پنجشنبه, ۴ مرداد, ۱۴۰۳ / 25 July, 2024
مجله ویستا

حذف دین از زندگی دنیوی بشر


حذف دین از زندگی دنیوی بشر
نوشتار حاضر پس‏از تعریف لغوی واژه سکولاریزم و نفی استناد نظریه سکولاریزم به فلسفه سیاسی ارسطو، از دیدگاه تاریخی به بررسی وقایع و عللی می‏پردازد که منجر به پیدایش سکولاریزم در غرب شد.
در نهایت موءلف محترم با توجه به عوامل پیدایش سکولاریسم در غرب و با توجه به بیان معنی حیات، دین و سیاست از دیدگاه اسلام،­ پیدایش سکولاریسم در جوامع مسلمانی که باردار فرهنگ اسلامی هستند را منتفی و بلکه محال می‏داند.
● تعریف سکولاریسم، آته‏ایسم و لائیسم
نخست باید به اصل معنای واژه سکولاریسم[۱]، که با مفاهیم اصطلاحی آن مناسبت کامل دارد، توجّهی داشته باشیم. این کلمه و کلمات هم خانواده آن در فرهنگ لغات و دائرة‏المعارف­ها با مفاهیم متعددّی تفسیر شده است:
۱) سکولاریسم: مخالفت با شرعیات و مطالب دینی، روح دنیاداری، طرفداری از اصول دنیوی و عرفی.
۲) سکولار: وابسته به دنیا، غیرروحانی، غیرمذهبی، عامی، عرفی، بیسواد، خارج از صومعه، مخالف شرعیات و طرفدار دنیوی شدن امور.
۳) سکولاریزه: دنیوی کردن، غیرروحانی کردن، از قید کشیشی یا رهبانیت رها شدن، ملک عام کردن، اختصاص به کارهای غیرروحانی دادن، از عالم
روحانیت(درموردکشیش)خارج‏شدن،دنیاپرست‏شدن،مادی‏شدن،جنبه‏دنیوی‏ دادن به عقاید یا مقام‏کلیسایی.[۲]
دو اصطلاح دیگر وجود دارد که ما برای تکمیل بحث آن دو را نیز در اینجا مطرح می‏سازیم:
الف) آته‏ایسم[۳]: انکار وجود خدا، بی‏اعتقادی به وجود پروردگار؛ و آته‏ایست؛ یعنی ملحد.[۴]
ب) لائیک: وابستگی به شخص دنیوی و غیرروحانی، خروج از سلک روحانیون، دنیوی، آدم خارج از سلک روحانیون، آدم خارج از سلک روحانیت (به معنای اخصّ). بنا به تعریف دائرة‏المعارف بریتانیکا، لائیک؛ یعنی تفکیک دین از سیاست، لائیک از موارد و مصادیق سکولار می‏باشد. زیرا تفکیک دین از سیاست، اخصّ از سکولار و سکولار اعمّ از لائیک می‏باشد. این دو طرز تفکّر، دین را به طور کامل نفی نمی‏کنند، بلکه آن را از امور و شئون زندگی دنیوی و بویژه از سیاست تفکیک می‏کنند.
ج) آته‏ایست: بدان جهت که خدا را قبول ندارد، از این رو به بطلان کلّی دین حکم می‏کند و آن­را به عنوان یک امر واقعی تلقّی نمی‏کند؛ البته ممکن است از دین به عنوان ابزار و وسیله‏ای برای پیشبرد اهداف مکتبی خود بهره‏برداری کند امّا این همان روش ماکیاولی است که سیاست را از اصالت محروم ساخته است.
نظریه سکولار در قرن­های ۱۴ و ۱۵ میلادی در نتیجه تعارض طرز تفکّرات و روش­های اجتماعی و سیاسی کلیسا در مغرب زمین پا به عرصه تفکرّ نهاد. امّا همان­گونه که خواهیم دید با توجّه به معنای حیات، دین، سیاست از دیدگاه اسلام، چنین تعارضی امکان‏پذیر نیست. زیرا در اسلام، عقاید دینی، سیاست، علم، اقتصاد، فقه، حقوق، فرهنگ، اخلاق و نظایر آن، اجزا و شئون تشکیل دهنده یک حقیقت‏اند.
