جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا
بیبی

تابستان پارسال بود كه یكی از این باری سه چرخههای قراضه اثاث او را توی كوچه خالی كرد. خانهای كه بیبی اجاره كرده بود آنقدر خراب و درب و داغان بود كه به درد نمیخود كسی توش زندگی كند. دو اتاق گلی داشت و یك مستراح در گوشه حیاط. چند سال بود همینطور خالی مانده بود. زمستان كه میشد گداها از سر دیوارش میپریدند توی حیاط و تو اتاقهایش میخوابیدند. پدرم وقتی فهمید رفت پهلو صاحبش حاجی مراد بزاز و وادارش كرد دیوار رو به كوچه را بلند كند. از آن به بعد گداها شبها دوروبر آن نمیپلكیدند. وقتی پدرم از دست گداها شكایت كرد،و آنطور كه از مادرم شنیدم داستانهایی ساخت كه حاجی مراد را بترساند، از پدرم بدم آمد. اما بعد كه بیبی خانه را اجاره كرد خوشحال شدم. چون شبها كسی نمیتوانست از روی دیوار بپرد توی حیاط و بیبی را اذیت كند.
بیبی با آنكه جثهای لاغر و استخوانی داشت اما از همان اول به نظر ما پیرزن قرص و محكمی آمد. اصلاً به هیكلش و چین و چروك صورت و دستهایش نمیآمد آنقدر زبروزرنگ باشد. وقتی ما بچهها دیدیم خودش یك تنه دارد اثاثاش را توی خانه میكشد، دویدیم جلو و هركدام یك برچیزی را گرفتیم و كمكش كردیم تا خانهاش را مرتب كند. اثاثاش زیاد نبود. یك صندوق چوبی و قدیمی داشت با میخهای مسی و سیاه شده. كمدی قهوهای رنگ كه یك پایهاش شكسته بود و ما كمكش كردیم تا زیرش آجر بگذارد. یك اجاق گازی و چند دست رختخواب و یك تختخواب چوبی كه چوبهایش باز و بسته میشد. و یك مشت خرت و پرت دیگر. دوتا زیلوی رنگ و رو رفته هم داشت كه كف اتاق پهنش كرد.
كارمان كه تمام شد بیبی به همهی ما شربت آبلیمو داد. بزرگترها معمولاً حسودیشان میشود وقتی میبینند از میان آنها یكی توی بچهها گل كرده است. شاید برای همین زیاد با بیبی گرم نمیگرفتند. البته بیبی هم خیلی رغبت گفتگو با آنها را نشان نمیداد. من از خلال پاش و خال سبز وسط پیشانیاش خوشم میآمد. همان هفته اول توی محله پیچید بیبی از جنگزدههای خوزستانی است. همیشه لباس سیاه میپوشید و پاپتی راه میرفت. انگار به كفش یا سرپائی عادت نداشت. بازار هم كه میرفت كفش پاش نمیكرد. پدر میگفت حاجی مراد بزاز خانه را بدون كرایه به او داده است. اما بعدها بیبی به من گفت ماهی پانصد تومان اجاره آن را میدهد. به پدر كه گفتم اول باور نكرد؛ بعد رفت تحقیق كرد و با تعجب به مادرم گفت: "چه مردم طمع كاری!"
پیرزن كسی را نداشت به او سر بزند. روز تا شب توی خانه مینشست و با قلاب لیف حمام میبافت. آنقدر توی كارش فرز بود كه یك روزه دو سه تایی میبافت. گاه گلهایی هم توی آنها میانداخت. گلهای ریز قرمز یا آبی. سر هفته آنها را میبرد بازار و به مردم میفروخت. مشتریهایش بیشتر زنها بودند. روز اولی كه او را در بازار دیدم همراه مادرم بودم. یك كیسه پلاستیكی پر از آت و آشغار خرید روزانه گل شانهام بود كه چشمم به او افتاد. از آن روز كه با كمك بچهها اسبابهایش را توی خانه كشیده بودم،دیگر او را ندیده بودم. پیرزن لیفهایش را روی یك گونی چیده بود جلو پایش و خودش سر پا ایستاده بود. لیف سفیدی هم در دستش گرفته بود. از جلوش كه رد شدیم به مادرم گفت:
"خانوم از اینا بخرین."
نگاه من روی خلخالهایش بود. مادرم كه خم شد لیفها را زیرورو كند، سرم را بلندكردم و لبخند زدم. یاد شربت آبلیموی خوشمزهای افتاده بودم كه به ما داده بود. مادرم یكی از بیگلهایش را برداشت و گفت: "كار خودتونه؟"
پیرزن گفت: "بله." بعد خم شد و یكی از گلدارهاش را برداشت: "ازاینا نمیخواین؟" گلهایش ریز و آبی رنگ بود.
