخت‏».عبد الله بن عمرو یشكری معروف به ابن الكواء،یكی ازپرسش كنندگان صحابه علی علیه السلام و بسیار دانا و دانش‏مند بود،از وی پرسید:آن چه‏نازل می‏گردید و شما حضور نداشتید، چگونه است؟علی علیه السلام فرمود:«هنگامی كه‏به حضور پیامبر می‏رسیدم،می‏فرمود:یا علی در غیبت تو آیه‏هایی نازل شد،آن گاه‏آن‏ها را بر من می‏خواند و تاویل آن‏ها را به من تعلیم می‏فرمود» (۴۶) .
اولین كسی كه در مدینه عهده‏دار كتابت وحی گردید،ابی بن كعب انصاری بود.
او قبلا در زمان جاهلیت نوشتن را می‏دانست.محمد بن سعد گوید:«كتابت در میان‏عرب كمتر وجود داشت و ابی بن كعب از جمله كسانی بود كه در آن دوره كتابت رافرا گرفته بود» (۴۷) .(۴۸ .ابی بن كعب كسی است كه پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله قرآن را به طور كامل بر وی‏عرضه كرد.او از جمله كسانی است كه در عرضه اخیر قرآن حضور داشت،بدین‏جهت در دوران یك سان كردن مصاحف در عهد عثمان سرپرستی گروه به او واگذارشده بود.و هرگاه در مواردی اختلاف پیش می‏آمد،با نظر ابی،مشكل حل‏می‏گردید (۴۹) .
زید بن ثابت در مدینه در همسایگی پیامبر صلی الله علیه و آله خانه داشت.او نوشتن‏می‏دانست.در ابتدای امر هر گاه پیامبر صلی الله علیه و آله نیاز به نوشتن داشت و ابی بن كعب حاضرنبود،به دنبال زید می‏فرستاد تا برای او كتابت كند.رفته رفته كتابت او هم رسمیت‏یافت و حتی با دستور پیامبر صلی الله علیه و آله زبان و نوشتن عبرانی را نیز فرا گرفت تا نامه‏های‏عبری را برای پیامبر صلی الله علیه و آله بخواند،ترجمه كند و پاسخ بنویسد.زید بن ثابت‏بیش ازدیگر اصحاب،ملازم پیامبر صلی الله علیه و آله برای نوشتن بود و بیش‏تر نامه نگاری می‏كرد (۵۰) .
بنابر این عمده‏ترین كاتبان وحی،علی بن ابی طالب،ابی بن كعب و زید بن ثابت‏بودند و دیگر كاتبان وحی،در مرتبه دوم قرار داشتند.
ابن اثیر گوید:«یكی از ملتزمین حضور در امر كتابت،عبد الله بن ارقم زهری بود.
او عهده‏دار نامه‏های پیامبر صلی الله علیه و آله بود،ولی عهده‏دار معاهده‏ها و صلح نامه‏های‏پیامبر صلی الله علیه و آله،علی بن ابی طالب بود».او می‏گوید:«از جمله كاتبان،كه احیانا برای‏پیامبر صلی الله علیه و آله كتابت می‏كردند،خلفای ثلاثه،زید بن عوام،خالد و ابان دو فرزندسعید بن العاص،حنظله اسیدی،علاء بن حضرمی،خالد بن ولید،عبد الله بن رواحه،محمد بن مسلمه،عبد الله بن ابی سلول،مغیرهٔ بن شعبه،عمرو بن العاص،معاویهٔ بن ابی سفیان،جهم یا جهیم بن صلت،معیقب بن ابی فاطمه وشرحبیل بن حسنه بودند».
او می‏افزاید:«نخستین كس كه از قریش برای پیامبر كتابت نمود عبد الله بن سعدبن ابی سرح بود،سپس مرتد شد و به سوی مكه باز گشت و آیه «و من اظلم ممن‏افتری علی الله كذبا او قال اوحی الی و لم یوح الیه شی‏ء...» (۵۱) در شان او نازل گردید» (۵۲) .
ظاهرا این افراد از جمله كسانی بودند كه در میان عرب آن روز با سواد بودند ونوشتن و خواندن می‏دانستند و در مواقع ضرورت گاه و بی‏گاه حضرت برای نوشتن‏از آنان استفاده می‏كرد،ولی كاتبان رسمی سه نفر فوق و ابن ارقم بودند.
ابن ابی الحدید گوید:«محققان و سیره نویسان نوشته‏اند كه كاتبان وحی،علی علیه السلام و زید بن ثابت و زید بن ارقم بودند و حنظله بن ربیع تمیمی و معاویه،نامه‏های‏پیامبر صلی الله علیه و آله را به سران،نوشته‏های مورد نیاز مردم و هم چنین لیست اموال و صدقات را می‏نوشتند» (۵۳) .ابو عبد الله زنجانی تا بیش از چهل تن را جزء كاتبان وحی شمرده‏است (۵۴) كه ظاهرا هنگام ضرورت از وجود آنان استفاده می‏شده است.
بلاذری در خاتمه كتاب فتوح البلدان از واقدی آورده است:«هنگام ظهور اسلام،در میان قریش،هفده نفر نوشتن را می‏دانستند: علی بن ابی طالب،عمر بن الخطاب،عثمان بن عفان،ابو عبیدهٔ بن جراح،طلحهٔ بن عبید الله،یزید بن ابی سفیان،ابوحذیفهٔ بن عتبهٔ بن ربیعه،حاطب بن عمرو(برادر سهیل بن عمرو عامری)،ابوسلمهٔ بن عبد الاسد مخزومی،ابان بن سعید بن العاص بن امیه، برادرش خالد بن سعید،عبد الله بن سعد بن ابی سرح،حویطب بن عبد العزی،ابو سفیان بن حرب،معاویهٔ بن ابی سفیان و جهیم بن صلت و از وابستگان قریش:علاء بن حضرمی.
از زنانی كه در صدر اسلام نوشتن را می‏دانستند می‏توان از ام كلثوم بنت عقبه،كریمه بنت مقداد و شفاء بنت عبد الله نام برد.شفاء به دستور پیامبر به حفصه‏نوشتن آموخت و بعد از آن حفصه در زمره نویسندگان قرار گرفت.عایشه و ام سلمه‏از زنانی بودند كه فقط خواندن می‏دانستند.
