جمعه, ۱ تیر, ۱۴۰۳ / 21 June, 2024
مجله ویستا

پنجره بیمارستان


پنجره بیمارستان
دو مرد، که هر دو سخت مریض بودند، در یک اتاق بیمارستان، بستری شدند. یکی از آنها بعد از ظهرها به مدّت یک ساعت، به خاطر نظافت تخت‏خوابش اجازه داشت روی تخت‏خوابش بنشیند. تخت‏خواب او نزدیک تنها پنجره اتاق بود. مرد دوّمی، مجبور بود برای همیشه به پشت، روی تخت‏خواب دراز بکشد. آنها ساعت‏ها با یکدیگر درباره خانواده‏شان، آشنایانشان، شغلشان، گرفتاری‏هایشان و خدمت سربازی‏شان و... صحبت می‏کردند.
هر بعد از ظهر، مردی که می‏توانست در تخت‏خوابش بنشیند در کنار تک پنجره اتاق می‏نشست و تمام آنچه را که می‏توانست در بیرون از پنجره ببیند، برای هم اتاقی‏اش تعریف می‏کرد. مردی که در تخت دیگر خوابیده بود با شنیدن توصیف‏های مرد دیگر، امید به زندگی را دوباره در قلبش زنده می‏کرد و با شنیدن جنب و جوش و حال و هوای بیرون از اتاق، جانی دوباره می‏گرفت.
- پنجره، رو به پارکی باز می‏شود که دریاچه‏ای زیبا در وسط آن، خودنمایی می‏کند. اردک‏ها و قوها در حال شنا هستند و بچه‏ها در حال بازی کردن با قایق‏های اسباب‏بازی‏شان و... .
به همین منوال، روزها و هفته‏ها گذشت.
یک روز صبح، وقتی پرستار برای نظافت تخت مردی که کنار پنجره بود آمد، با بدن بی‏جان آن مرد مواجه شد که در کمال آرامش، در حال خواب مرده بود. او با ناراحتی مسئولان بیمارستان را صدا زد تا این‏که بدن بی‏جان او را بردند.
آن مرد دیگر، از پرستار خواهش کرد که تختش را با تخت کنار پنجره، عوض کند. او به هر زحمتی که بود، آرام آرام، با وجود درد و سختی، بعد از مدت‏ها توانست دنیای بیرون از پنجره را ببیند، امّا در حیرت با دیوار سفید رنگی مواجه شد که از پارک و دریاچه و جنب و جوش بچه‏ها هیچ خبری نداشت.
او با تعجّب از پرستار پرسید: «هم‏اتاقی‏اش چیزهای جالب و شگفت‏انگیزی از منظره بیرون پنجره تعریف می‏کرد. پس آنها کجا هستند؟»
پرستار در جوابش گفت: «او فقط می‏خواست تو را به زندگی، امیدوار کند.»
منبع : مطالب ارسال شده