مادم گفت: "نه!" و پول همان اولی را كه برداشته بود،داد و راه افتاد.
مادرم پیرزن رانشناخت. چون وقت جدا شدن كه باز به او لبخند زدم و او هم توی صورتم خندید،ازم پرسید: "حمید مگه تو اونو میشناختی؟"
گفتم: "آره، همونیه كه تازه همسایهمون شده."
وقتی مادر برگشت كه دوباره او را نگاه كند دیگر خیلی از او دور شده بودیم. بازار هم شلوغ بود و چشم چشم را نمیدید.
عصر همان روز وقتی باز هوای دیدن او به سرم افتاد یت خالی روغن را گذاشتم زیر پام و از سر دیوار توی حیاطش سرك كشیدم. كسی توی حیاط خانهمان نبود. یكی از آن غروبهای روشن تابستان بود. غروب روشنی كه سر درختها، دیوارها و خاك توی حیاط رنگ قشنگی پیدا كرده بودند و سایه كمرنگ و عمیق جاهای لبهدار دیوارها به نظر سایه گنجشكانی میآمد كه برای خوابیدن در آنجاها خزیدهاند. گاهی هم تكانهایی محسوس و یا نامحسوس در آنها میدیدم. پیرزن روی لبه پاشویه حوض خالی نشسته بود و داشت لیف میبافت. چقدر كوچولو شده بود. كوچولوتر از صبح كه او را دیده بودم. حواسش هیچجا نبود.
انگشتانش تندتند بالا و پایین میرفت و نخ را دور آن میپیچاند. دو گلوله نخ آبی و قرمز هم غیر از آن سفیده كه توی دامنش بود در طرف راستش دیده میشد. نمیدانم چهطور شد یك مرتبه سرش را بلند كرد و درست به سمتی كه من سر درآورده بودم نگاه كرد. خواستم سرم را بدزدم اما فكر كردم دیر شده است. ناچار با همان حالتی كه به او داشتم ماندم. بعد كه با او صحبت كردم فهمیدم اصلاً مرا ندیده بود.
گفت: "بازم شربت آبلیمو میخوای؟"
گفتم: "بله."
وقتی بلند میشد گفت: "دستم به سر دیوار نمیرسه. میای تو؟"
فرز از روی پیت پریدم پایین و زدم بیرون. جواد و محمد ونوید توی كوچه بودند. آنها هم با من راه افتادند. پیرزن از پیش در را باز گذاشته بود. چهارتایی رفتیم تو و در آن غروب روشن كه آسمان رنگ قشنگی داشت،با لیوان های پر از شربت آبلیموی خوشمزه در دست،روی پاشویه حوض خالی نشستیم. جرعه جرعه مینوشیدیم كه زود تمام نشود. پیرزن پارچ پلاستیكی قرمزش كه گویا هنوز كمی شربت تهش مانده بود،ایستاده بود روبرویمان و منتظر بود تا تمام كنیم و بقیه را باز توی لیوانهایمان خالی كند.
جواد زودتر از همه تمام كرد. وقتی میخواست لیوان را به او بدهد پرسید: "خاله چرا خودتون نمیخورین؟"
پیرزن با ریختن كمی شربت توی لیوان جواد گفت: "اسمم بیبیس." بعد رو به من گفت:"برا تو هم مونده. میخوای؟"
از آن به بعد بیبی صدایش میزدیم. اسمی كه به نظر من خیلی به او میآمد.
محمد ازش پرسید:"بیبی جنگزدهای؟"
بیبی اول سوال را نگرفت. كمی فكر كرد، بعد گفت:"بله، پسرم!"
من اسم چهارتاییمان را برایش گفتم. بیبی خندید. بعد گفت او هیچوقت بچه نداشته، اما همیشه به بچهها فكر كرده است. و گفت دوروبرش بچههای زیادی بوده كه مال خودش نبودهاند.
چند روز بعد باز از سر دیوار سرك كشیدم. سه تا مرغ گل باقلائی پا كوتاه و یك خروس توی حیاط بود. پیرزن نشسته بود سرپاشویه و تندتند لیف میبافت. خروسه كمی غریبی میكرد. یكجا میایستاد یا با احتیاط پا برمیداشت. انگار هنوز به حیاط عادت نكرده بود.
گفتم:"بیبی تازه خریدیشون؟"
سرش را بلند كرد و گفت:"بله،پسرم."