در مدینه سعد بن عباده،منذر بن عمرو،ابی بن كعب،زید بن ثابت،كه نوشتن‏عربی و عبری را می‏دانست،رافع بن مالك،اسید بن حضیر،معن بن عدی،بشیر بن سعد،سعد بن ربیع،اوس بن خولی و عبد الله بن ابی نوشتن می‏دانستند» (۵۵) .
●شیوه كتابت در عهد رسالت‏بدین گونه بود كه بر هر چه یافت می‏شد و امكان‏نوشتن روی آن وجود داشت،می‏نوشتند،مانند:
۱- عسب:جمع عسیب،جریده نخل،چوب وسط شاخه‏های درخت‏خرما كه‏برگهای آن را جدا می‏ساختند و در قسمت پهن آن می‏نوشتند.
۲- لخاف:جمع لخفه،سنگ‏های نازك و سفید.
۳- رقاع:جمع رقعه،تكه‏های پوست‏یا ورق(برگ)یا كاغذ.
۴- ادم:جمع ادیم،پوست آماده شده برای نوشتن.
پس از نوشته شدن،آیات نزد پیامبر و در خانه ایشان ضبط و نگهداری می‏شد.
گاهی برخی از صحابه می‏خواستند سوره یا سوره‏هایی داشته باشند،آن‏ها رااستنساخ كرده و بر روی تكه‏های برگ یا كاغذ می‏نوشتند و نزد خود نگه می‏داشتندو معمولا در محفظه‏های پارچه‏ای به دیوار می‏آویختند (۵۶) .
آیه‏ها به گونه‏ای منظم و مرتب،در هر سوره ثبت می‏گردید و هر سوره با نزول‏بسم الله آغاز یافته و با نزول بسم الله جدید ختم آن سوره اعلام می‏شد و سوره‏ها بااین رویه هر یك جدا و مستقل از یك دیگر ثبت و ضبط می‏شد.در عهد رسالت‏هیچ گونه نظم و ترتیبی بین سوره‏ها صورت نگرفت.
علامه طباطبایی می‏فرماید:«قرآن به صورت امروزی در عهد رسالت ترتیب داده‏نشده بود،جز سوره‏های پراكنده بدون ترتیب و آیه‏هایی كه در دست این و آن بود ودر میان مردم به طور متفرق وجود داشت‏» (۵۷) .
●زبان وحی
زبان،آسان‏ترین وسیله انتقال مفاهیم ذهنی در انسان به شمار می‏رود وساده‏ترین ابزاری است كه آدمی می‏تواند در حیات اجتماعی،معانی متصوره‏خویش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد.مساله خطیر تفهیم و تفهم كه لازمه زندگی‏اجتماعی است تنها از همین راه است كه سهل و ساده انجام می‏گیرد.لذا خداوندپس از نعمت آفرینش،آن را از بزرگ‏ترین نعمت‏ها یاد كرده است الرحمان. علم‏القرآن.خلق الانسان.علمه البیان (۵۸) ،پروردگاری كه گستره رحمت او موجب گردید تاقرآن را به انسان بیاموزد،بزرگ‏ترین نعمتی را كه پس از نعمت آفرینش به او ارزانی‏داشت،نعمت‏بیان بود.
شرایع الهی كه برای انسان‏ها آمده و با آنان سخن گفته،از همین شیوه معمولی ومتعارف بهره جسته است. و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم (۵۹) ،و هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آن كه با زبان مردم خویش سخن گوید،تا[بتواند پیام الهی‏را]برای آنان روشن سازد».از این رو زبان شریعت همان زبان مردم است و چون روی‏سخن با مردم است،باید با زبانی قابل فهم بر ایشان باشد.
قرآن در میان قوم عرب نازل گردید و با زبان عربی رسا و آشكار بر آنان عرضه‏شده است. انا انزلناه قرآنا عربیا لعلكم تعقلون (۶۰) ،ما، قرآن را به زبان عربی فرستادیم تابتوانید[خطاب به عرب]آن را درك كنید». انا جعلناه قرآنا عربیا لعلكم تعقلون (۶۱) ،ماآن را قرآنی عربی قرار دادیم تا بتوانید[پیام]آن را دریافت دارید».علاوه خداوندزبان قرآن را زبان عربی آشكار معرفی كرده است: و هذا لسان عربی مبین (۶۲) «مبین‏»به‏معنای آشكار است. نزل به الروح الامین.علی قلبك لتكون من المنذرین بلسان عربی‏مبین (۶۳) ،روح الامین[ جبرئیل]آن را بر دلت نازل كرد تا[در نافرمانی‏ها]ازهشدار دهندگان باشی[و آن را]با زبان عربی آشكار[آورد]». «و لقد یسرنا القرآن للذكرفهل من مدكر» (۶۴) ،و قرآن را برای پند آموزی سهل و آسان كرده‏ایم،پس آیا پند گیرنده‏ای‏هست؟». فانما یسرناه بلسانك لعلهم یتذكرون (۶۵) ،در حقیقت[قرآن]را بر زبان تو سهل وآسان گردانیدیم،امید كه پند گیرند». قرآنا عربیا غیر ذی عوج لعلهم یتقون (۶۶) ، قرآنی‏عربی بی‏هیچ پیچیدگی[رسا و روشن]،باشد كه آنان راه تقوا پویند».
لذا باید گفت:زبان وحی-یا زبان قرآن-همان زبان عرف عام است (۶۷ )كه موردخطاب قرار گرفته‏اند كه سهل و آسان و بدون پیچیدگی در بیان بر آنان عرضه شده.
البته هر یك بر وفق استعداد خود از آن بهره‏مند می‏شوند. «انزل من السماء ماء فسالت‏او دیهٔ‏بقدرها» (۶۸) ،از آسمان،باران[رحمت]را فرو فرستاد و بستر رودها هر یك،به‏اندازه گنجایش خود روان شدند».خداوند این آیه را به عنوان‏«مثل‏»آورده است.
