جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا


شکسته‌


شکسته‌
همه‌شان‌ شكسته‌ بود، حتی‌ نعلبكی‌ِ ننه‌ جان‌. نگاه‌ كرد به‌ دخترها كه‌ سر آب‌ جیغ‌می‌زدند، می‌خندیدند و آن ‌سوتر به‌ پسرها كه‌ روی‌ شاخه‌های‌ بالای‌ درخت‌ گردو نشسته‌ بودند. هیچ‌كس‌ نگاهش‌ نمی‌كرد. فقط‌ اون‌ دو تا كاسهٔ‌ مسی‌ با قابلمه‌ روحیه ‌سالم‌ بود. یكی‌ یكی‌ جمع‌شان‌ كرد. دستهٔ‌ قوری‌ را سرجاش‌ بند كرد. دخترها باز قیه ‌كشیدند. گوهر وسط‌ آب‌ ایستاده‌ بود و می‌خندید. سرتاپاخیس‌ بود و بشكن‌ می‌زد.
پق‌ صدا آمد. دخترها ساكت‌ ایستادند. صدای‌ جیرجیر گنجشك‌ها بلند شد كه ‌پریدند. پسر اوس‌ غلام‌ زد زیرخنده‌. دود سفیدی‌ از كنار سنگ‌ سیاه‌ كنار چشمه‌ بالارفت‌.
تقی‌ گفت‌: یوهاها... و خندید. دستهٔ‌ قوری‌ دوباره‌ افتاد.
خدایا حتی‌ نعلبكی‌ ننه‌ جان‌. تكه‌هایش‌ را برداشت‌. سه‌ زن‌ بی‌رنگ‌ِ وسط ِ نعلبكی‌ از كمر نصف ‌شده‌ بودند. گذاشت‌شان‌ توی‌ سبد. ننه‌ جان‌ می‌گفت‌ وقتی‌ دارم ‌چای‌ می‌خورم‌ این‌ زن‌ها را كه‌ سرِ لخت‌ می‌بینم‌ یاد حمام‌ می‌افتم‌. آن‌وقت‌ بابا می‌گفت‌ كه‌ روی‌ سرشان‌ پُرِ كف‌ صابون‌ است‌. ننه‌جان‌ صلوات‌ می‌فرستاد.
ـ دارم‌ خیر سرم‌ چای‌ كوفت‌ می‌كنم‌ بس‌ كن‌.
دختر لبش‌ را گاز گرفت‌. یا باب‌الحوائج‌، صد تا صلوات‌ می‌فرستم‌ تا دوباره‌ كه ‌می‌خواهیم‌ چای‌ بخوریم‌ اینا درست‌ شده‌ باشن‌.
دخترها داشتند ظرف‌هایشان‌ را جمع‌ و جور می‌كردند. پسرها بالای‌ تپه‌ ایستاده ‌بودند. زیرپوش‌ هایشان‌ قلمبه‌ بود و انگار هنوز می‌خندیدند. شیخ‌ رضا هوی‌ زد. پسرها از تپه‌ سریدند پایین‌، خورشید بالای‌ تپه‌ برق‌ زد. باز شیخ‌ رضا هوی‌ زد.
سرش‌ را پایین‌ انداخت‌. خاك‌ تو سرم‌ كنند. كاسهٔ‌ تنباكوی‌ مامانی‌ هم‌ تویش‌ بود و تیكه‌هایش‌ را تندتند جمع‌ كرد. دستش‌ را كشید لب‌ كاسه‌، سوخت‌. سفیدی ‌شكستهٔ‌ لب‌ِ كاسه‌ قرمز شد. یا اباعبدالله‌ تو را قسم‌ به‌ خونت‌ كه‌ تو دشت‌ كربلا ریخت‌ این‌ها حداقل‌ تا غروب‌ درست‌ بشند.
شیخ‌ رضا داشت‌ با دخترها حرف‌ می‌زد. نمی‌خواست‌ آن‌ها به‌ او برسند. گوهردامن‌ خیس‌ را از تن‌ جدا می‌كرد و به‌ حرف‌ شیخ‌ رضا گوش‌ می‌داد. سبد را گذاشت ‌روی‌ سرش‌، پایش‌ را روی‌ سنگریزه‌ و خاك‌ها كشید.
ـ مرده‌ شور ببردتان‌.
یك‌ تكهٔ‌ شكستهٔ‌ استكان‌ برق‌ می‌زد. خاك‌ها را با نوك‌ كفش‌ پاشید رویش‌. به‌خورشید نگاه‌ كرد. یا اباعبدالله‌ صد تا صلوات‌، تا برسم‌ خانه‌ این‌ها درست‌ بشند.
