چهارشنبه, ۲۷ تیر, ۱۴۰۳ / 17 July, 2024
مجله ویستا


مردها و جاده ها


مردها و جاده ها
سفر روشن، قمقمه های خالی، حماسه سبز و بوی باران از ار ذبیح الله ذبیحی است. بوی باران حاوی هفت داستان کوتاه است. اتوبوس، پرنده ها، شب ناگهان، یک روز طولانی، بوی باران، مرا ببخش لیلا و در خلوت کوچه از داستان های این مجمو است.
ذبیحی در این داستان با ریت تکنیک و ابزار اولیه ساختار، با توان مندی بالقوه و به کارگیری تجربه، فضایی به رویمان می گشاید که بسیار ملموس است. توصیف زیبای او از زمان و مکان و گره خوردگی این اصر ما را به زمان ومکانی پرواز می دهد که حوادث داستان در جا اتفاق افتاد. اگر بخواهیم داستان اتوبوس را تقسیم بندی کنیم به سه بخش قابل تفکیک است.
در بخش نخست نگاهی دارد به خانه و جبهه بخش میانه فضای استان وجبهه را به ذهن القا می کند، اما سومین بخش که تنها در چند سطر به پایان می رسد ذهن ما را با هزار و یک سوال مواجه می سازد و هر سوال راهکار وجواب های بی شماری در برابر مان می گسترد و چنان اندیشه را در مان ی صداقت به پرواز درمی رد تا تو را در برابر ینه ای از حقایق بنشاند و گاه است که از خجالت و شرم توان روبه رو شدن با تصویر خود را نداری. چشم را که وا می کنی روشنی از پشت پنجره سرک می کشد. از رختخواب بیرون می زنی، اتاق را رها می کنی و دل به حیاط می سپاری.
باد سردی صورت تو را می نوازد. توی شاخه درختی که در حیاط قد کشید، هو می کشد ومی رود.
این پیش زمینه انگیزه ای می شود تا خواننده داستان خود را بی اختیار در صبحی پیدا کند که قصد نویسنده است. نویسنده با تکیه بر قدرت قلم، فضایی را ترسیم می کند که هیچ تصن در نمی بینی. بوته ای که در گوشه حیاط قرار دارد توجه تو را جلب می کند. برف که روی بوته جم۰شده را به صورت تپه ای دررده. در همان حال که به طرف خانه می روی خودت را پشت تپه می بینی. جر، احمد و اکبر هم کنارت دراز کشیدند.
تپه ای پر از برف ملی می شود تا نقبی بزند ازخانه به جبهه های جنگ.
جر سر از تپه بالا می برد و اکبر دانش را می کشد پایین.
جر! دیوانه شدی؟
احمد در همان حال که تفنگش را توی سینه اش می فشارد دلهره اش را نشان می دهد.
می خواهی تکه تکه مون کنن.
نویسنده به وضوح می داند که اگر در این مرحله زمان و مکان را با هم تلفیق کند نمود کارش در فلاش بک بیش تر است. البته باید دانست که انتخاب شخصیت داستان که راوی و دوم شخص است کمک قابل توجهی به پیشبرد اهداف داستان اتوبوس کرده است. انتخاب این زاویه دید کمی ریسک است اما در این داستان راوی حضوری موثر دارد.
تو از کنار خاکریز تانک دشمن را با پی جی هدف می گیری.
احمد می گوید:
دقت کن. نباید سالم دربره.
جر مطمئن است.
دقیق می شوی. اکبر بی قراری می کند.
موا باش تو رو نبینن.
ماشه را رها می کنی و وقت پشت تپه رها می شوی. صدای افتادنت را مادر می شنود.
چی شده محمد؟
با این گفتگو ناگهان تلنگری می خوریم و خود را روی سفره صبحانه کنار مادر محمد پیدا می کنیم. بخش نخست داستان با سه ستاره به پایان می رسد و با توصیف، از فضا ومکان به میانه داستان می رسیم تا چگونگی وضت اتوبوس را دریابیم.