باران رحمت كنایه از قرآن و شریعت،و بستر رودها كنایه از استعدادهای متفاوت انسان‏ها است تا هر یك بر حسب ظرفیت و اندازه پذیرایی خود از آن بهره گیرد.لذادر پایان می‏گوید: «كذلك یضرب الله الامثال‏» ،این گونه است كه خداوند مثل‏هامی‏آورد»،یعنی با ضرب المثل(مثل زدن)واقعیت‏حال را روشن می‏سازد،زیراگفته‏اند«المثال یوضح المقال،مثال آوردن گفتار را روشن می‏سازد».
آری قرآن،ظاهری دارد و باطنی (۶۹) ،كه ظاهر آن برای همه آشكار است ولی عمق‏باطن آن به اندیشه و تدبر بیش‏تری نیاز دارد.در جای جای قرآن دستور تعمق و تدبردر آیات آن را داده است افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها (۷۰) ،آیا در قرآن‏نمی‏اندیشند، یا[مگر]بر دل‏های شان قفل‏هایی نهاده شده است؟!».هم چنین‏محكمی دارد و متشابهی (۷۱) .محكم آن دلالتی رسا و متشابه آن پیچیده است و دانش‏و بینش بیش‏تری لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود.ولی با این وصف هرگز راه‏رسیدن به حقایق نهفته و آشكار قرآن بر كسی بسته نیست و به ابزار فهم و وسایل‏رهیابی كه در اختیار دارد بستگی دارد.این كه در حدیث آمده:«العبارهٔ للعوام‏و الاشارهٔ للخواص‏» (۷۲) به همین حقیقت اشارت دارد،یعنی مفهوم ظاهری آن برای‏همگان است كه نگرشی سطحی دارند.ولی عمق باطنی آن برای اهل تخصص‏است كه با ابزار دانش و بینش،و اندیشیدن در نكته‏ها و ظرافت‏های قرآن،حقایق آن را به دست می‏آورند.
آن چه گفته شد،بر وفق مقتضای حكمت الهی است تا سخنی را كه برای مردم‏گفته،بر ایشان قابل فهم باشد.علاوه صفحه بلند تاریخ خود گواه است كه مردم هرزمان،زبان پیام الهی را كه بر دست پیامبرانشان بر آنان عرضه می‏شده فهمیده‏اند،وهیچ‏گاه در تاریخ ثبت نشده كه پیروان پیامبری گفته باشند:زبان پیامی كه آورده‏ای‏برای ما مفهوم نیست!
ولی اخیرا شبهه‏ای مطرح شده كه زبان وحی قابل فهم نیست،جز مفهوم ظاهری آن(در حد ترجمه)كه راه رسیدن به حقیقت آن برای بشریت‏بسته و درك آن میسور نمی‏باشد.
می‏گویند:وحی چون پیام الهی و سخن از ما ورای جهان طبیعت است،نمی‏تواند نمایان‏گر مفهوم حقیقی آن باشد.زیرا واژه‏های به كار رفته در لسان‏شریعت،برای مفاهیمی وضع شده است كه با جهان حس و عالم شهود سنخیت(هم گونی)دارد و با آن چه در پس پرده غیب وجود دارد سنخیتی ندارد و این‏ناهم گونی میان این دو گونه مفاهیم،دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته در زبان وحی‏را از كار می‏اندازد.می‏گویند:پر پیدا است كه كار برد این گونه واژه‏ها بر پایه استعاره وتشبیه امور نامحسوس به اشیا محسوس نهاده شده است و هرگز نمی‏تواند لفظمستعار نمایان‏گر كامل مفهوم مستعار له باشد.برخی زبان وحی را زبان رمز دانسته كه‏كشف آن برای هر كس میسور نیست.برخی فراتر رفته زبان وحی را تمثیلی و تخیلی‏محض گرفته‏اند كه اصلا از واقعیتی حكایت ندارد،جز ترسیم مجرد ذهنی همانندكتاب‏«كلیله و دمنه‏»كه مطالب اخلاقی و تربیتی را در قالب تصویر ذهنی درآورده است.در نتیجه نمی‏توان از ظاهر تعابیر كتب آسمانی،به حقیقتی ثابت پی‏برد،و با این شیوه خواسته‏اند تا برخی ناهنجاری‏ها(خلاف واقعیت‏ها كه احیانا دراین كتب به چشم می‏خورد)توجیه كنند و برخی اشكالات وارد بر كتب عهدین رامرتفع سازند.دنباله روها گمان برده‏اند كه می‏توان همین شیوه را درباره قرآن نیزبه كار برد!در جای خود ۷۳) مشروحا در این باره سخن خواهیم گفت.در این جا بحث‏مختصری می‏آوریم:
زبان وحی به ویژه قرآن كریم،بر حسب موضوع سخن،مختلف است كه می‏توان‏آن را اجمالا به چهار بخش تقسیم كرد:
۱- احكام و تكالیف:كه مرتبط به رفتار انسان‏ها و تنظیم حیات اجتماعی است.
در این بخش كاملا صریح و رسا سخن گفته است،زیرا دستور العمل‏هایی است كه‏باید انسان‏ها(مخاطبین اصلی كلام)به خوبی درك كنند تا بتوانند به درستی انجام‏دهند،مانند: یا ایها الناس اعبدوا ربكم الذی خلقكم و الذین من قبلكم لعلكم تتقون (۷۴) هر كه زبان عربی بداند،به خوبی می‏فهمد كه روی سخن در این آیه،با همه مردم است تا تنها جدایی را پرستش كنند كه آفریدگار جهانیان است،چه حال و چه‏گذشتگان.باشد تا حالت تقوی(پروا)در آنان پدید آید.زیرا هر كه خدا را پروا داشته‏باشد،در زندگی پروا دارد و به درستی رفتار می‏كند.
فهم محتوایی این قبیل آیات،همانند آیه «احل الله البیع و حرم الربا» (۷۵) و غیره،برای عرب زبانان و عربی دانان كاملا سهل و ساده است و هرگز با دشواری مواجه‏نمی‏شوند،مگر برای شناخت كم و كیف انجام این گونه دستورات كه با مراجعه به‏توضیحاتی كه در سنت آمده است روشن می‏گردد.