گفتم:"شبا كجا جاشونمیدی؟"
گفت:"تو اون اتاق دومی." و لیف تا نیمه بافتهاش را روی پاشویه گذاشت:"میخوای ببینی؟"
از سر پیت پریدم پایین و با دو رفتم توی خانهاش. بیبی توی اتاق دومی سه تا جعبهٔ خای را به ردیف پای دیوار چیده بود. كف همهشان تا نیمهپر از كاه بود. گفت همیشه مرغ و خروس داشته و گفت میخواهد دو اردك نروماده هم بخرد و توی جوی وسط كوچه ول كند. قول داد وقتی اردكش تخم گذاشت و تخمها جوجه شدند یكی از جوجهها را به من بدهد. رفتم جواد و محمد و نوید را خبر كردم كه بیایند و خروس و مرغهای بیبی را تماشا كنند.
بیبی باز برایمان شربت آبلیمو درست كرد،و وقتی ما شربتهایمان را مینوشیدیم دوباره از مرغ و خروس و اردكهایی كه در قدیم داشت تعریف كرد. و گفت مرغ و خروسهایش همیشه پای نخلها ول بودند و اردكهایش فقط شبها از توی نهر آب بیرون میآمدند. ما خیلی دلمان میخواست بدانیم چرا بیبی هیچوقت بچه نداشته است.
وقتی محمد از او پرسید. بیبی ساكت شد. وقتی نوید هم پرسید بیبی گفت چون كمرش باریك بوده و شكمش كوچك نمیتوانسته حامله شود. و گفت زنهایی كه كمرشان پهن است میتوانند بچه داشته باشند. بعد كه در خیال هیكل ریز و كمر باریك او را با زنهای دیگر پهلو هم گذاشتیم قبول كریدم حق با او بود. بیبی از كلبهای كه توی نخلستان داشت برایمان حرف زد و از شاخ و برگ نخلها كه در غروب مثل موهای افشان كولیها را در رقص میشدند. و ما چون موهای افشان كولیها را در رقص ندیده بودیم حرف او را درست نفهمیدیم.
بعد از شعلههای آتش و سایههای جنبان درختان كه در رقص زبانههای آتش پیدا و گم میشدند حرف زد. از دریا گفت. از امواج دریا، از بلمچیها و از بلمهای خیلی كوچكی حرف زد كه اسمشان "هوری" بود و فقط یك نفر تویش جا میگرفت و هیچوقت غرق نمیشد و با یك پاروی كوچك میشد آن را توی آب راند. و از یكی گفت كه همیشهٔ خدا در یكی از آنها سفر میكرد. بعد از جنگ گفت. ما آنقدر از جنگ شنیده بودیم كه دوست نداشتیم كسی برایمان از آن حرف بزند. اما وقتی بیبی از درختان سوخته و نهرهای بدون اردك حرف زد دلمان گرفت. بیبی نمیخواست غمگینمان كند، برای همین وقتی بغض گریه را توی صورت ما دید قول داد روزی كاری كند كه همه ما را بخنداند.
یك ماه نشده بیبی پنج مرغ و یك خروس دیگر به مرغها و خروسش اضافه كرد. دوتا اردك نر و ماده هم خرید كه از صبح تا شام با كاغ كاغشان حیاط را روی سر میگذاشتند. اردكها را كه به خانه عادت داد ولشان كرد توی جوی وسط كوچه. ما با هم قرار گذاشتیم خرده نانها را از سر سفره جمع كنیم و برای مرغ و خروسهای بیبی ببریم. در ضمن مواظب بودیم كسی چپ به اردكهایش نگاه نكند. از آن به بعد بود كه غرولند بزرگترها شروع شد.
مادرم یك روز گفت:"حمید چه شده كه شما بچهها دم به دم میرین خونه پیرزنه؟"
گفتم:"خودت میدونی، واسه تماشان مرغ و خروساش."
مادرم با تعجب چانه درهم كشید:"من كه سردرنمیآرم!" و از سكوت من جریتر شد:"اگه پاتو از اونجا نبری به بابات میگم!"
آن روزها ما فقط برای تماشای مرغ و خروسهایش میرفتیم. برای همین از تهدید مادرم جا نزدم. یك روز خواستم به بیبی بگویم با مادرم گرم بگیرد تا ترسش بریزد. نگفتم.چند روزی بود مرغ و خروسهای بیبی وقت و بیوقت ناگهانی چنان به قدقد میافتادند كه سروصدایشان خانه را برمیداشت. مادرم رفت جریان را به مادر نوید و جواد گفت. هرسه تایی به این نتیجه رسیدند سری تو كارپیرزن هست كه این زبان بستهها گاه اینطور به صدا در میآیند. من نمیدانستم چرا نگران میشدم وقتی میدیدم آنها بدطور تو نخ بیبی رفتهاند. بالاخره یك روز به مادرم گفتم:"چرا هیچوقت به پیرزن سر نمیزنی؟" به عمد اسمش را نبردم.
