شنبه, ۲۶ خرداد, ۱۴۰۳ / 15 June, 2024
مجله ویستا

این جا مکه است، صدای ظهور


این جا مکه است، صدای ظهور
چه می‏دانست که آن روز چه روزی است؛ روحش هم خبر نداشت که چه حادثه‏ای در شرف وقوع است؛ به خیالش یک جمعه است مثل همه جمعه‏های دیگر اما... ساعت از یازده گذشته، مشغول گپ و گفت‌و‌گوی تلفنی با یکی از دوستانش بود؛
- کار خاصی ندارم؛، می‏رم نماز و برمی‌گردم؛ جمعه‏اس دیگه، می‏شینم پای تلویزیون.
نگاهش به سوی صفحه تلویزیون چرخید که انگار چند دقیقه‏ای است فقط تصویر شبستان یک مسجد را بدون پخش هیچ موسیقی یا سرودی نشان می‏دهد.
پس از خداحافظی، تلفن را قطع می‏کند؛ کنترل را در دست می‏گیرد و کانال‌ها را یکی یکی عوض می‏کند و با تعویض هر کانال، بیشتر متعجب می‏شود و با خود می‌گوید:
عجب! همه کانال‏ها یه چیز نشون می‏ده، چه خبره؟ نکنه فرستنده قاطی کرده!
می‏خواهد باور کند که ایراد از فرستنده تقویت کننده امواج است؛ اما حضور ناگهانی گوینده صدا و سیما، با چهره برافروخته و حالت مضطرب و چشمان نمور، درجا میخکوبش می‏کند؛ بی‏اختیار لب‌هایش به حرکت در می‏آید؛
- یا خدا! چه خبر شده؟ چی می‏خوان بگن؟
چهره برافروخته و صدای لرزان و پر از بغض گوینده اخبار که قرآن تلاوت می‏کند و در حین تلاوت قرآن، قطرات ریز و درشت اشک از چشم‌هایش سرازیر است، دلش را زیر و رو می‏کند؛ سرش منگ می‏شود و بی‏اختیار اشک در چشمانش حلقه می‏زند و دست‌هایش را به حالت ماتم روی سرش می‏گذارد. حالت چهره گوینده اخبار، بهت و حیرت را هم به اضطراب و نگرانی او می‏افزاید. گوینده با این که چشمانش پر از اشک است، لبخند می‏زند؛ طوری که انگار از فرط شادی بی‏حد و حصر، ذوق‏زده شده و اشکش درآمده است.
درمانده شده بود و نمی‏توانست وضعیت را درک کند. دلش می‏خواست زودتر خبردار شود که موضوع از چه قرار است. دوباره به چهره گوینده تلویزیون که مشغول تلاوت قرآن است، خیره می‏شود. شاید فقط دو یا سه آیه آن هم به حالت ترتیل تلاوت شده است؛ اما برای او، زمان کند می‏گذرد و انگار سوره‏ای تلاوت شده است. گوینده، مکث می‏کند و با لبخند و اشک، به دوربین خیره می‏شود؛ طوری که انگار دارد توی چشم‌های آدم نگاه می‏کند و او احساس می‏کند که تمام خون درون رگ‌هایش زیر پوست صورتش جاری شده است. گوینده با صدای لرزان و بغض‌آلود می‏خواند:
«بَقیت الله خیرٌ لَکُم اِن کُنْتُم مؤمنین». بینندگان عزیز! توجه فرمایید؛ طبق اخبار مخابره شده از عربستان و بنا به گزارش مستقیم خبرنگار ما از مکه مکرمه، قائم آل محمد صلی الله علیه و آله، حضرت حجت، صاحب‏الزمان، وارث انبیا و اوصیا، امروز جمعه، در مکه معظمه، ظهور کرده است. تکرار می‏کنم؛ حضرت حجت که درود خداوند بر او باد، امروز خروج کرده است. بینندگان عزیز! توجه فرمایید؛ پیش از این، شواهد و قرائنی به وقوع پیوسته بود که نزدیکی این روز بزرگ را نوید می‏داد و امروز به کوری چشم منکران و معاندان، رحمت الهی، شامل حال شیعیان شده است. الله‏اکبر. الله‏اکبر. شیعیان عزیز! به گوش باشید؛ برخیزید و آماده شوید که ولی امرتان، امروز ظهور کرده است امروز ... .
دیگر صدای گوینده را نمی‏شنید. اتاق دور سرش می‏چرخید. یک لحظه صورت بشاش و زیبای پسر کوچکش مهدی را دید که به او نگاه می‏کرد و بی‏اختیار روی زانوهایش نشست؛ اما انگار زانوهایش نیز تحمل وزن بدنش را نداشت. به حالت سجده درآمد و صورتش را با دست‌هایش پوشاند. صحنه‏هایی از لحظه‏های زندگی‏اش به سرعت از مقابل پلک‌های بسته‏اش گذشت و لبانش کلامی را مرتب تکرار می‏کرد:
- یا مهدی! یا مهدی!