۲- امثال و حكم:كه به منظور پند و اندرز و بیدار شدن ضمیر انسان‏ها در قرآن‏آمده است.این بر دو گونه است:گاه از واقعیت‏های حیات بهره گرفته و به انسان‏هاهشدار می‏دهد تا از گذشته عبرت بگیرند.زیبایی‏ها و زشتی‏های گذشته تاریخ‏انسان را،در جلوی چشم وی قرار می‏دهد تا از آن پند گیرد.خوبی‏ها را دنبال كند واز بدی‏ها دوری جوید و گذشته ناگوار خود را تكرار ننماید.سر گذشت‏بنی‏اسرائیل‏و اقوام مشابه كه در قرآن بسیار از آن یاد شده و نكوهش گردیده به همین منظوراست.واقعیت‏هایی است كه جوامع بشری باید از آن پند گیرند و دگر بار گذشته‏خود را تكرار ننمایند.درباره اهل كتاب كه گذشته رسوای خود را تكرار می‏كردند،می‏فرماید: «یسالك‏اهل الكتاب ان تنزل علیهم كتابا من السماء،فقد سالوا موسی اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله‏جهرهٔ‏» (۷۶) ،اهل كتاب از تو می‏خواهند تا نوشته‏ای از آسمان بر آنان فرود آوری،البته ازموسی درخواستی بزرگ‏تر نمودند و گفتند:خدا را آشكارا به ما بنمای!».
درباره اعراب مشرك می‏گوید: «و قال الذین لا یعلمون لو لا یكلمنا الله او تاتینا آیهٔ،كذلك قال الذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم‏» (۷۷) ،افراد نادان گفتند:چرا خدا با ماسخن نمی‏گوید؟یا برای ما نشانه‏ای نمی‏آید؟كسانی كه پیش از اینان بودند[نیز]مانند همین گفته[بی جا]ایشان را می‏گفتند،[زیرا]دل‏ها[و اندیشه‏ها]شان به هم‏می‏ماند».
درباره ویرانه‏های باقی مانده از قوم لوط كه در معرض دید مشركان بوده هشدارمی‏دهد: «و انكم لتمرون علیهم مصبحین و باللیل ا فلا تعقلون (۷۸) ،صبح گاهان و شام گاهان‏بر[آثار ویران شده]آنان می‏گذرید،آیا[عبرت نمی‏گیرید و]نمی‏اندیشید؟!».
و درباره مقایسه مشركان با آل فرعون كه گم راهی را برای خویش انتخاب نمودندفرموده: ذلك بما قدمت ایدیكم و ان الله لیس بظلام للعبید.كداب آل فرعون و الذین من‏قبلهم كفروا بآیات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوی شدید العقاب.ذلك بان الله لم یك‏مغیرا نعمهٔ انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم و ان الله سمیع علیم.كداب آل فرعون‏و الذین من قبلهم كذبوا بآیات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم‏» (۷۹) ،این[اشاره به كیفر الهی]دست آوردهای پیشین شماست،و[گرنه]خدا بر بندگان[خود]ستم كار نیست.
همانند رفتار پیروان فرعون و پیشینیان آنان،به آیات خدا كفر ورزیدند،پس خدا به[سزای]گناهانشان گرفتارشان كرد.خدا نیرومند و سخت كیفر است.این[كیفر]بدان جهت است كه خداوند نعمتی را كه بر قومی ارزانی داشته تغییر نمی‏دهد،مگرآن كه آنان آن چه را در دل دارند تغییر دهند[یعنی تغییر حالت و تغییر جهت دهند]و خدا شنوای دانا است.[رفتاری]چون رفتار فرعونیان و پیشینیان آنان كه آیات‏پروردگارشان را تكذیب كردند،پس ما آنان را به[سزای]گناهانشان هلاك كردیم‏».
گونه دیگر«ضرب المثل،مثل زدن‏»است و عبارت است از ترسیم حالت ووضعیتی خاص كه گوینده،آن را به تصویر می‏كشد و پیام خود را در قالب آن بیان‏می‏دارد.قرآن در توانایی ترسیم هنری و گویا نمودن ضرب المثل‏ها تا سر حد اعجازپیش رفته است.ضرب المثل،گرچه جنبه تخیلی دارد،ولی خود یك نوع پیام‏رسانی است كه در قالب هنر،این رسالت را ایفا می‏كند.در واقع ابزاری است كه پیام‏رسان از آن استفاده می‏كند.قرآن به نحو احسن از این ابزار توانا بهره گرفته و درترسیم حالات اشخاص یا گروه‏ها با بهترین وجهی هنر تصویر را به كار برده است (۸۰) .
قرآن در آیه‏های ۱۶ تا ۲۰ سوره بقره،به دو گونه حالت منافقین را به تصویركشیده است.دو حالت درونی و برونی نگران كننده كه منافق را فرا گرفته،با كیفیتی شیوا و رسا ترسیم شده است.
در سوره ابراهیم،بیهوده بودن كارهای كافران را با ضرب المثل،حالت تجسمی‏بخشیده مثل الذین كفروا بربهم،اعمالهم كرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف لا یقدرون‏مما كسبوا علی شی‏ء ذلك هو الضلال البعید (۸۱) ،مثل كسانی كه به پروردگارشان كافر شدند،كردارهای شان به خاكستری می‏ماند كه بادی تند در روزی طوفانی بر آن بوزد.ازآن چه به دست آورده‏اند هیچ[بهره‏ای] نمی‏توانند برد.این است همان گمراهی دورو دراز».جالب آن كه از همان نخست،اعمال آنان را به خاكستر تشبیه كرده است كه‏حالت فنایی آتش سوخته را می‏رساند!در سوره بقره،كمك رسانی به بینوایان را كه‏توام با منت گذاری و آزردن خاطر آنان انجام گیرد،به بخشش‏های ریاكارانه(خود نمایی)تشبیه نموده،آن گاه در قالب هنری ترسیم،بیهوده بودن آن را تجسم‏بخشیده است: «فمثله كمثل صفوان علیه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا یقدرون علی‏شی‏ء مما كسبوا و الله لا یهدی القوم الكافرین‏» (۸۲) ،پس مثل او هم چون مثل سنگ خارایی‏است كه بر روی آن،غبار خاكی[نشسته]است،و رگباری به آن رسیده و آن[سنگ]را شفاف و صاف بر جای گذارده است.آنان[ ریاكاران]نیز از آن چه به دست‏آورده‏اند بهره‏ای نمی‏برند،و خداوند،كافران را هدایت نمی‏كند».