● سکولاریزم و فلسفه سیاسی ارسطو
بعضی از مورّخان فلسفه سیاسی، نظریه سکولاریسم را به ارسطو نسبت داده‏اند امّا از دید ما این نسبت به طور قطع صحیح نیست. گفته شده است:
«دیگر از نکات غفلت و عدم توجّه هر دو فیلسوف[۵] آنکه به اهمّیت خطر مسلک سکولاریسم؛ یعنی دنیاپرستی و دنیاداری که در بطن کتاب سیاست ارسطو نهفته بود پی‏نبردند، به­خصوص مسائلی که از این فرضیه ارسطو ناشی می‏شد که می‏گفت: «جامعه مدنی به خودی خود در حدود کمال و بی‏نیاز است و احتیاجی به تطهیر و تحصیل جواز از یک عامل مافوق طبیعت ندارد.»[۶]
▪ اوّلاً: چنین مطلبی در آثار ارسطو دیده نشده است.
▪ ثانیا: اصل نظریه ارسطو چنین است:
۱) زندگی برتر چیست؟ نخستین اصلی که هیچ‏کس جدالی در آن ندارد این است که خیرات بر سه قسمند:
الف) خیرات خارج از وجود انسان؛
ب) خیرات مربوط به بعد جسمانی انسان؛
ج) خیرات مربوط به نفس آدمی؛
هیچ‏کس میل ندارد به سعادت کسی معتقد شود که نه شجاعتی دارد و نه عدالتی و نه اعتدالی و نه حکمتی. و هر کس که با پریدن مگسی مضطرب می‏شود و کسی که تسلیم شهوات خوراک و آشامیدنی و دیگر مختصّات مادی است و کسی که برای یک ششم درهم، آماده خیانت به عزیزترین دوستانش می‏باشد و کسی که ادراکش به قدری پست شده است که به حماقت رسیده و هر چیزی را مانند کودک و دیوانه تصدیق می‏کند، سعادتی ندارد. انسان پیوسته بر این گمان است که آن فضیلتی را که داراست، برای او کافی است، اگرچه کمترین مقدار فضیلت را داشته باشد، حتّی گاهی معتقد می‏شود که فضیلت او بیش از دیگران است.
ارسطو پس از آن­­که اثبات می‏کند که سعادت عبارت از مجموع خیرات سه‏گانه یاد شده است، به اثبات این مطلب می‏پردازد که «خیرات نفس» بر همه خیرات مقدّمند و از همه آنها اصیل‏تر؛ و این خیرات است که می‏تواند سعادت انسانی را تحقّق ببخشد.
۲) «حال که نفس به طور مطلق یا نفوس منسوب به ما، با عظمت‏تر و باارزش‏تر از ثروت و جسم و شهرت است، پس کمال نفس و کمال ثروت و جسم نیز باید بر مبنای خیرات نفس منظور شود. و با توجّه به قوانین اصلی، مطلوبیت تمامی خیرات خارجی، به سود خیرات نفس است. در نتیجه، این امر را یک حقیقت مسلّم می‏گیریم که همواره سعادت، بر مبنای فضیلت و حکمت و اطاعت از قوانین آن­دو که خیرات نفس نامیده می‏شوند می‏باشد. ما برای اثبات گفته‏های خود، خداوند را شاهد می‏آوریم که سعادت اعلای او مربوط به خیرات خارج از ذات او نیست، بلکه در ذات خاصّ اوست... ممکن است تصادف، خیرات خارج از نفس را نصیب ما کند، ولی انسان نمی‏تواند از روی تصادف، عادل و حکیم بوده باشد».
با نظر به این اصل که مستند به دلایل یاد شده است، نتیجه چنین می‏شود که دولت برتر یا جمهوری برتر، همان دولت سعادتمند است که توفیق یافته است.
پس دولت از این جهت، مانند فردی از انسان است که توفیق کمال، بدون فضیلت، امکان پذیر نیست.[۷]
بدیهی است که فضیلت و حکمت و عدالت ـ بویژه با توجه به استشهاد ارسطو به خداوند ـ نمی‏توانند از سنخ امور طبیعی دنیوی باشند که تنها بر مبنای غرایز و خود طبیعی به جریان می‏افتند. در نتیجه ممکن نیست که سیستم دولت و حکومت و سیاست، سکولاریستی باشد.