لحظاتی بعد، چشمانش را گشود؛ انگار که خواب می‏دید. چند مرد سفید پوش با هیبت مردان جنگی و با شمشیر حمایل کرده، با لبخند به طرفش می‏آمدند. این جا بیت‏ا... الحرام بود. حالا او به آرزویش رسیده بود.
دوربین مرتب تکان می‏خورد و کسی از لابلای غلغله جمعیت، سعی می‏کرد از دیوار کعبه، فیلم‌برداری کند. صدا به صدا نمی‏رسید. جمعیت موج می‏زد و فقط برای یک لحظه، تصویر چند مرد سفید پوش که انگار دور کسی حلقه زده بودند، در کادر دوربین، جای گرفت و بعد تصویر قطع شد.
فقط همین چند ثانیه تصویر بود که در ساعات اولیه ظهور، مخابره شده بود و رسانه‏های تصویری اکثر کشورها در طول روز، بارها و بارها این تصاویر را پخش کرده بودند. پس از آن، مسئولین عربستان هرگونه ارسال تصویر و خبر را ممنوع کرده بودند و مأمورین امنیتی هم به شدت در اجرای این دستور تلاش می‏کردند. با این حال، خبرها به طور مرتب پخش می‏شد و در هر لحظه، بر تعداد کسانی که از ظهور قائم آل محمد و سخنان اولیه وی با خبر می‏شدند، اضافه می‏شد.
▪ روز اول
ساعت یازده و نیم است و در تمام شبکه‏ها، مجریان تلویزیون با روحانیون سرشناس و یا نظامیان و سرداران ارتشی و شخصیت‏های سیاسی با صورت‏های مشتاق و شاد و هیجان زده، مشغول تحلیل و بررسی اخبار هستند و در حین پخش گفت‌وگوی آنها، صدای خبرنگاری که در مکه مستقر است، در حالی که مخفیانه و هیجان زده اوضاع را از طریق تلفن ماهواره‏ای گزارش می‏کند، پخش می‏شود. راه‌های منتهی به مسجدالحرام در تصرف مأمورین امنیتی عربستان است. پلیس‌های ضد شورش با لباس‏های مخصوص و سپرهای بلند، زنجیروار، بیرون از حرم، یک دیوار انسانی تشکیل داده‏اند و از هر ورود و خروجی، جلوگیری می‏کنند.
▪ روز دوم
در خیابان‏ها غوغایی به پا بود. صدای تکبیر مردم هر لحظه بلندتر و رساتر می‏شد. خبرها به طور مرتب بین مردم رد و بدل می‏شد.
شورای امنیت سازمان ملل، تشکیل جلسه داده بود. کشورهای عضو ناتو برای مقابله با هرگونه شورش در عربستان یا هر نوع عملیات - به قول آنها تروریستی - ابراز آمادگی کرده بودند. شاه و ولیعهد و هیئت وزیران و خانواده سلطنتی در عربستان به دست و پا افتاده بودند و تمام اینها فقط به خاطر سخنرانی چند دقیقه‏ای یک انسان در کنار دیوار کعبه بود؛ اما نه یک انسان معمولی؛ بلکه یک انسان ملکوتی؛ یک انسان آسمانی که حالا تمام دنیا این واقعیت را در مورد او می‏دانست.
با تمام اینها، در ساعات اولیه ظهور، انکارها از هر گوشه دنیا سرازیر شده بود. دنیای غرب، کلیسا، یهود، پیروان ادیان و حتی عده‏ای از عالمان مسلمان نیز موضوع را زیر سؤال برده بودند.
هیچ خبرنگاری حق نداشت از ۵۰۰ متری حرم جلوتر برود و تمام راه‌های منتهی به حرم را بسته بودند و سخت کنترل می‏کردند. هر کس را که داخل حرم بود، بیرون کشیده بودند؛ به جز عده معدودی که حدود ۳۰۰ نفر بودند و در اطراف خانه خدا حلقه زده و همه سفید پوش بودند.
سلاح‏های گرم، همه از کار افتاده بودند، مأمورها چند بار دسته دسته ریخته بودند که بازداشتشان کنند؛ اما هر بار مثل این که با یک لشکر مواجه شده‏اند، به خانه کعبه نرسیده، زمین خورده بودند و دوباره ایستاده بودند و باز هم زمین خورده بودند و با ترس و وحشت فراوان، فرار کرده بودند. گفته بودند که انگار کسی دائم هلشان می‏داده است. ترس و وحشت و دلهره در چهره ‏تمام معاندین، کاملاً هویدا بود.