گفت:"تو كوچه كه رد میشه سر بلند نمیكنه. نمیدونم با شما نیم وجبیها چتو حرف میزنه!"
نخواستم به آتش كنجكاویاش دامن بزنم. گفتم:"با ماهم همینطور. باور كن ما فقط برا تماشای مرغ و خروساش میریم."
از آن روز به بعد برای راحت كردن خیال مادرم، روزهای جمعه كه میدانستم بیبی برای فروختن لیف بازار رفته است میپریدم روی پیت خالی و حیاط او را دید میزدم. این كار هیچ كیفی برایم نداشت. حیاط و مرغ و خروسها بدون او كه آرام با آن جثه كوچك و لاغرش روی پاشویه حوض مشغول بافتن بود از صدا و حركت و خیال تهی میشد. همه آن چیزهایی كه با حضور او برایم معنایی پیدا میكرد بیمعنا میشدند. درست مثل آن وقتهایی كه كسی در آن خانه زندگی نمیكرد. و ذهنم برای ساختن تصویری از سایه روشنهای توی حیاط بكار نمیافتاد. با او به نظرم میآمد سایههای كنج دیوار تكان میخورند وشكلهای عجیب و غریب وخیره كنندهای مییابند. تركهای روی دیوار اتاقش و فضای تیرهای كه از در نیمه باز اتاق دومی تا اعماق میرفت میتوانست تا ساعتها ذهنم را به خود مشغول كند.
یك روز كه داشتم طبق معمول از سر دیوار تماشاش میكردم، صدایم زد كه بروم خانهاش. فكر كردم باز میخواهد شربت آبلیمو به من بدهد. از روی پیت پریدم پایین و برای آن كه بهانه دست مادرم ندهم كیسه خرده نان را هم برداشتم و به دو زدم بیرون. در خانهاش مثل همیشه باز بود. وقتی رفتم تو، كیسه را از دستم گرفت و گفت:"حمید اگه یه چیزی نشونت بدم، قول میدی به كسی نگی؟"
"حتی به بچهها؟"
"نه. به اونا میتونی بگی."
دنبالش راه افتادم و توی این فكر بودم كه بیبی چه میخواهد نشانم دهد. بیبی كف تاقچهای كه نزدیك به زمین بود یك چراغ نفتی و یك گلدان كوچك با چند تا گل پلاستیكی چیده بود. زیرشان پارچهٔ سفید و گلدوزی شدهای پهن كرده بود كه از لب تاقچه میزد بیرون و صاف پایین میرفت. گلها و سفیدی پارچه كهنه بهنظر میرسید. معلوم بود از كارهای قدیم خودش بوده است. بیبی در صندوقش را كه باز كرد تا توی آن را بگردد من بغل دستش ایستاده بودم. توی صندوق یك قاب دیدم كه روی شیشهاش نقاشیهای معمولی نبود. نقش موجودی بود بین زن و ماهی. هردو و هیچكدام. سر یك زن را داشت با موهای صاف، فرقی گشوده،دو گیسوی بافته و بدن یك ماهی،چندتاپای كوچك هم زیر شكمش پیدا بود. نقاشی فقط با رنگ آبی تند و كمرنگ كشیده شده بود. من هم چنان خیره به نقاشی روی شیشه بودم كه بیبی دایره زنگی روبرویم گرفت و نشسته دستی به آن زد كه زنگولههای دورش به هم خوردند و صدا كردند. هول شدم:
"بیبی بذار برم بچهها را خبر كنم!"
"برو، اما احتیاط كن بقیه نفهمن!"
به دو بیرون زدم. هوا سرد بود و بچهها توی كوچه پیداشان نبود. اردك نر توی جوی آب دنبال مادهاش گذاشته بود. اما او با زرنگی تا اردك نر بهش میرسید چرخی میخورد و مسیرش را عوض میكرد. برای بیرون كشیدن بچهها از خانه دودل بودم. حرف آخر بفهمی نفهمی نگرانم كرده بود. با این وجود رفتم و آنها را صدا زدم. توی راه به آنها گفتم نباید به كسی بگویند بیبی دایره زنگی دارد. گفتم بیبی خودش گفته است. ما هنوز نمیدانستیم بیبی میخواهد برای ما دایره بزند و تصنیف عربی بخواند. اما بعد كه فهمیدیم، جواد بیشتر از ما ترسید. شاید به این خاطر كه باباش حزباللهی بود و ریش توپی میگذاشت و مسجد میرفت. و شاید هم به خاطر حرفهای بیبی بود. از دم جوی كه رد شدیم اردك نر را دیدم كه هنوز داشت مادهاش را دنبال می كرد. و او هنوز در آب میراند. با همان سرعت و با بالهای گشوده و با نوك باز،گوئی خستهاش شده بود.