این گونه ضرب المثل‏های ترسیمی در قرآن فراوان است و لقد ضربنا للناس فی‏هذا القرآن من كل مثل لعلهم یتذكرون (۸۳) .در جای دیگر می‏گوید: و لقد صرفنا للناس فی‏هذا القرآن من كل مثل (۸۴) ،یعنی مثل‏های گوناگونی آورده‏ایم،باشد تا ضمیر خفته‏انسان‏ها را بیدار سازیم.
این دو بخش از آیات قرآنی(بخش بیان احكام و تكالیف و بخش حكم ومواعظ)كاملا برای مردم آن روز-كه مخاطبین قرآن بودند-و نیز برای همگان تاابدیت روشن و آشكار است و آیه بلسان عربی مبین (۸۵) ،به زبان عربی رسا و آشكار»برای همیشه جریان دارد.
این دو بخش از گفتار قرآن،اكثریت قاطع آیات قرآن را فرا می‏گیرد و هر گونه ابهام‏و دشواری در فهم آن برای هیچ كس وجود ندارد.تنها آشنایی با لغت عرب یاترجمه قرآن به زبان خواننده،برای بهره‏مند شدن از آن،كافی است.
می‏ماند دو بخش دیگر(بخش سخن از جهان غیب و بخش معارف)كه بیش‏تراز ابزار استعاره و تشبیه و كنایه استفاده شده است. ولی شیوه‏های به كار رفته همان‏شیوه‏های متعارف و شناخته شده نزد عرب بوده است كه ظاهری آشكار و باطنی‏ژرف دارند،و هر كس به اندازه ظرفیت‏خود از آن بهره‏مند می‏گردد.در زیرنمونه‏هایی از آن را می‏آوریم:
۳- سخن از سرای غیب:قرآن و هر كتاب آسمانی چون از جهان غیب پیام‏آورده‏اند،ناگزیر از آن جهان شمه‏ای بازگو كرده‏اند.البته این واژه‏ها و الفاظی كه برای‏توصیف جهان غیب به كار رفته،برای مفاهیمی وضع شده‏اند كه متناسب با عالم‏حس و شهود است و نمی‏توانند كاملا بازگو كننده مفاهیمی باشند كه در سرای‏غیب جریان دارد.علاوه ابزار درك ساكنین این جهان،چه ظاهری (حواس خمس) و چه باطنی(عقل و اندیشه)برای درك و دریافت مفاهیم عالم شهود و متناسب باآن ساخته شده و از درك كامل مفاهیمی از سنخ دیگر ناتوانند.از این رو است كه درگزاره‏های كتب آسمانی درباره مفاهیم غیبی،از استعاره و تشبیه و به كار بردن مجاز وكنایه استفاده شده تا به گونه‏ای تقریبی و از باب تشبیه نامحسوس به محسوس‏گزارش كنند.این شیوه متعارفی است كه در این گونه تشبیه‏ها،به تقریب بسنده‏می‏شود و بیان یا درك تحقیقی-با این وصف-امكان پذیر نیست.
)قراردارد،به‏«اجنحه (۸۶) ،بالها»تعبیر شده است،زیرا بال وسیله پرواز است و كار برد آن درنیروهایی كه امكانات كار را فراهم می‏كنند،متعارف می‏باشد.بال و بازو هر دو دراین مفهوم كار برد دارند و مفهوم حقیقی هیچ یك مقصود نیست.
هم چنین است موقعی كه از حور و قصور و اشجار و انهار یا شعله‏های آتش‏دوزخ سخن به میان می‏آید.نمی‏توان عینا همین مفاهیمی را كه در این سرا جریان‏دارد داشته باشد،بلكه متناسب با سرای دیگر خواهد بود و اگر حقیقت آن برای ماآشكار نیست، این از كوتاهی فهم ما است،نه از قصور بیان قرآن.البته در این باره‏سخن بیش‏تری باید گفت تا برخی سوء تفاهم‏ها مرتفع گردد كه با توفیق الهی در جای خود می‏آوریم (۸۷) .
۴- معارف و اصول شناخت:قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلی‏مطرح كرده كه فراتر از بینش بشریت تا آن روز بوده و تا كنون نیز اگر رهنمود وحی‏نبود،معلوم نبود كه بینش بشری بدان راه می‏یافت و شاید برای همیشه چنین باشد.
كنه ذات احدیت هرگز قابل شناخت نیست و جز از راه صفات جمال و جلال وجامعیت صفات كمال،كه همگی توقیفی است و عقل با كمك وحی بدان راه یافته،به طوری كه تا ۹۹ اسم برای پروردگار شناخته شده است (۸۸) .عمده صفات جمال درآخر سوره حشر آمده است: «هو الله الذی لا الا هو عالم الغیب و الشهادهٔ هو الرحمان‏الرحیم.هو الله الذی لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبارالمتكبر.سبحان الله عما یشركون.هو الله الخالق الباری‏ء المصور له الاسماء الحسنی،یسبح له‏ما فی السماوات و الارض و هو العزیز الحكیم‏» (۸۶) ،او خداوندی است كه جز او خدایی‏نیست.به آن چه پنهان و آشكار است آگاه می‏باشد. رحمت او شامل و عنایت‏خاص او كامل است...او فرمان روا و صاحب اختیاری است كه درگاه او تا سر حدقداست پاكیزه است. سلامت و امنیت را بر جهانیان بر افراشته است.عزت و قدرت‏و جبروت و كبریایی او بر جهان سایه افكنده است.از آن چه مشركان می‏پندارند به‏دور است.او است‏خدای آفریننده و سازنده و صورت بخش همه موجودات. تمامی نشانه‏های نیكی و نیك خواهی در او فراهم است.آن چه در آسمان‏ها و زمین‏است[جمله]تسبیح او می‏گویند[او را ستایش می‏كند]او[بر هر چه اراده كند]پیروز و حكمت اندیش است‏».