۳) «ممکن است این زندگی شرافتمندانه که همراه با فضیلت و حکمت (سعادت‏آمیز) است، فوق طاقت انسان باشد، یا حداقل انسانی که چنین زندگی می‏کند، به خاطر طبیعت معمولی او نیست، بلکه به آن جهت است که در او یک حقیقت قدسی وجود دارد، و به مقدار عظمت این اصل قدسی است که فعّالیت اصل سعادت بالاتر می‏رود. حال اگر ادراک (دریافت)، امر قدسی باشد، سعادت آمیزترین زندگی‏ها همان زندگی دریافتی خواهد بود.»
بی‏شکّ منظور ارسطو ـ با توجّه به دیگر مطالبش ـ مجرّد ادراک (فهمیدن) نیست، بلکه حکمت است که اتّصاف به فضیلت از مختصّات آن است، به­ویژه با توجّه به این عبارت صریح که می‏گوید: «و این­که سعادت الهی امکان‏پذیر نیست مگر با ادراک ابدی»[۸]، مسلّم است که مجرّد تصوّر ابدیت، به شکل مفهومی آن، سعادت حقیقی نیست، بلکه سعادت حقیقی، درک و دریافت ابدیت است با قرار گرفتن در شعاع جاذبیت کمال مطلق سرمدی که فوق ازل و ابد است. باز می‏گوید:
«سعادت از تصادف ناشی نمی‏شود، بلکه سعادت عنایتی از طرف خدا و نتیجه کوشش و تلاش ماست. این مطلب هم مورد گفتگو است که آیا سعادت، حقیقتی است که با تعلیم و تربیت تحقّق می‏یابد، یا به جهت عادت­هایی معیّن به دست می‏آید و یا ممکن است از راه­های مشابه دیگر آن را به دست آورد، یا اینکه یک عطای خداوندی است و یا امری است تصادفی؟ در حقیقت اگردر­دنیا عطایی باشد­که خدا بر انسان­ها[۹]­عنایت فرماید، ممکن است اعتقاد جزمی کنیم که سعادت نعمتی است الهی. و انسان از این عقیده بخوبی استقبال می‏کند. زیرا برای انسان چیزی با عظمت‏تر از این وجود ندارد.»[۱۰]
با توجّه به این عبارات، استناد تفکّرات سکولاریستی به ارسطو به هیچ مأخذ صحیحی متّکی نمی‏باشد. این که ارسطو گفته است: «طبیعت، انسان را بوسیله غرایزش به اجتماع سیاسی می‏کشاند»[۱۱]، کمترین منافاتی با ضرورت تحصیل سعادت و فضیلت برای انسان ـ در حال فردی و جمعی ـ به وسیله دولت و سیاست ندارد. زیرا عبارت یاد شده سیاسی بودن انسان را به طبیعت او نسبت می‏دهد و امّا هویت و مدیریت و هدف سیاست را که در عبارات بعدی «سعادت» می‏داند، در این عبارت مسکوت گذاشته است.
و امّا ضرورت تحصیل سعادت و فضیلت، مطلبی است که ارسطو هم در کتاب سیاست و هم در کتاب اخلاق به طور فراوان بدان گوشزد کرده است. چنان که ملاحظه کردیم در تاریخ سیاسی جامعه بشریت، در برابر روش و تفکّرات سکولاریسم، حکومت و سیاست تئوکراسی نیز مطرح بوده است. معنای تئوکراسی عبارت است­ازحکومت­خدایی، خدا سالاری، حکومت خدا، کشوری که خدا پادشاه آن است، اعتقاد به لزوم حکومت الهی، اداره کشور طبق احکام الهی ... است.[۱۲]
برای درک سرگذشت نوسانات حکومت و کلیسا و پدیده سیاسی تئوکراسی و سکولاریسم باید مروری بر تاریخ مختصر این نوسانات داشته باشیم.
برای درک سرگذشت نوسانات حکومت و کلیسا و پدیده سیاسی تئوکراسی و سکولاریسم باید مروری بر تاریخ مختصر این نوسانات داشته باشیم.