وقتی خانه رفتیم جواد در را بست. بیبی هنوز توی اتاقش بود. چهارتایی دم در ایستادیم تا بیبی خودش صدامان زد. من خیلی دلم میخواست دوباره آن نقاشی روی شیشه را ببینم. اما بیبی در صندوقش را بسته بود. پشت به دیوار ساكت ایستادیم و به دایره زنگی توی دست او نگاه كردیم. بیبی به گونهای كه شگفتی هر چهارتاییمان را برانگیخت دستش را تكان داد و جرینگی دایره زنگی را به صدا درآورد. ما خندیدیم.
جواد گفت:"بیبی معلومه كه بلدی خوب دایره بزنی!"
نوید گفت:"میخواد برامون دایره بزنه."
بیبی دست كرد توی بقچه بزرگ رختخواب پیچش و عروسكی پنبهای از توی آن درآورد و از اتاق بیرون زد. زمانی از بیرون رفتن او نگذشته بود و هنوز نتوانسته بودم از زیر تاثیر آخرین حركت دست او كه مرا به حیرت انداخته بود بیرون بیایم كه قدقد مرغ و خروسها بلند شد. از آن قدقدهای بلند و بیموقعی كه كنجكاوی مادرم را برمیانگیخت. چرخ سریع دایره زنگی در دست او و آهنگی كه از آن برخاسته بود درست مثل یورش همه آن چیزها جنبندهای بود كه در سایههای زیر برآمدگیهای دیوار میدیدم. اما این بار خود گنجشكان بودند، با پرواز دست جمعیشان، وقتی آسمان غروب گرفته بود و هیچ نبود جز صداها و حركات مسلطی كه همه چیز را یكنواخت و كرخت میكرد. وقتی بیبی توی اتاق آمد گفت:
"حالا دیگه همسایهها صدای دایره را نمیشنفن."
من به بچهها نگفتم بیبی از مدتی پیش روی مرغها كار كرده است. بیبی دایره را دست گرفت و پای تاقچه روی زیلو نشست. چشمانش را بست و یكباره شروع كرد. دایره زد و تصنیف خواند. عربی خواند. تصنیف كوتاهی كه كلماتی از آن مدام تكرار میشد. "میحنه، میحنه" ما نمیفهمیدیم چه میخواند، ولی از صدایش و آنجور دایره زدنش و فشاری كه به صورتش میداد،خوشمان میآمد.
من همراه با آواز او بلم كوچكی را بیاد میآوردم كه گفته بود فقط یكنفر توی جا میگرفت و غرق نمیشد، و بعد امواج دریا و سایه نخلهایی كه میگریختند. و حس كردم انگار در ساحل دریایی نشستهام و دارم به آوازی كه از دور میآید گوش میدهم. ساكت كه شد، با این كه هوای توی اتاق سرد بود، دیدم كه عرق روی پیشانیاش نشسته است. مرغ و خروسها هنوز داشتند بلندبلند قدقد میكردند. بیبی بلند شد. دایره زنگی را توی تاقچه گذاشت و از اتاق بیرون زد. ما چهارنفر هنوز داشتیم با بهت و حیرت به یدكیدگر نگاه میكردیم. وقتی بیبی دوباره توی اتاق آمد، مرغ و خروسها از صدا افتاده بودند. بیبی گفت:
"بچهها مو فقط برا شما میخونم."
ما لب باز نكردیم.
بیبی دوباره گفت:"مو میخوام فقط برا شما بخونم. فكر میكنین چون كه مو براتون دایره زدم و آواز خوندم سنگسارم میكنن؟"
جواد گفت:"بیبی! فقط بركارهها رو سنگسار میكنن."
چانه بیبی لرزید. خواست حرفی بزند، اما نزد. جواد دوباره گفت:"بیبی تو بدكاره نیسی." بعد ما شروع كردیم به ترسیدن. حتی ترسیدیم از این كه به بیبی بگوییم دوباره برایمان بخواند. حتی آنقدر ترسیدیم كه فراموش كردیم وقتی داشت برایمان میزد و میخواند،چقدر خوشمان آمده بود.