بی تابی و دلهره در صف جمت موج می زند. هر صبح میدان انقلاب تا میدان امام حسین را مرور می کنی با همان اتوبوس همیشگی.
نام میادینی که در داستان اتوبوس ده بی تردید از بار مایی بسیار مقدسی بهره گرفته و انتخاب این واژگان دلالت بر بینش ای ذبیحی نسبت به انقلاب است و همین امل دست به هم نهاده تا طفه در پیشاپیش سطرها جاری شود و شیفتگی انسانی را که قصد دارد به تلی برسد به نمایش بگذارد. در داستان اتوبوس بیگانگی و بت انسان را می توان به سادگی حس کرد.
قهرمان داستان محمد س می کند با جدال های درونی به خویشتن خویش نزدیک شود و به همین دلیل گاهی با تقابل و مصاف کشش ها بی تحمل می شود و در جلد مردی بی نمایان می شود و گاهی هم کودکی می شود که از سردی روابط انسان ها پناه به چادر می برد تا از نگاه های یخ زده مصون بماند.
اتوبوس حکایت ر انسان هاست که با گذشت زمان به مقصد تین شده می رسند. ه ای در این میان به حقیقت درونی خود پی برده وه ای هم با توهمات واهی و با رویاهای نیمه تمام به انتها می رسند. به ارتی داستان اتوبوس قصد دارد ما را به مرور انقلاب و رخدادهایی ببرد که جریان سیال و زلال به نهضت امام حسین (۹ می انجامد. به همین دلیل نام میدان انقلاب و میدان امام حسین از بار تقدس برخوردار شده اند.
روی صندلی پشت راننده نشسته ای و زنی در کنارت. کنار صندلی فرصت خوبی برای مرور دلتنگی هاست. ایستگاه دوم کسی داد زد نگه دارین.
راننده اتوبوس شخصیتی نمادین است که مسئولیت خطیری را پذیرا است تا جمتی از انقلابیون را به مقصدی که ضرورت می طلبد هدایت کند. این شخصیت نمادین مبرا از دیگران نیست و تنها تفاوتش مسئولیت پذیری مضا و شناخت بیش تر هویت هاست. بنابراین اگر در جاهایی می بینیم که از کوره در می رود و از رفتار همراهان نیمه راه بانی می شود و ناخواسته بر سر ه ای فریاد می کشد امری طبی است.
داداش! چه خبره؟ دارن پیاده می شن.
و باز هم طبی است اگر شخصی در برابر واکنش های ضداخلاقی س الل نشان دهد و از ناهمگونی برنجد.
هنوز رین نفر پیاده نشده بود که جمت بیرون هجوم ردند. فریاد راننده گوش را می ارد.
ا! کجا؟ می بینی که جا نیست.
هرگز م ها فضای انقلاب را تنگ نکرده اند. انقلاب زمانی ما و مفهوم دارد که با توده مردم همراه باشد، وگرنه به خودی خود واژه ای بی مفهوم است.
این را هم نویسنده اتوبوس می داند و هم دیگران اگر به شخصیت راننده نگاه کنیم درمی یابیم ناراحتی راننده از هایی نیست که می خواهند سوار اتوبوس شوند، بلکه از کسانی دلخور است که در نیمه راه از اتوبوس در حقیقت از نهضت انقلاب اسلامی دل می کنند و در جریان بازی های سیاسی قرار می گیرند و طه اندیشه های گروهک ها می شوند و همه جریانات مثل پرده سینما در برابر چشم محمد ور می کند و شاید هم این ستیزها و شخصیت های بیرونی حس درونی کاراکتر اصلی این داستان باشد چون وقتی او با خویشتن خویش درگیر است ا ممکن نیست تمامی افراد اتوبوس در وجودش تشخص یابند.
کاش نویسنده این داستان کمی در پرداخت این فضا بیش تر تلاش می کرد تا جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی ماند.
احساس می کنی چیزی توی دلت سنگینی می کند. سرمای هوا را از یاد می بری. انگار داشده ای. دو نفر که روی صندلی پشت سرت نشسته اند با هم حرف می زنند.