● نگاهی بر نوسانات کلیسا و حکومت
موضوع مورد منازعه این است که دو نهاد قانونی حکومت و کلیسا، در جامعه واحد و در میان افراد واحدی، هر دو مدّعی وفاداری و تبعیت مردم بودند. از لحاظ تئوری مطابق آیه ۲۱، باب ۲۲، انجیل متی، باید قاعده «مال قیصر را به قیصر ادا کنید و مال خدا را به خدا» اجرا می‏شد، امّا در عمل قلمروی ادّعای حاکمیت قدرت دنیوی و روحانی تصادم پیدا می‏کرد.
در جوامع اوّلیه، این تفکیک بین وجوه دینی و دنیوی حیات اجتماعی، به نحوی که امروزه رایج است، عملاً غیرممکن بوده است. در تمدّن­های اوّلیه همه جا، پادشاه و یا حاکم نماینده خدا[۱] محسوب می‏شد. تا زمان قبول دین مسیحیت توسّط امپراطور روم، شخص امپراطور، نه تنها عنوان بالاترین مرجع دینی را هم داشت و دین ولایات را کنترل می‏کرد، بلکه خود، موضوع پرستش و چون «خدایی در روی زمین» بود.
به هر حال، مفهوم «حکومت» و «کلیسا» به عنوان دو هویّت جداگانه، از وقتی مطرح می‏شود که خطّ تمایزی بین جامعه سکولار بشری از یک طرف و جامعه یا جوامع دینی در داخل یک هسته سیاسی، از طرف دیگر کشیده می‏شود. درست نیست که بگوییم تمایز بین حکومت و دین توسّط مسیحیت به وجود آمده است، هر چند که مسؤولیت عمده بر دوش مسیحیت است. جریان با دین یهود آغاز شده است؛ چرا که با سقوط اورشلیم در سال ۵۸۶ میلادی، دیگر یهودیان هرگز از یک جامعه سیاسی مستقلّ برخوردار نبوده‏اند؛ یعنی از آن به بعد، اینها یک اقلّیت دینی یهودی در دل یک حکومت غیریهودی بودند، و لذا مجبور بودند راجع به عضویت در جامعه دینی خود و شهروندی سکولار خویش به عنوان دو امر جداگانه بیندیشند. وقتی هم دین مسیحیت به وجود آمد، تا مدّت­ها مسیحیان در شرایط و محیط­هایی بودند که باید تحت حکومت­های غیر مسیحی به سر می‏بردند.
پس از پایان تعقیب و شکنجه و آزار مسیحیان و آغاز دوره تساهل، توسّط امپراطور کنستانتین کبیر در قرن چهارم میلادی، مسیحیان با این سؤال اساسی مواجه شدند که اکنون رابطه آنها و کلیسا با حکومت سیاسی امپراطوری که فرمانروایان آن خودشان مسیحی بودند چه باید باشد؟ شکّی نیست­ که­ امپراطوران مسیحی خود را صاحب همان منزلت می‏دانستند ـ یعنی منزلتی که امپراطور در تفکّر قدیم شرک‏آمیز رومی داشت ـ یعنی این که آنان نه تنها حافظین کلیسا و بلکه به یک معنی فرمانروایان آن بودند...
از زمان تئودوسیوس اوّل کبیر در پایان قرن چهارم، مسیحیت به تنها دین امپراطوری روم تبدیل شد، و شرک و یا بدعت­های­درون مسیحیت طرد شدند. از اینجا مرحله‏ای شروع شد که کلیسا و حکومت به صورت دو جنبه (وجه) یک جامعه واحد مسیحی تلقّی می‏شدند. در این دوران کلیسا نوعی نظارت معنوی و قدرت سیاسی روی کلّیه شهروندان و از جمله رهبران و فرمانروایان سیاسی جامعه داشت.[۲]
▪ کلیسای ارتودوکس شرقی
نظام بیزانس یا شرقی را می‏توان به صورت حکومت مطلقه علمای روحانی[۳] و یا «پاپیست سزاری» تعریف کرد. امپراطوران­شرقی­خود را به عنوان حافظین و­نگهبانان­کلیسا­که­از­طرف­خدا­منصوب شده بودند،­ می‏دانستند­که می‏توانستند درباره امور و ضوابط کشیشی حکم وضع کنند و این احکام، توسّط کلیسا به عنوان بخشی از قانون شریعت قلمداد می‏شد، البته این طور هم نبود که کلیسا همواره تسلیم باشد؛ و در واقع این جنگ و گریز، با میزان قدرت رهبران کلیسا و یا حکومت در زمان­های مختلف تغییر می‏کرد. امّا با توجّه به این­که بعضی از امپراطوران، حدود و ثغور اخلاقی کلیسا را رعایت نمی‏کردند، به­تدریج کلیسا خود را از آنان کنار کشید.