راز آفرینش را در آفرینش انسان می‏توان یافت.انسان آفریده‏ای است‏خدا گونه‏كه مظهر تام صفات جمال و جلال الهی است انی جاعل فی الارض خلیفهٔ (۹۰) .و دایع‏الهی بدو سپرده شده است: انا عرضنا الامانهٔ علی السماوات و الارض و الجبال فابین‏ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان (۹۱) .انسان را تنها شایسته یافتیم تا ودایع خودرا بدو بسپاریم.لذا تعلیم‏«اسماء»(پی بردن به حقایق هستی)بدو اختصاص یافت و علم آدم الاسماء كلها (۹۲) ،و خداوند او را گرامی داشت و لقد كرمنا بنی آدم (۹۳) .و چون‏او را منتسب به خود دانست او را مسجود ملایك قرار داد فاذا سویته و نفخت فیه من‏روحی فقعوا له ساجدین (۹۴) .بدین سبب تمامی نیروهای جهان هستی،چه در بالا و چه‏در پایین،در اختیار كامل او قرار گرفت و سخر لكم ما فی السماوات و ما فی الارض‏جمیعا منه (۹۵) .از این رو تمامی اشیا برای انسان آفریده شده است‏یعنی در انسان‏نیرویی آفریده شده تا تمامی نیروها را در اختیار گیرد تا وجود خویش را تجلی گاه‏حضرت حق قرار دهد،و تمامی صفات جمال و جلال كبریایی حق در وجود اوجلوه‏گر شود.«خلقت الاشیاء لاجلك و خلقتك لاجلی،همه چیز را برای توخطاب به انسان كامل-آفریدیم،و تو را برای خود» (۹۶) ،زیرا آفریده‏ای كه بتوان چنان‏جلوه گاه حضرت حق قرار گیرد،جز انسان این شایستگی را نداشت،لذا است كه درآفرینش او به خود تبریك گفت: «فتبارك الله احسن الخالقین‏» (۹۷) .
انسان این چنین در قرآن توصیف شده كه در جای دیگر چنین توصیفی از انسان‏ارائه نشده است،و مسیر حركت انسان در بستر تاریخ،خود نشان‏گر صحت و شاهدصدق همین حقیقت است كه قرآن توصیف نموده.
●كیفیت وحی قرآن و اعتقاد عمومی مسلمانان درباره آن (به طور مختصر)
قرآن مجید بیشتر از هر كتاب مقدس دیگر مانند توراهٔ و انجیل از مسئله وحی آسمانی و فرستنده وحی و آورنده وحی یاد كرده و حتی از كیفیت وحی سخن گفته است.
عقیده عمومی مسلمین-كه البته ریشه آن همان ظواهر لفظی قرآن است-درباره وحی قرآن اینست كه قرآن مجید بلفظ خود سخن خدا است كه بوسیله یكی از مقربین ملائكه كه موجوداتی آسمانی هستند به پیغمبر اكرم فرستاده شده است.
نام این ملك-فرشته-جبریل و روح امین است،سخن خدا را تدریجا در مدت بیست و سه سال به پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله رسانیده و بموجب آن بآنحضرت ماموریت داده شده كه لفظ آیات آنرا بمردم بخواند و مضامین آنها را بفهماند و بسوی معارف اعتقادی و مقررات اجتماعی و قوانین مدنی و وظائف فردی كه قرآن بیان میكند دعوت كند.
نام این ماموریت‏خدائی رسالت و پیغمبری است،پیغمبر اكرم (ص) بی‏اینكه كمترین دخل و تصرفی در موارد دعوت كند و از پیش خودچیزی بر آنها بیفزاید یا بكاهد یا پس و پیش كند رسالت‏خود را انجام داده است.●كیفیت وحی قرآن و اعتقاد عمومی مسلمانان درباره آن (به طور مختصر)
قرآن مجید بیشتر از هر كتاب مقدس دیگر مانند توراهٔ و انجیل از مسئله وحی آسمانی و فرستنده وحی و آورنده وحی یاد كرده و حتی از كیفیت وحی سخن گفته است.
عقیده عمومی مسلمین-كه البته ریشه آن همان ظواهر لفظی قرآن است-درباره وحی قرآن اینست كه قرآن مجید بلفظ خود سخن خدا است كه بوسیله یكی از مقربین ملائكه كه موجوداتی آسمانی هستند به پیغمبر اكرم فرستاده شده است.
نام این ملك-فرشته-جبریل و روح امین است،سخن خدا را تدریجا در مدت بیست و سه سال به پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله رسانیده و بموجب آن بآنحضرت ماموریت داده شده كه لفظ آیات آنرا بمردم بخواند و مضامین آنها را بفهماند و بسوی معارف اعتقادی و مقررات اجتماعی و قوانین مدنی و وظائف فردی كه قرآن بیان میكند دعوت كند.
نام این ماموریت‏خدائی رسالت و پیغمبری است،پیغمبر اكرم (ص) بی‏اینكه كمترین دخل و تصرفی در موارد دعوت كند و از پیش خودچیزی بر آنها بیفزاید یا بكاهد یا پس و پیش كند رسالت‏خود را انجام داده است.
۱۰-كیفیت وحی قرآن مجید
بطور اجمال آنچه قرآن مجید در كیفیت وحی خود توضیح میدهد اینست كه وحی این كتاب آسمانی بطور تكلیم بوده و خدای متعال با پیغمبر گرامی خود سخن گفته و آنحضرت با تمام وجود خود (نه تنها با گوش) سخن خدا را تلقی نموده است.
خدای متعال میفرماید: «و ما كان لبشران یكلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی باذنه ما یشاء انه علی حكیم و كذلك اوحینا الیك روحا من امرنا ما كنت تدری ما الكتاب و لا الایمان و لكن جعلناه نورا نهدی به من نشاء من عبادنا و انك لتهدی الی صراط مستقیم‏» (۹۷) ترجمه:بهیچ بشری نمیرسد كه خدا با او سخن گوید مگر اینكه وحی كند-سخن پنهانی و با اشاره كه دیگران نفهمند-یا از پشت پرده‏ای حرف زند یا رسول و فرستاده‏ای بفرستد و او باذن خدا آنچه را خدا میخواهد وحی نماید زیرا خدا بلند مرتبه و محكم كار است و بهمین نحو روحی را از امر خودمان-قرآن را-بتو وحی كردیم از پیش خود نمی‏توانستی درك كنی كه كتاب چیست و نه ایمان چیست ولی ما آنرا نوری قرار دادیم كه با آن كسانی را كه میخواهیم رهبری مینمائیم و تحقیقا تو راه راستی را نشان میدهی) .