خب کی می ری مان؟
همین روزا!. همه چیز اده است.
خوش به حالت. راحتی می شی.
درست است که امش و رفاه طلبی خواسته هر انسان است. اما وقتی انسان متد می بیند دامنه های جنگ به حدی گسترده شده که دشمن با تی و تجاوز به شهرهای مرزی قصه تاراج و خاک و ناموسش را دارد، چگونه می تواند شاهد گفتگوهایی بی دردانه هموطن خود باشد. در این جا نویسنده با یک دیالوگ تنش های به وجود ده را ترسیم می کند و اراض را در دهان مسافری می ریزد که داد می زند.
ا تورو خدا سیگارت رو خاموش کن.
با این حرف دلت می سوزد ومسافری دیگر گله می کند:
نفس مون بند اومده. یه کمی به فکر ما باشین.
انگار همه بی حوصله اند. می کشی وحس می کنی چشمانت تر شده اند.
س الل محمد بسیار خردمندانه است، چون نمی تواند به خاطر این گفتگو با دو شخصیت برخورد نامولانه کند. بنابراین مجبور می شود بکشد و چشمانش از شنودها تر شود.
حرکت کند ماشین همه را بی حوصله کرده است، جوانی که نزدیک تو، توی راهرو ایستاده قرار ندارد و با ب دستی اش حرف می زند.
پس کی می رسیم؟
به سا شب نمایت نگاهی می اندازی. دل مان لکه ای ابر ندارد. تنها ستاره ها هستند که چشمک می زنند.
پس کی می رسیم؟
سا شب نما، مان بی ابر، بی تابی اص و سوال محمد: کی می رسیم؟ می تواند از قوت و قدرت فوق الده قلم نویسنده باشد. ایشان با این توضیح و گفتگوهای کلیدی داستان را به تنه می رساند و احساسات شفاف اهل جبهه را به روشنی به خواننده انتقال می دهد.
ها! ترس برت داشته؟
اص تب می کند.
*ترس! واسه چی؟
ه یه طوری هستی. برخلاف همیشه خسته به ن می رسی.
خستگی متوالی اص محسوس است اما این خستگی به خاطر دفا۰یا نبرد با دشمن نیست بلکه به خاطر برادری است که مفقود الاثر شده و تازه او برای این موضو۰هم نگران نیست بلکه بی طاقتی و بی تابی مادرش او را ار می دهد.
ا! لطفا فردوسی نگه دارین.
ای ذبیحی دیگر این جا نامی از میدان نمی برد و تنها به اسم فردوسی بسنده می کند. ایشان اگر نام میدان را به فردوسی اضافه می کرد بار محتوایی میدان انقلاب ومیدان امام حسین کاسته و تهی از برجستگی های لازم می شد. با شنیدن:
ا!لطفا فردوسی نگه دارین.
اص از ذهن شخصیت اول داستان( محمد) فرار می کند.
برف پاک کن همچنان جلو چشمان تو در حرکت است. بخار نفس ها داخل اتوبوس را پر می کند. شخصیت های اتوبوس در حین کثرت می خواهند در جستجوی وحدت گام بردارند. جر، اکبر، احمد، اس، ی، محمود، امیر ومحمد به نو در تفکر نویسنده الگو و نمادی از انسان های صلح و تی به شمار می روند، چون هر یک از ها نقشی در پیشبرد دفا۰مقدس دارند.
ی با این که توی حمله هوایی زندگی اش را از دست داده هیچ نگرانی را در چشمش نمی بینی، ی با این که می داند تمام خانواده اش در بمباران هوایی به خاک و خون کشیده شده اند، اما س الل ردی نشان نمی دهد، ولی دوست و همسنگرش اس بیش تر از او متاثر است. تکان شدید ماشین، اس را از تو می گیرد. به خودت می ی. به خود دن محمد هرگز به ما نیست که رویاهای او شته به خودخواهی های یکجانبه شود. ذبیحی با فلاش بک های نافذ اس را از تو می گیرد و نگاه و دلت را می برد بر روی کاروانی از شهدا و اندوهت را در چشم زنی جاری می کند که در کنارت نشسته است با توجه به این واقت تلخ دو نفر گرم گفتگو درباره مسائلی هستند که جای تاسف دارد و حتی با دیدن ۳۰۰ شهید هم دل شان یک ذره به درد نمی د و همچنان زیر پوست باورهای کال خود تنفس می کنند.