وقتی‌ به‌ خانه‌ رسید نگاه‌ كرد توی‌ سبد و تند هولش‌ داد زیر تخت‌. پس‌ چرا درست‌ نشدند. نشست‌ لب‌ تخت‌.
ـ دختر نگفتم‌ با این‌ گوهری‌ نگرد! دختره‌ انگار غور آمده‌ هنوز سیزده‌ نداره‌. خدا به‌ پدرومادرش‌ رحم‌ كند. آمد جلوش‌ ایستاد. دختر پاهایش‌ را تنگ‌ِ هم‌ چسباند، جلو سبد.
ـ با او نبودم‌.
ـ شُستی‌؟
ـ آره‌.
ـ برو سرِ درس‌ات‌، غروب‌ شد.
دختر دست‌هایش‌ را در هم‌ قفل‌ كرد. با انگشت‌ اشاره‌ كشید روی‌ نگین ‌انگشترش‌. نوشته‌هایش‌ را با سرانگشت‌ خواند. یا امام‌ زمان‌ قول‌ می‌دهم‌ دینی‌ و قرآن‌ام‌ را بیست‌ بگیرم‌، امسال‌ هم‌.
ننه‌ جان‌ آفتابه‌ به‌دست‌ نشست‌ سرِ باغچه‌.
ـ آب‌ لوله‌كشی‌ گفتند خیر سرشان‌، هیچ‌ وقت‌ آب‌ توش‌ نیست‌. مشتش‌ را پر آب ‌كرد و ریخت‌ توی‌ پیشانیش‌ و یك‌ مشت‌ دیگر: زلف‌های‌ كنار چارقدش‌ خیس‌ شد.
می‌گفت‌ یاد حمام‌ می‌افتم‌. به‌ بهانهٔ‌ خاراندن‌ پایش‌ دولا شد. هنوز درست‌ نشده‌ بودند.
مامانی‌ با دستش‌ جفت‌ پایش‌ را مالاند. نشسته‌ بود لب‌ تخت‌.
ـ چیه‌؟ نمازِ چه‌ وقته‌س‌؟ هنوز اذان‌ نشده‌.
ـ می‌خوام‌ نمازِ كن‌ فیكون‌ بخوانم‌. تو مسجد می‌گفتند هیچ‌ حاجتی‌ را رد نمی‌كنه‌. نگاهش‌ را انداخت‌ به‌ آسمان‌ و گفت‌ هِی‌....
مامانی‌ مچ‌ كلفت‌ پایش‌ را سفت‌ گرفت‌. كاش‌ ظرف‌ها را نبینه‌.
ـ اون‌ كه‌ مال‌ نیمه‌ شبه‌.
ـ چه‌ فرقی‌ داره‌! و مشت‌ پر از آبش‌ را ریخت‌ روی‌ آرنج‌ دستش‌ كه‌ پوستش‌ شل‌شده‌ بود و آویزان‌ .
دختر ایستاد. خدایا اینا درست‌ بشند، من‌ دیگه‌ با گوهر جایی‌ نمی‌رم‌. سلامش‌ هم‌ نمی‌كنم‌.
ـ منم‌ باهات‌ می‌خونم‌ مامان‌ جان‌.
ـ الهی‌ قربونت‌ برم‌. می‌گند تا حالا چند تا را از بدبختی‌ نجات‌ داده‌. بخون‌. دعا كن‌ سفیدبخت‌ بشی‌. همین‌ پسرِ قمر سیاه‌ می‌گند همین‌طوری‌ دكتر شده‌.
دختر لولهٔ‌ آفتابه‌ را چرخاند طرف‌ِ خودش‌. خدایا اگه‌ دكتر شدم‌ روزی‌ ده‌ تامریض‌ را مجانی‌ می‌بینم‌. زیرچشم‌ نگاه‌ كرد به‌ زیر تخت‌. لولهٔ‌ شكسته‌ قوری‌ از آن‌جا پیدا بود. پس‌ چرا درست‌ نمی‌شه‌ خدا!
پیرزن‌ بازگفت‌: می‌گند همین‌ حاج‌ سید، همین‌ نماز را خونده‌ كه‌ جور شده‌ بره‌ كربلا.
دختر یك‌ مشت‌ آب‌ زد به‌ صورتش‌، چشم‌هایش‌ را به‌ هم‌ فشار داد. صدتا صلوات‌نه‌ هزار تا برای‌ سلامتی‌ امام‌ زمان‌. خدایا!
مرضیه‌ گلاب‌گیراصفهانی‌
منبع : پایگاه اطلاع‌رسانی دیباچه