بقرینه تردیدی كه در آیه اولی هست و وحی كه در قسم اول بجائی نسبت داده نشده و در قسم سوم برسول نسبت داده شده در آیه برای تكلیم خدا سه قسم مختلف ذكر شده:
۱-گفتار خدائی كه هیچ واسطه‏ای میان خدا و بشر نباشد.
۲-گفتار خدائی كه از پشت‏حجاب شنیده شود مانند شجره طور كه موسی (ع) سخن خدا را میشنید ولی از ناحیه آن. -گفتار خدائی كه ملكی آنرا حمل نموده ببشر برساند و در این صورت سخن فرشته وحی شنیده میشود كه سخن خدا را حكایت مینماید.
و آیه دوم میرساند كه قرآن مجید از همین راه به پیغمبر اكرم (ص) رسیده و از اینجا روشن میشود كه وحی قرآن از راه تكلیم و گفتگو بوده است.
و باز میفرماید: «نزل به الروح الامین علی قلبك لتكون من المنذرین بلسان عربی مبین‏» (۹۸) ترجمه:قرآن را روح امین-جبریل-بقلب تو یعنی بنفس تو با زبان عربی آشكار نازل كرد تا از كسانی باشی كه مردم را از خدا میترسانند) و میفرماید: «قل من كان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبك‏» (۹۹) (ترجمه آیه گذشت) (۱۰۰) .
ازین آیه‏ها استفاده میشود كه قرآن یا بخشی از قرآن بوسیله فرشته وحی كه جبریل و روح امین است فرستاده شده (قسم سوم تكلیم) .
و اینكه پیغمبر اكرم (ص) قرآن را از فرشته وحی با نفس خود یعنی باتمام وجود خود تلقی میكرد نه از راه گوش و میفرماید: «فاوحی الی عبده ما اوحی ما كذب الفؤاد ما رای افتمارونه علی ما یری‏» (۱۰۱) ترجمه:پس وحی نمود ببنده خود آنچه را كه وحی نمود دروغ نگفت و اشتباه نكرد قلب-نفس-پیغمبر اكرم (ص) در آنچه مشاهده كرد آیا با او در چیزی كه-عیانا مشاهده میكند بمجادله میپردازید؟) و در جای دیگر تلقی وحی را با خواندن الواح تعبیر فرموده است:
«رسول من الله یتلوا صحفا مطهرهٔ‏» (۱۰۲) ترجمه:فرستاده‏ای از جانب خدا كه صحیفه‏های پاكی را تلاوت میكند) .
محمد هادی معرفت
علامه سید محمد حسین طباطبایی رضوان الله تعالی
۱- شعراء ۲۶:۱۹۵-۱۹۱.
۲- اسراء ۱۷:۳۹.
۳- انعام ۶:۱۹.
۴- راغب اصفهانی،المفردات فی غریب القرآن،ص ۵۱۵.
۵- ابن منظور،لسان العرب،ج ۱۵،ص ۳۸۰.
۶- مریم ۱۹:۱۱.
۷- نحل ۱۶:۶۸ و ۶۹.
۸- فصلت ۴۶:۱۲.
۹- قصص ۲۸:۷.
۱۰- طه ۲۰:۴۰-۳۷.
۱۱- انعام ۶:۱۱۲.
۱۲- انعام ۶:۱۲۱.
۱۳- ناس ۱۱۴:۶-۲.
۱۴- شوری ۴۲:۷.
۱۵- یوسف ۱۲:۳.
۱۶- محمد باقر مجلسی،بحار الانوار،ج ۱۸،ص ۲۰۵،حدیث ۳۶.
۱۷- محمد بن یعقوب كلینی،اصول كافی،ج ۱،ص ۱۳.
۱۸- صدر الدین شیرازی،شرح اصول كافی،ج ۳،ص ۴۵۴.
۱۹- بقره ۲:۹۷.
۲۰- شعراء ۲۶:۱۹۳ و ۱۹۴.
۲۱- محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی،تفسیر عیاشی،ج ۲،ص ۲۰۱،حدیث ۱۰۶.بحار الانوار،ج ۱۸،ص ۲۶۲. حدیث ۱۶.
۲۲- بحار الانوار،ج ۱۱،ص ۵۶،حدیث ۵۶.
۲۳- یونس ۱۰:۲.
۲۴- نساء ۴:۱۶۷-۱۶۳.
۲۵- شوری ۴۲:۵۱ و ۵۲.
۲۶- بنابر این كه روح القدس غیر از جبرئیل باشد.
۲۷- الاتقان:ج ۱،ص ۲۸۴۴- شعراء ۲۶:۱۹۴-۱۹۳.
۲۹- بقره ۲:۹۷.
۳۰- محمد فرید و جدی،دائرهٔ معارف القرن العشرین،ج ۱۰،ص ۷۱۵.
۳۱- مؤمنون ۲۳:۱۴-۱۲.
۳۲- مؤمنون ۲۳:۱۴.
۳۳- سجده ۳۲:۷-۹.
۳۴- بحار الانوار:ج ۶۱،ص ۳۲،حدیث ۵.
۳۵- برای توضیح و تفصیل بیش‏تر رجوع كنید به:صدر الدین شیرازی،اسفار اربعه،فصل ۲،ص ۵۲-۲۸ فخرالدین رازی،مفاتیح الغیب(تفسیر كبیر)،ج ۲۱،ص ۴۳-۱۵.ذیل آیه و یسالونك عن الروح...محمد حسین طباطبایی،المیزان،ج ۱،ص ۳۶۹-۳۶۵ و ج ۱۰، ص ۱۱۸.
۳۶ـ تفسیر عیاشی،ج ۱،ص ۳۸۸.
۳۷- طبقات ابن سعد،ج ۱،ص ۱۳۱.
۳۸- ر.ك:محمد هادی معرفت،التمهید فی علوم القرآن،ج ۱،ص ۶۶ به بعد.
۳۹- اعراف ۷:۱۵۷ و ۱۵۸.
۴۰- جمعه ۶۲:۲.
۴۱- بقره ۲:۷۸.
۴۲- تفسیر كبیر رازی،ج ۱۵،ص ۲۳.
۴۳- عنكبوت ۲۹:۴۸.
۴۴- ابو جعفر(شیخ طوسی)،التبیان،ج ۸،ص ۱۹۳.