چند هلیکوپتر نظامی سعی کرده بودند خود را به بالای کعبه برسانند؛ اما نزدیک دیوارهای حرم، سیستم‌های ناوبری‏شان مختل شده بود و با ترس و وحشت، برگشته بودند. در همان ساعات اولیه، تمام عربستان فهمیده بود که ماجرایی ورای عقل و درک آنها، در شرف وقوع است. تمام سران کشور در کاخ پادشاهی عربستان جمع شده بودند و جلسه اضطراری تشکیل داده بودند. هیاهویی به پا شده بود و دنیا از این اتفاق، تکان خورده بود.
در ایران، شور و غوغای عجیبی همه جا را فرا گرفته بود. خیابان‏ها شلوغ و پر از جمعیت بود. انگار روز عاشوراست؛ با این تفاوت که هیچ عزا و ماتمی در کار نبود. صورت‏ها همه غرق در شادی و شعف بود و از همه چشم‏ها، اشک شوق سرازیر بود. همه به هم تبریک می‏گفتند و در هیچ خیابانی، اثری از زن‌های بد حجاب و بد لباس نبود.
▪ روز سوم
حالا برای تمام اهل زمین روشن شده بود که یک حادثه آسمانی به وقوع پیوسته است. شهر مکه به طور کامل، به تصرف یاران امام درآمده بود. در سراسر دنیا، تمام انسان‌ها فهمیده بودند که منجی موعودی که در فرهنگ اکثر ادیان و عقاید از او به نوعی یاد شده بود، امام دوازدهم فرقه شیعه، از فرق چندگانه مسلمانان بوده است و هنوز دل‌هایی بودند که در سیاهی جهل و تردید، غرق و گمراه بودند.
عمر تکنولوژی نظامی به پایان رسیده بود. دنیای تکنولوژی، تحت تأثیر یک نیروی خارق‏العاده و ماورای طبیعی، از کار افتاده بود و تمام وسایل و ادوات پیشرفته جنگی، تبدیل به زباله‏هایی بی‏مصرف شده بودند. از دنیای تکنولوژی، تنها وسایلی که گویی اراده الهی بر کارآیی آنها قرار گرفته بود، سیستم‌های مخابراتی صوتی و تصویری و وسایل نقلیه غیرنظامی بودند.
خبرها یکی پس از دیگری مخابره می‏شد و هر خبری بیش از خبر قبلی، مردم جهان را شگفت‏زده می‏کرد. شاید مهم‌ترین خبری که مانند زلزله، جهان و بیش از آن، دنیای مسیحیت را تکان داد، خبر نزول حضرت عیسی‏بن مریم از آسمان و پیوستن وی به امام و نماز خواندن او به آیین مسلمانان با اقتدا به امام بود.
اسقف اعظم کلیسای کاتولیک، با شنیدن این خبر، دچار حمله قلبی شد؛ اما قبل از مرگ، به شهادتین اقرار کرد. متعاقب آن عده زیادی از مقامات مذهبی کلیسا و مردم عادی در کشورهای اروپایی، به شهادتین اقرار کردند و مسلمان شدند.
در عرض چند روز، میلیون‌ها میلیون انسان از فرق و مذاهب مختلف در سراسر دنیا به دین اسلام گرویده بودند. سران کشورهایی که ظهور و حقیقت امام را قبول کرده بودند، درخواست پیوستن به دین و آیین مسلمانان را برای خود و مردمشان کرده بودند و روحانیان مسلمان به دعوت سران این کشورها و برای راهنمایی و تعلیم تازه مسلمانان، گروه گروه از کشورهای ایران، لبنان، عراق، عربستان و ...، راهی این کشورها می‏شدند.
سیستم‌های جنگی پیشرفته، سیستم‌های موشکی و تدافعی و تمام تسلیحات نظامی در سراسر جهان، از کار افتاده بودند و کارشناسان نظامی از راه‏اندازی مجدد آنها ناامید شده بودند. تسلیحات نظامی که تا قبل از روز جمعه توان و برتری نظامی کشورها را تضمین می‏کردند، تبدیل به مشتی آهن‏پاره بی‏مصرف شده بودند و تنها هواپیماهای غیرجنگی بودند که در کمال ناباوری و تعجب متخصصین، به راحتی و بدون هیچ مشکلی، به پرواز در می‏آمدند.
