چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
مجله ویستا

سایه‌های بلند باد


سایه‌های بلند باد
مساله جنگ و برخورد نسل بعد از جنگ در مواجهه با توقعات و انتظارات نسل درون جنگ در رفتارشناسی جوامع درگیر جنگ، همواره یکی از موضوعات قابل بحث و کنکاش بوده است که می توان بخشی از آن را به مساله شکاف نسل ها تعمیم داد و بخشی دیگر از آن را در مقوله الگوپذیر وتوقع الگو شدن نسل درون جنگ قرار داد. در واقع آنچه از رفتارشناسی نسل های درون جنگ و بعد از جنگ منتج می شود دو حالت است:
۱) تقابل این دو نسل به طوری که نسل درون جنگ بعد از اتمام جنگ آرمان های خود را به صورت یک مدل و الگو درآورده و انتظار دارد که نسل بعد با افتخار آن را بپذیرد و نگاه مفتخرانه ای به قهرمانان آن داشته باشد که گاه در این حالت نسل درون جنگ تاب تحمل توسعه، رفتارهای جدید اجتماعی، مدل ها و الگوهای خارج از محدوده فکری و عینی نسل دیگر را ندارد و به واسطه اینکه توقعات خود را برآورده نمی بیند به شیوه های جبری ، قهری و تنبیه رسمی متوسل می شود که با توجه به رشد فکری نسل بعد در مسیر تازه ها ونوآوری ها و نیز سوالات و خواسته های آنها معمولا به رشد فکری نسل بعد در مسیر تازه ها و نوآوری ها و نیز سوالات و خواسته های آنها معمولا به تقابل و تهاجم منجر می شود.
۲) تفاهم این دو نسل به طوری که نسل درون جنگ نوعی احترام اجتماعی همراه با حفظ منزلت و جایگاه را از نسل بعد می بیند و نسل بعد از جنگ نیز نوعی پذیرش خواسته های جدید و نیازهای تازه را مشاهده می کند. در بررسی این حالت رفتار دولت ها در کنترل توقعات نسل جنگ و نیازهای نسل بعد از جنگ نقشی حساس و موثر است به طوری که اگر دولتمردان یک کشور خود متولی توقعات نسل جنگ شوند و یا مدافع نیازهای نسل بعد از جنگ آنچه حاصل نمی شود تفاهم است و حالت اول یعنی تقابل شکل می گیرد که در یک طرف آن دولت با یکی از طرفین همراه است. اما اگر دولت نقش ایجاد تعادل را در این بین برعهده بگیرد توقعات و نیازها سرانجام به تفاهمی می انجامند که جامعه به هیچ وجه سرخورده از جنگ و بعد از جنگ نخواهد شد.باید پذیرفت که نیما اگرچه بعد از جنگ را تجربه کرده اما قربانی اصلی جنگی است که نه آن را دیده ونه خواهد دید و هنگامی با نیازهای جوانی اش آشنا می گردد و بزرگ می شود که سال ها از جنگی که سرهنگ، همه چیزش را در آن دیده و کم کرده گذشته است. این تقابل اگرچه سعی دارد به تفاهم برسد اما با اکثر سوالات پاسخ به پایان می رسد.برای رسیدن به یک نتیجه منطقی باید تمام خواسته های هر دو گروه را مورد ارزیابی قرار داد البته آنچه از نسل بعد از جنگ در این داستان مشاهده می شود جوانی و عشق است که مطمئنا تمام خواسته ها و مشخصه های آنها نیست و از دیگر پیچیدگی ها و مواجهات این نسل چشم پوشی شده است.نسل بعد از جنگ که نیما و بقیه دوستان کوهنوردش نماینده آن هستند چه باید از جنگ بدانند؟ و نسل جنگ چه از نسل بعد از خود می خواهد؟ نسل نیما دنیای اطراف خود را می بیند، دنیای جوانی جوان های دیگر کشورها را مشاهده می کند و می خواهد جوانی کند، موسیقی گوش کند، خوش باشد درس بخواند، کوهنوردی کند و البته پاک بماند. وطن دوست بماند با ایمان بماند و … و فکر می کند که نسل جنگ که حالا سکان مدیریت و برقراری نظم و امنیت را برعهده گرفته اند آنها را نمی فهمند و سعی می کنند با استفاده از اهرم زور و قدرت با آنها مقابله کند، فکر می کند آنها بدین خاطر که جنگیده اند پس تاب خوش بودن و آزاد بودن نسل بعد از خود را ندارند و توقع دارند که جوان ها با همان لباس خاکی جنگی، سر و ریش گذاشته و هر روز در مسجد محل پای صحبت سخنران بنشینند، نوحه بخوانند و آماده رزمی دیگر شوند اما واقعیت این است که نسل جنگ هرگز توقعاتش را آشکار نکرده است و هرگز نگفته بعد از جنگ از بچه ای که متولد هزار و سیصد و بعد از جنگ است و جنگ را شنیده و ندیده، چه انتظاری دارد؟ آیا از هموطنانش بازیابی خاطرات و روایات و داستان های جنگ و … شفاف سازی انتظارات است؟ نسل بعد از جنگ تنها می داند که گروهی از هموطنانش در زمان خاصی به واسطه اینکه خاک و آب میهنشان مورد حمله کشور دیگری قرار گرفته، مردانه بپا خواسته اند و از کشورشان دفاع کرده اند، مقاومت کرده اند،رشادت کرده اند، کشته شده اند، زخمی شده اند و … و اینها هر کدامشان برای نسل بعد به نوبه خود قابل تقدیر و ستایش و احترامند و افتخارآمیزند. مطمئنا هیچ کسی از نسل بعد از جنگ هنگام خواندن تاریخ جنگ و خاطرات و اتفاقات بعد از آن در دلش چیزی جز پیروزی هموطنش آرزو نمی کند. او حتی هنگام خواندن اتفاق حمله نادرشاه به عثمانی یا لشکرکشی سلطان محمود به هند و یا هجوم کورش کبیر به روم، دلش می لرزد که نکند آخر حمله آنها به شکست بینجامد و او از جنگ قادسیه نفرت دارد و از پیروزی اسکندر مقدونی بر هخامنشیان ناراحت می شود حالا فاصله هخامنشیان با این نسل هزاران سال است اما مهم حس مشترک هموطن بودن و عرق ملی است که چنین به واکنششان وا می دارد. حالا بی انصافی است اگر بپنداریم که ازبابت فتح خرمشهر احساس غرور نمی کنند.نسل جنگ اما از آرمان هایش هم دفاع نکرد و هرگز نگفت که آرمان هایش چند درصد قابلیت تبدیل به واقعیت را دارند و خود آنهایی که از جنگ یادگار مانده اند چقدر بر آرمان هایشان ماندند. پسر حاجی که قاطی دختر و پسرها دستگیر شده و سرهنگ سفارشش را نمی پذیرد و کشیدن آرم گروه رپ بر دست سجاد پسر یاراحمدی نمونه ای از ناکارآمدی انتقال آرمان های نسل جنگ به نسل بعد از خود است. من فکر می کنم که رفتار دولت در ایجاد این شکاف نقش تعیین کننده ای است و همانگونه که گفتیم دولت ها نباید مجری دفاع از آرمان های نسل جنگ و یا نیازهای نسل بعد از جنگ باشند. زیرا ایجاد تقابل و شکاف می کند بلکه این رفتار اجتماعی و ایجاد توازن است که آنها را در احساس های مشترکشان نگه می دارد، کشور جنگزده ژاپن نمونه خوبی از این حالت است به طوری که هنوز بعد از سال ها از جنگ ژاپن و امریکا، جامعه ژاپن نگاه افتخار آمیز و احترام آمیزش را به نسل درون جنگ حفظ کرده و آنها نیز در کنار نیازهای نسل بعد از خود به توسعه کشور و برآورده کردن نیازهای آنها بی هیچ توقعی و دخل و تصرفی کمک کرده اند. اما نسل درون جنگ ما بعد از جنگ این کار را نکرد، با نیازهای جدید به مقابله برخواست ونسل بعد از او هم فرصت فکر کردن و افتخار کردن به او را از دست داد و نوعی تقابل به وجود آمد. آوازهای ممنوع بسیار زیبا این تقابل را به تصویر کشیده است و زیرکانه توقعات نسل جنگ و بعد از جنگ را به پیش کشیده است و اگر چه سرانجام آن را به تفاهم می رساند اما این تفاهم حالتی رسمی و عمومی به خود نمی گیرد و تنها با خارج شدن یکی از ارکان داستان( سرهنگ) از جایگاه خود تفاهم را شکل می دهد.در این داستان نسل جنگ هرگز نگفته است که مشکلش با نسل بعد از خود چیست؟ آیا شکل ریش نیما آزارش می دهد؟ رابطه پسرها و دخترها برایش دشوار است؟ آیا نوع موسیقی مشکل آفرین است؟ یا عوض شدن نام سجاد به بهروز، خالکوبی آرم گروه هوی و رپ و …؟ و البته نسل جنگ نگفته که اینها میوه های درخت نسل جنگ هستند که تنها نیازهایشان و شیوه هایشان و زمانشان کمی متفاوت تر شده است وگرنه اگر از نوعی تقدیس پدیده ها در برابر پدیده های دیگر در حالت مقایسه ای دو به دو که در آن بالاترین وجوه مثبت یک پدیده در برابر منفی ترین حالت پدیده دیگر قرار داده می شود تا به تحقیر یکی از پدیده ها منجر شود و پدیده دیگر تقدس یابد. بپرهیزیم باید گفت مجید ریش داشته و نیما هم همین کار را کرده، لیلا ( دختر سرهنگ) هم دچار عشق به نیما شد، سرهنگ به عشق پرستو و نیما غبطه خورد، لیلا هم موسیقی گوش می داد و باید پذیرفت که نباید انتظار داشت که یک نسل، بزرگ تر از سنش فکر کند و بیاندیشد و حرکت کند که این اگر حالتی کلی به خود بگیرد نوعی مریضی اجتماعی را به جای پیشرفت به همراه خواهد آورد. در رفتارشناسی جوان ذکر این نکته الزامیست که جوان در جامعه به دنبال الگوپذیری نیست بلکه به دنبال الگوسازی است و به همین خاطر از روش آزمون و خطا استفاده می کند و ممکن است در مسیر راهش به سوی هدفش، بارها اشتباه کند و به خطا برود اما تا هنگامی که به خطایش پی نبرد بزرگ ترین مواضع رفتارش است و ممکن است که قویا از گروه رپ و هوی متال و … نیز دفاع کند و باید به این نسل فرصت داد بی آن که پند و نصیحت شوند بی آن که رفتاری قهری و جبری با آنها داشت بلکه باید با او رابطه برقرار کرد، او را فهمید و راهنمایش شد یعنی آنچه در مسیر پایانی داستان ونزدیکی رابطه سرهنگ با نیما با واسطه قرار دادن نمایندگانی از هم نسلی های نیما ( لیلا و پرستو) به وجود آمد.