یکی از بیزانس شناسان سرشناس، لویی برهیه[۴] نظام حکومت بیزانس[۵] را نه به صورت Caesaropapisبلکه به عنوان یک تئوکراسی که در آن، امپراطور از یک موقعیت سنگین‏تر و یا برتری برخوردار است، امّا نه یک موقعیت انحصاری یا استثنایی تعریف می‏کند.[۶]
▪ کلیسای کاتولیک روم
در غرب[۷] تا قرن یازدهم، اوضاع چندان متفاوت نبود، هر چند که پاپ ـ مدّعی اقتدار معنوی بر روی همه قلمروی مسیحیت بود ـ از احساس قدرتی برخوردار بود که هرگز اسقف­های اعظم قسطنطنیه آن­را به­دست نیاورده بودند.
▪ تضادّ و منازعه میان پادشاهان و پاپ‏ها
در فاصله میان قرون یازدهم تا سیزدهم میلادی، این تئوری ـ به صورت علنی و یا ضمنی ـ که قدرت کشیشی (کلیسایی) طبیعتا مافوق قدرت سکولار است و در آخرین مرحله می‏تواند آن­را کنترل کند، هرگز حتّی توسّط خود روحانیون مسیحی جنبه یک اعتقاد عمومی نداشت، بلکه تنها از تأثیر عظیمی برخوردار بود و در منازعات میان پاپ و امپراطوری مقدّس رم ـ که در آن­زمان این منازعات بسیار رواج داشت ـ ریشه داشت.
دفاع از تئوری مزبور معمولاً بر این پایه استوار بود که هنگامی که یک حاکم به هنگام اعمال قدرت خویش، قوانین اخلاقی مسیحی را زیرپا می‏گذاشت، او نیز مانند هر فرد مسیحی دیگری باید تحت سانسورهای کلیسا[۸] قرار می‏گرفت و می‏توانست از ناحیه عوام‏الناس وفادار به کلیسا، مورد اعمال اجبار و اکراه بگیرد.[۹]
یک تز افراطی‏تر که توسّط پاپ بونتیفاس هشتم ارائه شد، این­است­که قدرت­هایی که توسّط عیسی مسیح(ع) به سن پیتر، حواریون و از ناحیه آنان به جانشینانشان[۱۰] تفویض شد، شامل برتری دنیوی غایی می‏باشد، صرفا به این دلیل که قدرت معنوی به خاطر ماهیت و ذات خود، مافوق قدرت دنیوی قرار داشت. به اعتقاد وی، حضرت عیسی مسیح(ع) به پطر مقدّس و جانشینان او دو شمشیر عطا کرده بود[۱۱] که این دو شمشیر سمبل (نماد) قدرت­های معنوی و مادّی (دنیوی) بودند؛ قدرت معنوی را خود پاپ‏ها به­کار می‏بردند، در حالی­که شمشیر دنیوی­را به افراد غیرروحانی­تفویض می‏کردند؛ امّا این گروه اخیر باید آن­را مطابق رهنمودهای مقام پاپ به کار بردند.
● جدایی دین از حکومت (کلیسا و حکومت)
شاید بتوان گفت که از لحاظ نظری، رادیکال‏ترین نظریات در زمینه جدایی قلمروی دین از سیاست، نظریه[۱۲] "دو پادشاهی"[۱۳] مارتین لوتر است. تعلیم وی در این زمینه را می‏شود عملاً به یک سخن موجز تلخیص نمود: «انجیل خدا باید در قلمرو کلیسا و قانون شریعت وی در قلمرو جامعه حکومت کند». اگر بخواهیم کلیسا را توسّط قانون مذهبی[۱۴] و یا جامعه را توسّط انجیل [۱۵] اداره کنیم، مردم مجبور خواهند بود تا قانون و مقرّرات را به قلمرو لطف و فیض‏الهی، و احساسات و عواطف را به قلمرو عدالت بیاورند؛ در نتیجه خداوند را از تخت سلطنت خویش محروم سازند و شیطان را به جای او بنشانند.