دلم هوای خارج کرده
خب، برو
می ترسم خیلی خرج ورداره
خرج! اگر زرنگ باشی، خیلی هم به جیب می زنی.
این جاست که چون محمد، ما نیز در برهوتی از دوگانگی چمباتمه می زنیم و در نگاه ما همه اشیا حتی سقف اتوبوس، سیاه جلوه می کند. سیاه، مثل شب و سپس در سیاهی ها گم می شویم و هر چه پی روشنی می گردیم روشنی را نمی یابیم و تنها راهی که ما را به نور و سفیدی می رساند راه شهیدان است.
جلوتر از همه محمود است و امیر، فرمانده. امیر صدایش را ام در سکوت می ریزد.
خیلی ام حرکت کنین.
مان، ستاره ندارد، شب، شب
چیزی به خط دشمن نمونده.
سکوت است و سکوت، انگار رودی ام پیش می رود. تاریکی یکدست است ناگهان مان روشن می شود و به دنبال صدای مهیبی به گوش می رسد. امیر فریاد می زند:
رو زمین بخوابین
و صداها در انفجار گم می شود. صدای تو نیز:
یا امام حسین!
.... در این جا با سه نقطه فضا دگرگون می شود. خواننده نمی داند چه حوادثی پیش روی امیر و همرزمانش قد کشیده، اما چه که راوی نقل می کند مبین این است که خود از مکه جان سالم به دربرده است.
از ویژگی های کار ای ذبیح الله ذبیحی حفمضمون اثر است که در مرکز داستان می توان به نو جریانات مجهول را کشف کرد و شاهد وقوف درکل اثر بود که ما را در پی هدفی واحد در حوزه اندیشه به کنجکاوی وا می دارد. به ارتی نویسنده تمام هم و ش را در ااق واژه ها گنجانده است تا در ادامه مایی متلی و پیامی اثرگذار موفق باشد. اهمیت دادن به انتخاب واژه ها و وسواس در گنجاندن جملاتی نافذ در سطور داستان از جمله ابزاری است که نویسنده به تب۰ رت خواندن را در ما تقویت می کند. ای ذبیحی قصد دارد باورهای خود را مزین به تراکم صداقت و حفاقادات با منطق حاکم بر فضایی متلی بیان کند. به همین دلیل است که میدان انقلاب تا میدان امام حسین را محلی برای جولان ایده ها و یده های خود برمی گزیند و با به تصویر کشیدن شخصیت های مختلف لکردشان را با زبانی سهل و متنو۰به روی کا پیاده می کند تا جا که موفق می شود ذهن مخاطب را با افراد داستانش گره بزند. در انتهای همین بند ما از انتر و شکوه شخصیت ها و سکوت لبریز می شویم و مثل رودی ام درتاریکی یکدست شب به میهمانی روشنایی ها می رویم. این روشنایی روشنایی محض است. روشنایی ساختگی نیست. پایه و اساس این تفکر را کسی طراحی نکرده در حقیقت به کمال رسیدن انسان در فراز و نشیب ها از طریق اخلاقی ترین الگوهای داده شده به شمار می د.
و صداها در انفجار گم می شود صدای تو نیز:
یا امام حسین!
وقتی وارد سومین بند قرار می گیریم با دنیایی از مضامین و اندیشه های زلال ومطهر مواجه می شویم که اگر چه سرشار از دریو حسرت است، اما دلپذیر و دوست داشتنی است به نو باید گفت: حسرت شیرین.
ا! ا!
دست هایی را روی شانه ات احساس می کنی.
بدنت خیس ق شده است.
ا! ر شه. امام حسینه.
کیومرث باغستانی
منبع : روزنامه جوان