درک نیازهای نسل بعد و احترام به نسل قبل وتفاهم بین این دو نسل مثال یک خانواده است که پدر و مادر با درک نیازهای فرزندانشان بی آن که خود در زمان جوانی با این گونه نیازهایی مواجه شده باشند و فرزندان با پذیرش نقش مسوولیت پذیری والدین و احترام به ایده ها و آرمان های آنها سعی بر ارتقای جایگاه اجتماعی خانواده دارند و تقابل هر گروه انرژی آنها را صرف رسیدن به بن بستی می کند که عملا روند رو به رشد را متوقف می کند.
آنچه از دیدگاه جامعه شناسانه به مثابه عدم تقابل پدیده ها از آن یاد کردیم می تواند در راه رسیدن به یک هدف، عاملی موثر باشد … مجید قیچی می خواهد … اینجا فقط رژلب پیدا می شود … مجید چه بود … مگر می شود این پسرش باشد … و … این تقابل ها ناآگاهانه و خودخواهانه به وجود می آید ودر اصطلاح جامعه شناسی هر پدیده را باید در متن مورد ارزیابی قرار داد نه در تقابل و دو به دو و خارج از متن، تا ماهیت وجودی هر پدیده در جایگاه خود به دست آید. رژلب در بررسی پدیده شهید و جنگ یک واژه مذموم نام می گیرد اما در بررسی پدیده آرایش یک وسیله لازم و ارزشمند است که ضرر و زیانی ندارد نباید این تقابل ها را ایجاد کرد چون تناقض هایی را ایجاد می کند، مثلا سرهنگ نتوانسته پیوند خود را با دوستان خوب و بی نظیرش حفظ کند و تا جایی رسیده که دو سه سال یک بار به دیدن مزار و یا خود آنها می رود. سرهنگ هنوز نتوانسته ایده هایش را به لیلا انتقال دهد و یا آن را در معرض قضاوت وی قرار دهد. سرهنگ نتوانسته حداقل رابطه نزدیکی با دخترش برقرار کند و این لیلای نسل جدید است که می گوید: من شغل شما را درک می کنم، اما نیما روز به روز گروه کوهنوردیش را بزرگ تر و منسجم تر می کند، تعمیم این تقابل پدیده ها و مقایسه بین آنها به پیش داوری می انجامد و این که هر کسی احساس می کند می تواند معیار تشخیص خوب و بد گردد. جایی که سرهنگ مجید را با نیما و دوستانش مقایسه می کند. در این داستان نسل بعد از جنگ هم باید به یک تفاهم با نسل جنگ می رسید اما همانگونه که ذکر شد این نسل جنگ است که توقع دارد ونسل جنگ است که آگاه تر است و باتجربه تر و با ظرفیت تر و از سختی و مشقت ها گذشته است. نسل بعد از آن خامی دارد. جوانی دارد و در ابتدای راه است اما صداقت و پاکی دارد که باید مسیر را بدون جبر و قهر برایش ازقبلا آماده کرد. فیلم های آژانس شیشه ای و آواز قو نمونه هایی از این تشابه محتوایی با داستان آوازهای ممنوع هستند و در نهایت بهترین راه حل که داستان آوازهای ممنوع برای رسیدن به تفاهم و درک متقابل پیش رو می گذارد گفت وگو و ارتباط است. قاسمعلی فراست توانسته است با ایجاد فضای تقابلی بین دو نسل به تفاهم و درک متقابل بین آنها برسد و این همان است که باید جامعه دو نسل بدان برسند.
رضا جمشیدی
منبع : روزنامه جوان