بیبی گفت:"میخوام فقط برا بچهها بخونم."
نمیدانستیم چه بگوییم. فقط میدانستیم كه خودمان هم ترسیده بودیم. بیآنكه به هم نگاه كنیم از اتاق زدیم بیرون و بعد كه آمدیم توی كوچه،هركداممان به دو از هم جدا شدیم. چند روز بعد نوید گفت جواد گفته است بیبی كولی است.
گفتم:"نوید تو فكر میكنی بیبی بدكارهس؟"
"نه. اما جواد دیگه نمییاد. از باباش میترسه."
"باباش از كجا میفهمه بیبی برامون دایره زده؟"
"جواد گفته بالاخره میفهمه."
تا یك هفته به بیبی سرنزدم. حتی جرات نكردم از سر دیوار هم تماشایش كنم. اما مواظب اردكهایش بودم. دلم برای او حسابی تنگ شده بود. یك شب توی خواب دیدم بیبی را با مرغ و خروسها و دوتا اردكش تا سینه توی خاك كردهاند. عدهای جمع شده بودند تا آنها را سنگسار كنند. پدر جواد هم با آنها بود، با همان ریش توپی و هیكل چاقش كه زیاد ازش خوشم نمیآمد. و توی خواب قیافهاش ترسناكتر شده بود. مرغ و خروسها و اردكها وحشتزده سروگردنشان را تكان میدادند. به زور میخواستند خودشان را از زیر خاك در بیاورند. اما نمیتوانستند. بیبی بیتكان منتظر اجرای حكم بود. انگار از حال رفته بود. تا شروع كردند از خواب پریدم. روز بعد خواستم از مادرم بپرسم نظرش درباره كولیها چیست.
اما هیچ نگفتم. ترسیدم حرفهایی بزند كه بیشتر وحشتزدهام كند. یك روز بالاخره حوصلهام سررفت و دوباره پیت خالی روغن را زیر پایم گذاشتم و از سر دیوار توی حیاطش سرك كشیدم. هوا سرد بود. مرغ و خروسها گوشه دیواری جمع شده بودند. بیبی توی اتاقش بود. هرچقدر ایستادم كه بیبی از اتاق در بیاید در نیامد. وقتی میخواستم از روی پیت بپرم پایین یك دفعه توی چارچوب در پیدایش شد. انگار منتظرم بود چون تا پیدایش شد سر دیوار را نگاه كرد. ترسم ریخت.
"نمیخوای بیای اینجا؟"
پریدم پایین و یكراست به خانهاش رفتم.
گفت:"اردكه تا حالا سه تاتخم گذاشته. سه تا تخم بزرگ."
"چه خوب"
مرا برد توی اتاق دومی و تخمها را نشان داد. تخمها درشت و سفید بودند. بیبی وقتی داشت آنها را جابجا میكرد دستش میلرزید. یاد خوابی كه دیده بودم افتادم.
"بیبی ما به كسی نگفتیم كه تو برامون دایره زدی."
نشسته و خیره به تخمها گفت:"مو فقط برا بچه میخونم."من دیگر حرفی نزدم. فكر كردم اگر بیشتر بپرسم دوباره شروع میكنم به ترسیدن. نمیخواستم. فقط از نقاشی روی شیشه پرسیدم. بیبی اول متوجه نشد. بعد كه گفتم كجا و كی آن را دیدم فهمید. گفت آن چیزی كه من دیده بودم عكس مادر همه ماهیها بود. و گفت در ته دریا زندگی میكند. توی خانهای صدفی. بعد من فهمیدم چرا رنگ نقاشی آبی بود. چرا آن همه ماهیهای ریز دوروبرآن ماهی گنده كه سر یك زن را داشت با دو گیسوی بافته شنا میكردند. تصور آن موجودی كه تمام رنگ تنش آبی بود، چشمان و گیسوانش آبی بود و لب و گونههایش آبی بود كمی آرامم كرد.
"بیبی من میدونم تو كولی هستی."
"حمید مو بدكارهام؟"
"نه، بیبی. من نمیترسم. من دوس دارم كه بازم برامون آواز بخونی و دایره بزنی."
بیبی هنگام بلند شدن دوباره گفت:"مو فقط برا بچه میخونم. هروقت كه بچهها بخوان براشون میخونم." انگار با خودش حرف میزد.
از خانه او زدم بیرون و رفتم سراغ بچهها و به آنها گفتم بیخودی میترسند. جواد هنوز میترسید. میگفت مادرش گفته است بیبی كولی است.
"جواد مگه تو به مادرت گفتی"
"نه!"