گرچه عقاید اصلاحی لوتر در عمل، حفظ روابط و پیوندهای خویش با نظم اجتماعی[۱۶] حاکم شد و در مناطقی مثل آلمان و کشورهای اسکاندیناوی که اکثریت را داشتند، به صورت دین رسمی درآمد؛ امّا در بسیاری از مناطق، پرنس‏ها نظارت و سرپرستی راکه قبلاً بر عهده اسقف­های کاتولیک بود عملاً بر عهده گرفتند.
جان­کالون، کوشش­های نظری[۱۷] کمتری در جهت جدا ساختن دو قلمرو دینی و غیردینی به عمل آورد. در نظر وی، ژنو باید به صورت یک تئوکراسی که در آن قدّیسین حکومت می‏کردند درمی‏آمد. جامعه موعود الهی باید بر مبنای شریعت خداوند[۱۸] بنا می‏شد. هیچ یک از اجزای حیات اجتماعی یا شهری آن قدر دور[۱۹] یا آن قدر سکولار و یا آن قدر بی‏اهمیّت نبود که از قلمرو نظارت و یا مقرّرات کالونیسیت­ها فرار کند.[۲۰]
ما در تاریخ گذشته سیاسی و مذهبی شرق غیراسلامی و غرب، معنای سکولاریسم را تا حدودی واضح‏تر و مشخّص‏تر از معنای تئوکراسی می‏بینیم. زیرا مفهوم حذف مذهب از زندگی دنیوی و سیاست و علم، خیلی روشنتر از تئوکراسی در جامعه می‏باشد. چون عدم دخالت مذهب در زندگی سیاسی و اجتماعی دنیوی و استناد مدیریت و توجیه زندگی فردی و جمعی به خود انسان، یک مفهوم واضحی است که درک آن با مشکلی مواجه نمی‏شود. در صورتی­که مفهوم حاکمیت خداوندی در جامعه[۲۱]، به جهت احتمال معانی متنوّع در آن، ابهام‏انگیز است. ما پیرامون مفهوم یاد شده، به دو احتمال اشاره می‏کنیم:
۱) احتمال نخست: همه گردانندگان سیاسی و علمی و فرهنگی و اقتصادی و حقوقی جامعه، واقعیت امور را به طور مستقیم از خداوند متعال و به طریق وحی یا الهام دریافت می‏کنند.
این احتمال به هیچ وجه صحیح نیست. زیرا؛
▪ اوّلاً: ثابت نشده است که گردانندگان جامعه،[۲۲] ادّعای نزول وحی داشته باشند.
▪ ثانیا: اگر برای آنان در مدیریت جامعه وحی نازل می‏شد، هرگز اختلاف و رویارویی در میان آنان به وقوع نمی‏پیوست، در صورتی­که در میان گردانندگان جامعه اختلاف و مشاجرات فراوانی دیده می‏شود.
۲) احتمال دوم: گردانندگان سیاسی ... جامعه در اثر تهذّب و صفای درونی، با یک حالت شهودی، واقعیات را از خداوند سبحان دریافت می‏کردند و آنها را در زندگی مردم به کار می‏انداختند. بدیهی است که گردانندگان جامعه به اضافه اختلافاتی که با یکدیگر داشتند، دچار خطاهایی می‏شدند که اسناد آنها به خداوند امکان پذیر نیست.
بنابراین همان­گونه که در ابتدا نیز اشاره کردیم، سکولاریسم در شیوه حیات اجتماعی، معلول تعارض شدید مقامات کلیسایی و سیاسی و اجتماعی با یکدیگر بود. در توضیح ریشه اصلی این تعارض چنین گفته شده است:
کلّیه تضادّها و تجزیه افکار و تحوّلات فکری در قرن ۱۴ و ۱۵ آشکار شد و به تدریج شکل گرفت. این جریان تحول افکار، در طی سه واقعه معروف انجام یافت که در این فصل پیرامون واقعه نخست، و در فصل آتی از دو واقعه دیگر بحث خواهیم کرد.
نویسنده: محمدتقی جعفری
پی‏نوشت‌ها
Secularism -۱
۲- فرهنگ کامل انگلیسی؛ آریان پور کاشانی؛ ص ۴۹۵۳؛ مادّه ATH…و دائرة‏المعارف بریتانیکا؛ مادّه . Seccul…
Atheism -۳
۴-همان، مادّه ATH
۵- دانته و توماداکن
۶- تاریخ فلسفه سیاسی؛ بهاءالدین پاسارگاد، ج ۱، ص ۳۶۰ و همانگونه که خواهیم دید عبارت ارسطو چنین است: «طبیعت انسان را به وسیله غرایز آنها به اجتماع سیاسی می‏کشاند. کتاب سیاست، تألیف ارسطو، مترجم از یونانی به فرانسه بارتلمی سنت هیلر و از فرانسه به عربی احمد لطفی سیّد، ک ۱ ب ۱ اف ۱۳
۷- سیاست؛ ارسطو؛ کتاب چهارم؛ ب ۱، فصل ۳، صص ۲۳۷ ـ ۲۳۹.
۸- همان، ص ۹۶
۹- در اینجا تعبیر ارسطو «خدایان» است و با تتبّع لازم در امثال این موارد، معلوم می‏شود که منظور ارسطو و امثال او از «خدایان» موجوداتی هستند که جنبه قداست الهی دارند، مانند فرشتگان، انبیا و حتّی حکمای راستین. ژان ژاک روسو نیز در کتاب قرارداد اجتماعی، ص ۸۱ همین تعبیر را به کار می‏برد و می‏گوید: «... بنابر آنچه گفته شد، تنها خدایان می‏توانند چنان که شاید و باید برای مردم قانون بیاورند»
۱۰- اخلاق نیکو ماخوس، ک ۱، ب ۷، ۲۰۴.
۱۱- کتاب ۱ ب ۱ ف ۱۳
۱۲- فرهنگ انگلیسی ـ فارسی؛ عبّاس آریانپور کاشانی؛ ج ۵، ص ۵۷۲۳.
پی‏نوشت­ها (قسمت دوم)
[۱] - قدرتهای الهی ـ آسمانی
[۲] .Church and state - دائرة‏المعارف بریتانیکا، ج ۴، ص ۵۹۰ کلیسا و حکومت
[Caesaropapism- [۳
[Louis Brehier -[۴
[۵] - روم شرقی، قسطنطنیه، استانبول
[۶] - همان مأخذ، ص ۵۹۱
[۷] - بخش غربی مسیحیت
[۸] - سانسور به معنای عیبجویی، انتقاد، سرزنش و غیره
[۹] - این استدلالی است که در مورد قدرت غیر مستقیم پاپ در امور دنیوی مورد استفاده قرار می‏گیرد
[۱۰] - کشیشان و پاپ‏ها
[۱۱] - انجیل لوقا، باب ۲۲، آیه ۳۸ ۲۴- وقتی که مردم مغرب زمین به بهانه حذف مزاحمان «حیات معقول» خود، دین را کنار گذاشتند، در حقیقت آن دینی را که ساخته شده متصدیان دین بود و ضدّ علم و پیشرفت و آزادی معقول و عدالت و کرامت ذاتی انسانی بود را، کنار گذاشتند
[Two Kingdoms- [۱۳
[Law- [۱۴
[Gospel- [۱۵
[Civil- [۱۶
[Theoritical -[۱۷
[۱۸] -آن گونه که در کتاب مقدس وحی شده بود.
[Remote- [۱۹
[۲۰] دائرة‏المعارف بریتانیکا، ج ۴، ص ۵۹۰ کلیسا و حکومت Church and state ۳۲- ترجمه این بخش توسط دکتر عبدالرحیم گواهی انجام شده است.
[۲۱] - تئوکراسی
[۲۲]-به غیر از انبیای معروف که واقعیات مذهبی را به طریق وحی از خدا گرفته و به مردم تبلیغ می‏کردند.
منبع : خبرگزاری فارس