در مکه، غلغله‏ای بر پا بود. مسلمانان پیرو امام، تمام خیابان‏های شهر را در کنترل خود داشتند. خانواده سلطنتی به همراه عده‏ای از سران عربستان، یک روز بعد از خروج امام، وقتی که معجزه از کار افتادن تمامی تسلیحات نظامی به وقوع پیوست و آنها از تسلط بر امام ناامید شدند، شبانه با یک هواپیمای مسافری - با ترس و وحشت فراوان - به آمریکا گریخته بودند. وهابیون ساکن مکه و دیگر شهرهای عربستان، یا توبه کرده و به یاران امام پیوسته بودند و یا در خانه‏های خود، با موجی از ترس و اضطراب و وحشت، مخفی شده بودند.
مقر فرماندهی امام، داخل حرم الهی بود و تنها سی‌صد و سیزده مسلمان و منتظر ناب که در همان ساعات اولیّه ظهور، به اذن خداوند، معجزه‏آسا به او پیوسته بودند، گرداگرد او را گرفته بودند و فرامین او را اجرا می‏کردند و دستورات را به مردم انتقال می‏دادند.
لشکر امام، رفته رفته، آماده می‏شدند. هیچ تفنگ و سلاح گرمی در کار نبود. به دستور امام، عده‏ای مأمور شده بودند که درب خانه کعبه را بگشایند و مردمی را که در اطراف حرم تجمع کرده، درخواست پیوستن به لشکر امام را داشتند، مسلح و تجهیز کنند. دسته دسته شمشیر و سپر و نیزه بود که از خانه خدا بیرون می‏آمد و بین مردم پخش می‏شد و انگار این سلاح‌ها تمامی نداشت. همه لشکر امام، مسلح شدند و هنوز شمشیر و نیزه باقی بود.
به امام خبر رسیده بود که لشکری از کفار در چند فرسخی شهر مکه اردو زده‏اند و قصد حمله دارند؛ لشکری چند هزار نفری، متشکل از نیروهای نظامی چندین کشور غربی به سرکردگی آمریکا، از پایگاه‌هایی در خاک ترکیه، اسراییل، سوریه و مصر، خود را به منطقه‏ای بیابانی بین مکه و مدینه رسانده بودند. هواپیماهای باری و ترابری در باندهای فرود اضطراری که پیشترها به منظور استفاده در مانورهای نظامی در این منطقه ساخته شده بودند، فرود آمده، بارهای خود را که برای تجهیز نیروها ارسال شده بودند، تخلیه می‏کردند. سپاه دشمن، همگی مجهز به لباس مخصوص جنگ‌های تن به تن، سپرهای فلزی از جنس تیتانیوم و شمشیرهای دولبه برنده‏ای بودند که آلوده به مواد سمی بسیار خطرناک و کشنده‌ای بودند و یک تماس کوچک و یک خراش، کافی بود تا انسانی را در عرض چند ثانیه از پای درآورد.
▪ روز چهارم
لشکر امام از مکه خارج شده بودند، در چپ و راست لشکر امام از میان زمین و آسمان، صدای کشیدن شمشیرها از غلاف به گوش می‏رسید؛ اما چیزی دیده نمی‏شد. در بین لشکر امام، بودند کسانی که می‏دانستند لشکری از فرشتگان آسمانی به سرکردگی فرشتگان مقرّب، ارتش امام را پشتیبانی می‏کنند.
امام یکی از یاران نزدیکش را با یک‌صد نفر از مردان مسلح، به فرماندهی شهر مکه گمارده بود.
لشکر امام هنوز چندان از مکه دور نشده بود که پیش‌قراولان سپاه امام خبر آوردند که سربازی از لشکر دشمن، حامل پیغامی برای امام است.
چند لحظه بعد، دو تن از یاران امام، در حالی که از هر طرف بازوان سرباز جوانی را گرفته بودند، به امام نزدیک شدند. جوان به زحمت قدم برمی‏داشت.
پیک کفار، سرباز جوانی بود که صورتش شاید بر اثر یک ضربه هولناک، تقریباً به پشت چرخیده بود و در حالی که گریه می‏کرد، خود را به پای اسب سفید امام انداخت و با زبانی که برای یاران امام نامفهوم بود، شروع به تضرّع و التماس کرد.
امام از اسب پیاده شد؛ دستی به صورت سرباز جوان کشید و گردن او را آهسته با دست پیچاند و به حالت عادی در آورد؛ سپس شهادتین را به او تلقین نمود.
سرباز جوان در حالی که می‏گریست، سرش را زیر انداخت و شهادتین را بر زبان جاری کرد.
لحظه‏ای بعد، خبری مثل باد در میان سپاه امام پیچید.
«نصر من الله و فتح قریب». خداوند قهّار، لشکر کفر را در سرزمین بیداء، به زمین فرو برده بود.
مصطفی حسینی‏فرد
منبع : نشریه الکترونیکی پرسمان