۴۵- المیزان:ج ۱۶،ص ۱۴۵.
۴۶- سلیم بن قیس هلالی،السقیفه،ص ۲۱۴-۲۱۳.
۴۷- طبقات ابن سعد،ج ۳،قسمت ۲،ص ۵۹.
۴۸- ر.ك:الاصابهٔ،ج ۱،ص ۱۹.ابن عبد البر قرطبی،الاستیعاب فی معرفهٔ الاصحاب در حاشیه الاصابه،ج ۱،ص ۵۱-۵۰.
۴۹- ر.ك:التمهید،ج ۱،ص ۳۴۸-۳۴۰.مصاحف سجستانی،ص ۳۰.
۵۰- ر.ك:ابن اثیر،اسد الغابهٔ فی معرفهٔ الصحابه،ج ۱،ص ۵۰.الاستیعاب در حاشیه الاصابه،ج ۱،ص ۵۰ ومصاحف سجستانی،ص ۳. طبقات ابن سعد،ج ۲،قسمت ۲،ص ۱۱۵.
۵۱- انعام ۶:۹۳.
۵۲- ر.ك:اسد الغابهٔ،ج ۱،ص ۵۰.
۵۳- ابن ابی الحدید،شرح نهج البلاغه،ج ۱،ص ۳۳۸.
۵۴- زنجانی،ابو عبد الله،تاریخ القرآن،ص ۲۱-۲۰.
۵۵- ر.ك:ابو الحسن بلاذری،فتوح البلدان،ص ۴۶۰-۴۵۷.
۵۶- ر.ك:التمهید،ج ۱ ص ۲۸۸.تلخیص التمهید،ج ۱ ص ۱۳۳.
۵۷- المیزان،ج ۳،ص ۷۹-۷۸.
۵۸- الرحمان ۵۵:۴-۱.
۵۹- ابراهیم ۱۴:۴.
۶۰- یوسف ۱۲:۲.
۶۱- زخرف ۴۳:۳.
۶۲- نحل ۱۶:۱۰۳.
۶۳- شعراء ۲۶:۱۹۵-۱۹۳.
۶۴- قمر ۵۴:۱۷ و ۲۲ و ۳۲ و ۴۰.
۶۵- دخان ۴۴:۵۸.
۶۶- زمر ۳۹:۲۸.
۶۷- یعنی.زبان متعارف كه برای همگان قابل فهم باشد،با این تفاوت كه اختلاف استعدادها در عمق درك‏مطالب مؤثر است.
۶۸- رعد ۱۳:۱۷.
ظاهری آن(در حد ترجمه)كه راه رسیدن به حقیقت آن برای بشریت‏بسته و درك‏۱۲- پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله:فرموده: «للقرآن ظهر و بطن‏».(تفسیر عیاشی،ج ۱،ص ۱۱).
۶۹- محمد ۴۷:۲۴.
۷۰- «هو الذی انزل علیك الكتاب منه آیات محكمات و اخر متشابهات‏» (آل عمران ۳:۷).
۷۱- بحار الانوار،چاپ بیروت،ج ۷۵،ص ۲۷۸.
۷۲- التمهید،ج ۷.
۷۳- بقره ۲:۲۱.
۷۴- بقره ۲:۲۷۵.
۷۵- نساء ۴:۱۵۳.
۷۶- بقره ۲:۱۱۸.
۷۷- صافات ۳۷:۱۳۸-۱۳۷.
۷۸- انفال ۸:۵۴-۵۱.
۷۹- ر.ك:سید قطب،التصویر الفنی فی القرآن.
۸۰- ابراهیم ۱۴:۱۸.
۸۱- بقره ۲:۲۶۴.
۸۲- زمر ۳۹:۲۷.
۸۳- اسراء ۱۷:۸۹.
۸۴- شعراء ۲۶:۱۹۵.
۸۵- «فالمدبرات امرا» (نازعات ۷۹:۵)،یعنی نیروهای عاقل و فعال كه تدبیر جهان هستی با دست آنان انجام می‏گیرد.
۸۶- «جاعل الملائكهٔ اولی اجنحهٔ مثنی و ثلاث و رباع‏» (فاطر ۳۵:۱).
۸۷- ج ۷ التمهید كه مخصوص دفع شبهات است.علامه به این جهت در مقدمه تفسیر المیزان(ج ۱،ص ۹-۶) اشارتی دارد.
۸۸- صدوق در كتاب توحید(ص ۲۲۰-۱۹۴)اسماء حسنای الهی را مشروحا بیان داشته است:هم چنین رجوع شود به فیض كاشانی، علم الیقین،ج ۱،ص ۱۵۰-۹۷.سبزواری،شرح الاسماء الحسنی،مصباح كفعمی. ص ۳۴۷-۳۱۲ ابن فهد حلی،خاتمه كتاب عدهٔ الداعی، ص ۳۱۲-۲۹۸،شرح اسماء حسنای فخر رازی ص ۳۵۳-۱۵۲.
۸۹- حشر ۵۹:۲۴-۲۲. ۳۴- بقره ۲:۳۰.
۹۰- احزاب ۳۳:۷۲.
۹۱- بقره ۲:۳۱.
۹۲- اسراء ۱۷:۷۰.
۹۳- حجر ۱۵:۲۹.
۹۴- جاثیه ۴۵:۱۳.
۹۵- فیض كاشانی،علم الیقین،ج ۱،ص ۳۸۱،به نقل از مشارق انوار الیقین،ص ۶۷.
۹۶- مؤمنون ۲۳:۱۴.
۹۷-سوره شوری آیه ۵۲
۹۸-سوره شعراء آیه ۱۹۴.
۹۹-سوره بقره آیه ۹۷
۱۰۰-بدلیل اینكه در هر دو آیه تنزیل قرآن را بقلب پیغمبر اكرم(ص)نسبت میدهد(میفرماید«علی قلبك‏»و نمیفرماید«علیك‏»و قلب در عرف قرآن نفس است‏بدلیل اینكه در چندین جا درك و شعور و همچنین معصیت را كه از آن نفس است‏بقلب نسبت میدهد.
۱۰۱-سوره نجم آیه ۱۲
۱۰۲-سوره بینه آیه ۲.
منبع : حوزه