اما من فهمیدم به مادرش گفته است. دوباره پرسیدم. باز گفت نه.
گفتم:"بیبی فقط برا بچهها آواز میخونه."
نوید گفت:"كسی كه برا بچهها آواز میخونه،سنگسارش نمیكنن."
جواد هنوز میترسید. اما بعد كه به طرف خانه بیبی راه افتادیم دنبالمان آمد. بیبی برایمان شربت آبلیمو درست كرد و دوباره گفت كه اردكش تخم گذاشته است و از اردكهایی كه داشت دوباره حرف زد؛ از نخلها و از بلم كوچك.
ما دوست داشتیم بیبی دوباره دایره زنگیاش را از توی صندوق دربیاورد، پای تاقچه بنشیند و برایمان آواز بخواند. اما انگار نمیخواست. و انگار فقط میخواست همچنان در رودخانه بزرگی كه گاه طغیان میكرد و سد را میشكست و نخلهای بلند را میانداخت بگوید.
نوید گفت:"بیبی سی و سه پل رفتی؟"
"نه!"
من گفتم:"اونجا یه رودخونهس. اما توش بلم نیس. دوس داری بریم اونجا؟"
بیبی با آنكه برق شادی توی چشمانش دوید گفت:
"نه"
ما خوشحال میشدیم اگر بیبی قبول میكرد. اما هرچقدر اصرار كریدم رد كرد. وقتی از خانهاش بیرون زدیم و توی كوچه رفتیم به بچهها گفتم باید به بیبی بگوییم برایمان آواز بخواند.
نوید گفت:"حمید راس میگه. بیبی دوس داره برامون بخونه. اما میترسه."
گفتم:"تقصیر جواده كه مارو میترسونه."
جواد گفت:"من فقط از بابام میترسم."
محمد گفت:"باید بش بگیم مث اون وقتایی كه كولی بوده برامون بخونه."
گفتم:"چه جور؟"
محمد گفت:"آنجور كه موهاش مث شاخ و برگ نخلا افشون بشه."
جواد گفت:"اگه بخواد اینجوری بخونه من نمییام!"
نوید گفت:"بیبی حالا پیر شده، اگه هم بخواد نمیتونه."
محمد گفت:"جواد تو بیخودی میترسی. اون فقط برا بچهها میخونه."
جواد دیگر چیزی نگفت. قرار شد من به بیبی بگویم برایمان مثل كولیها آواز بخواند. وقتی روز بعد رفتم و به بیبی گفتم. گفت نمیتواند. گفت حالا خیلی پیر شده است. و گفت اما لباسش را هنوز دارد. و قول داد یك روز آن را میپوشد و برایمان دایره میزند و تصنیف میخواند.
آن روز كه میخواستیم برویم، جواد توی كوچه پیدایش نشد.
هرچقدر منتظرش شدیم از توی خانه بیرون نیامد. ناچار سه تایی رفتیم. بیبی در حیاط را باز گذاشته بود. وقتی رفتیم تو دیدیم بیبی لباس قرمزی پوشیده كه دامنش بلند و پرچین بود. كمربند پهنی هم بسته بود دوركمرش. نقاشی روی شیشه را هم گذاشته بود توی تاقچه. بیبی یك چیزهایی هم مالیده بود به ابرو و چشمانش كه آنها را سیاه كرده بود. یك كلاه كوچك پر از منجوقی را كه وقتی تكان میخورد سبز و زرد و سرخ میزد سرش گذاشته بود كه فقط كمی از موهایش را میپوشاند. دایره زنگیاش هم توی دستش بود.
همانطوری شده بود كه ما فكر میكردیم. ابروهایش عین ابروهای نقاشی روی شیشه شده بود. گفت:"جواد، جواد نمییاد؟" صدایش كمی میلرزید. گفتم:"نه، هرچقدر منتظرش شدیم پیدایش نشد." و به نقاشی روی شیشه نگاه كردم،به چشمهای درشت مادر همهٔ ماهیها كه مژهاش آبی بود و تخم چشمانش هم آبی بود.
بیبی عروسك پنبهای را برداشت و از من خواست آن را میان مرغ و خروسها بیندازم. دستش را كه دراز كرده بود میلرزید. بدجور میلرزید.
نوید گفت:"بیبی نترس. جواد به كسی نمیگه."
من از در اتاق زدم بیرون و نشنیدم كه بیبی چه گفت. اما وقتی برگشتم و سروصدای مرغ و خروسها بلند شده بود حس كردم بیبی نگران است.
گفتم:"بیبی اگه میترسی نخون!"
نوید گفت:"بیبی اگه میترسی لباس خودت را بپوش."
