پنجشنبه, ۴ مرداد, ۱۴۰۳ / 25 July, 2024
مجله ویستا

اینجا قدم قدم، همه پیچیده بوی تو


اینجا قدم قدم، همه پیچیده بوی تو
بوی نگاه زینب و بوی گلوی تو
شن های شعله ور شده را لمس می كنند
انگشت های علقمه در جستجوی تو
اسلام را قدم زده ای سوی كفرشان
كفار قبل از این كه بیایند سوی تو!
تو ماندی از زمین و نماندی از آسمان
خون از گلوت رفت و نرفت آبروی تو
من دارم آب می شوم از شرم؛ آن زمان
حتی نبوده آب برای وضوی تو
جز آسمان برای تو جایی نماینده بود
آنجا كه كفر می وزد از چارسوی تو...

صالح دروند- بوشهر

□□□
آفتاب آن روز در خون جگر سركرد و رفت
دشت را لبریز از گلهای پرپركرد و رفت
سرو روی شانه های سوگوار قتل گاه
لحظه ای كوتاه را یاد صنوبر كرد و رفت:
«رود لبریز از علمدار است و او لبریز عشق
یك تغزل تشنگی تقدیم مادر كرد و رفت»
روی دستان كه جاری شد ندای العطش؟
رود موج تشنه را نذر كبوتر كرد و رفت
معجری همرنگ شب تا بر سر ماه ایستاد!
آسمان فهمید زینب یاد اكبر كرد و رفت
لحظه ای تا وصل مانده است و شهید اشك ها
در غروب زخم ها یك كار دیگر كرد و رفت؛
«زینب اینجا بی قرار و فاطمه چشم انتظار
یك... دو... ركعت بوسه دورادور لب تر كرد و رفت...»
شاعری ترك شعار و شعر و دفتر كرد و رفت
رفت... تا آنجا كه نی را دید... باور كرد و رفت!

امیر مرزبان
منبع : روزنامه کیهان