بیبی گفت:"اینا لباسای خودمه." بعد گفت:"مو فقط برا بچهها میخونم." و دایره زنگیاش را برداشت و همانطور كه پای تاقچه نشسته بود شروع به خواندن كرد. اینبار سروگردنش را هم تكان میداد و ضربههای محكمتری به دایره میزد. انگار همراه خواندن ترسش هم میریخت. صدا به گوشم آنقدر بلند و پرطنین میآمد كه احساس میكردم انگار صداهایی هم از بیرون با آن یكی میشود. گویی در هر خانه عدهای دایره به دست برخاسته بودند و با بیبی همراهی میكردند. دلم میخواست از جا به جهم به پای بكوبم و همراه با او آواز بخوانم. نوید با دامدام دایره زنگی دست میزد و زیر لب چیزهایی زمزمه میكرد.
بیبی حسابی گرم شده بود. دایره زنگی را گاه بر سر دست میگرفت و تندتند آنجور كه به چشم نمیآمد و عجیب مینمود تكان میداد و جرینگ جرینگ شادش آن را مثل دسته گنجشكانی كه با هم از سر درختی بلند شوند توی هوا پرواز میداد. نگاه به صورتش كردم. دیدم چشم و ابروی بیبی آبی است. حتی لبهایش آبی بود. بعد حس كردم رنگ آوازش را هم آبی میدیدم. رنگی كه میشد همه چیزهای دوست داشتنی را با آن نقاشی كرد. سربرگرداندم تا از محمد بپرسم كه آیا او هم رنگ آواز بیبی را میبیند، كه جواد هولكی خودش را توی اتاق انداخت. بیبی دایره زنگی را پرت كرد گوشهای و پاشد. رنگش پریده بود و نمیتوانست حرف بزند.
جواد نفس نفس زنان گفت:"بیبی خودت را یك جا قایم كن. بابام داره با پاسدارها مییاد!"
گفتم:"بیبی نترس!ما میگیم برا تماشای مرغ و خروسات اومده بودیم."
جواد گفت:"زود باش بیبی!"
بعد من و نوید و محمد كمك كریدم تا بیبی پیراهنش را كه بالا تنهاش چسبان بود درآورد. بدنش لاغر و استخوانی بود و پستانهایش كوچك و خشكیده بود. ما خجالت میكشیدیم به او نگاه كنیم. بیبی مدام میگفت:"بچهها مو میترسم. اگه اونا اینجوری مونه ببینن سنگسارم میكنن."
وقتی بیبی داشت لباس سیاهش را میپوشید،من دایره زنگی و لباس قرمز و كلاه كوچكش را زیر بغل زدم و به دو زدم بیرون و آنها را از سر دیوار توی حیاط خانهمان پرتاب كردم. پاسدارها و پدر جواد كه پیدایشان شد، آنها دیگر پشت دیوار افتاده بودند. بیبی هم لباس سیاه معمولیاش را تنش كرده بود.
اگر بیبی آنچیزهایی را كه به ابروهایش مالیده بود پاك میكرد دیگر كسی ظن بد به او نمیبرد. اما اگر آن هم نبود باز هم آنها میفهمیدند. چون وقتی یكی از پاسدارها با غیظ نقاشی روی شیشه را از تو تاقچه برداشت و سر بیبی داد كشید، بیبی گفت كه او فقط برای بچهها میخواند. ای كاش نمیگفت. شاید اگر نمیگفت او را نمیبردند.
وقتی او را توی كوچه كشان كشان به طرف ماشین بردند خیلیها از خانههایشان زده بودند بیرون و دم در ایستاده بودند. مادرم هم بود. من از چشمانش فهمیدم آن چیزهایی را كه من توی حیاط پرتاب كرده بودم دیده است.
ما بچهها تا سر خیابان دنبالشان رفتیم. بیبی تا دم ماشین همچنان تقلا میكرد خودش را از دست پاسدارها دربیاورد. اما آنها او را سفت گرفته بودند. انگار فهمیده بودند اگر بیبی را ول كنند ما یك جایی قایمش میكنیم كه دست آنها به او نرسد. ماشین كه حركت كرد غمی سنگین بر دلم نشست. فكر كردم چه كسی برای ما بچههای كوچه دوباره آواز خواهد خواند و دایره زنگی خواهد زد. وقتی برگشتم این غم را در چشمهای مادرم هم دیدم.
برگرفته از كتاب مرائی كافر است و چند داستان دیگر
نسیم خاكسار
نسیم خاكسار
منبع : پایگاه اطلاعرسانی دیباچه
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست