شنبه, ۳۰ تیر, ۱۴۰۳ / 20 July, 2024
مجله ویستا


ساختگرایی


ساختگرایی
ساختگرایی (Structuralism) به مثابه یکی از بارزترین جنبش های تاریخ اندیشه آدمی، در فاصله میان دو جنگ جهانی متولد شد و در حال حاضر نیز در نوع خود نگرشی پویا و رو به رشد است. به همین دلیل نمی توان به نوعی ارزیابی نهایی و کامل در این باره دست یازید. اندیشة «ساخت» (structure) از قدمتی به مراتب طولانی تری برخوردار است. این اصطلاح در قرن هفدهم میلادی به واژگان زیست شناسی افزوده شد ودر قرن نوزدهم در مطالعة زبان، ادبیات، و نیز فلسفه به کار گرفته شد. مسلما اصطلاح «نظام» (system) که امروزه نزدیکترین اصطلاح به مفهوم «ساخت» به شمار می رود، نسبت به این همراه کنونی اش به مراتب قدیمی تر است. بنابراین پیش از هر سخن باید در همین گام نخست رابطه میان این دو مفهوم را روشن سازیم. بهترین راه برای این کار استفاده از اصطلاح سومی است که در کنار این دو کاربرد می یابد، یعنی «نقش» (function). براساس دیدگاه معیار ساختگرا، «ساخت» در اصل ساخت یک نظام است و نظام از نقش برخوردار است. ساخت ها فی نفسه نقشی ندارند، اما نظامها نقش دارند، آن هم به این دلیل که از ساخت برخوردارند. برای نمونه نظام چراغ های راهنمایی و رانندگی نقش کنترل ترافیک را بر عهده دارند. ساخت این نظام از دو چراغ قرمز و سبز تشکیل شده که در تقابل با یکدیگرند. در نظام مختلف یعنی دو نظامی که نقش های متفاوتی دارند، می توانند از صورت (form) واحدی برخوردار باشند. ساخت را نباید با صورت اشتباه کرد. صورت از محتوا جداست در حالی که ساخت در مفهوم ساختگرایانه اش محتوای دلالی نظام است.
بنابر آنچه گفته شد، می توان تعریفی از «ساختگرایی» به دست داد و مدعی شد ساختگرایی نگرشی است که در آن ساخت موضوعات موردمطالعه نسبت به سازه های مادی این موضوعات منشأ ژنتیکی شان، تحول تاریخی شان، نقش یا منظورشان و غیره از ویژگی به مراتب بنیادی تر برخوردار است.
در مقاله حاضر، به مسئله «ساخت» پرداخته نخواهد شد، بلکه سعی بر آن است تا به مجموعه ای از ابعاد و چشم اندازهایی اشاره شود که اندیشه «ساخت» در مطالعات اخیر و در رشته های مختلف پدید آورده است. طرح این اصطلاح در نوشته های یکی از برازترین شخصیتهای تاریخ این اندشه در حدی نیست که بتوان او را ساختگرا نامید، هرچند عدم کاربرد اصطلاح «ساخت» دلیلی بر آن نبوده تا متفکران عصر حاضر وی را از جمله مهمترین بنیانگذاران مکتب ساختگرایی به حساب نیاورند. فردینان دو سوسور (Fredinand de Sussure) آن گونه که مونن (G. Mounin) وی را ساختگرایی می داند که از این اندیشه باخبر نیست، در نوشته ای که از او باقی است و به همت بالی (Bally)، سه شه یه (Sechehaye) و نیز ریدلینگر در دو ویراست مختلف برای نخستین بار به سال ۱۹۱۶ میلادی و پس از مرگ سوسور تحت عنوان دورة زبان شناسی عمومی (Cous de linguistique generale) منتشر شد، هیچ صحبتی از «ساخت» به میان نمی آورد. همین امر به پیچیدگی این مسئله منجر می شود که آیا این روش تنها در علوم اجتماعی و یاحتی فقط در زبان شناسی، قابل اعتماد است، یا اینکه می توان آن را حتی به حوزة نقد ادبی و فلسفه نیز بسط داد بعدها، بارزترین شخصیت های ساختگرا، از جمله میشکل فوکو (Michel Foucault) این برچسب را مردود تلقی می کند.
با توجه به هدف نگارش مقاله حاضر، اعتقاد نگارنده بر این است که وقتی گروهی از متفکران در پژوهشهای خود نگرش خاصی را الگوی کار قرار می دهند و این نگرش مورد تأیید اسلاف آنان است، چنین نگرشی در مقطعی از تاریخ حق حیات داشته است و وجودش را نمی توان منکر شد. بنابراین مسئله بر سر این نیست که چه کسی یا چه کسانی به این مکتب تعلق داشته یا دارند، زیرا اساسا پیوندهای عقلانی و اندیشه نیازمند عضویت افرادی در یک مجمع خاص نیست. حتی این نکته که برچسب «ساختگرایی» می تواند نشانگر محتوای این نگرش باشد یا نه، از اهمیت چندانی برخوردار نیست. آنچه حائز اهمیت است این است که چنین اندیشه ای در الگوهای تفکر آدمی تأثیرگذار بوده و به رغم تأیید و تکذیب های افراطی توانسته است در بسیاری از رشته های علوم اجتماعی و علوم انسانی و بویژه در میان متفکران فرانسوی،کارآیی خود را بنمایاند.
۱) زبان شناسی و مردم شناسی
رشته و دانش اصلی ساختگرایی که تمامی محققانش به این مکتب پیوستند، همانا زبان شناسی است. دانش زبان شناسی از تاریخی بسیار طولانی برخوردار است، ولی دو مرحله شخصی از این تاریخ مطالعات یعنی زبان شناسی تطبیقی و زبان شناسی ساختگرا، نقشی به سزا در تحولات امروزی این دانش داشته اند. مرحله نخست با رساله ای در باب منشأ زبان ها (Essai sur l&#۰۳۹;origine dws lanuges) ژ.ژ.روسو آغاز می شود که پس از مرگ وی به سال ۱۸۱۷ میلادی انتشار یافت. این نوشته را باید مهمترین جرقه برای کشف مجدد زبان سنسکریت در اروپای قرن نوزدهم دانست. این توجه تازه به زبان سنسکریت دستمایه اولیة تشخیص منشأای مشترک برای زبانهای هند و اروپایی به حساب آمد و به مجموعه مطالعاتی منتهی شد که دربارة چند چون تحول این زبانها صورت پذیرفت. رونق پژوهشهای تطبیقی و در زمانی (diachronic) به دلیل فقدان نظریه ای بود که بتواند به شکلی نظام مند به تبیین همزمانی (synchronic) زبان بپردازد.
فردینان دو سوسور در تقریراتش در ژنو نگرشی را معرفی کرد که می توانست زبان را در هر مقطع زمانی و آن گونه که عملا به کار می رفت، مورد مطالعه قرار دهد. وی زبان را نظامی خودکفا و مستقل در نظر گرفت که هر واحدش از جایگاهی خاص خود برخوردار بود و در رابطه دستوری، ریشه شناختی و غیره با واحدهای دیگر قرار می گرفت. سوسور در دیدگاهش بر بررسی «ساخت» این نظام تأکید داشت؛ هرچند آن گونه که گفتیم وی از این اصطلاح در چنین مفهومی بهره نگرفت. در برگردان انگلیسی دورة زبان شناسی عمومی که به سال ۱۹۵۹ میلادی به چاپ رسید، واژة arrangement [= آرایش] به شکلی به کار رفته است که به مفهوم «ساخت» بسیار نزدیک است. سوسور به کمک نمونة مشهور خود که همانا مثال از بازی شطرنج است، میان زبان شناسی «بیرونی» (external) و «درونی» (internal) تمایز قائل می شود و در این باره چنین می گوید:
در بازی شطرنج، به راحتی می توان آنچه را درونی است، از آنچه بیرونی است،متمایز ساخت. این نکته شطرنج از ایران به اروپا آمده، بیرونی است؛ در مقابل، هر مطلبی که به نظام و قواعد این بازی مربوط باشد، درونی است. اگر من در این بازی به جای مهره های چوبی، از مهرهای عاج استفاده کنم، تغییری در نظام بازی صورت نخواهد پذیرفت، اما اگر تعداد مهره ها را کم یا زیاد کنم، تغییری اساسی در «دستور» این بازی به وقوع خواهد پیوست. بنابراین باید میان آنچه در یک نظام درونی است و آنچه برای این نظام بیرونی است، تمایز قایل شد... هرچه به تغییر در نظام بیانجامد، برای آن نظام درونی است.
شاید منطقی تر باشد که واژة «نظام» را در آخرین جملة قول بالا به «ساخت» تعبیر کنیم. تازگی روش سوسور، توجه به مسائل درونی زبان است و همین روش اوست که در تقابل با روشهای تطبیقی و دیگر روشهای پیشین قرار می گیرد.
برخی از بنیادی ترین مفاهیم مکتب ساختگرایی معاصر مستقیما از آرای سوسور به وام گرفته شده اند. بنابراین بهتر آن است که این مفاهیم را در قالب تقریرات وی معرفی کنیم. تا به اینجا دربارة «همزمانی» و «درزمانی» مطالبی گفته شد. تقابل میان دو نوع مطالعه خود را در تقابل میان «زبان» (langue) و «گفتار» (parole) باز می نمایاند. این دو، یعنی «زبان» و «گفتار» موارد ویژه ای از «قوه نطق» به حساب می آیند که در اصل قوة ناطقة انسان است. «گفتار» تجلی اصلی قوه نطق (langage) است و «نوشتار» افزوده ای غیرطبیعی است که از دیدگاه زبان شناس کمکی به مطالعة زبان نمی کند. «زبان» واقعیتی است همزمانی و اجتماعی است و از «گفتار» که تجلی فردی آن است، جداست. بنابراین «زبان» نظامی است که مطالعة ساخت آن در زمانی مشخص و در اجتماعی معین، وظیفة زبان شناسی است. «گفتار» عملی واقعی است که برحسب قراردادهای «زبان» مهار می شود، ولی روزمره است و به دست فراموشی سپرده می شود. «گفتار» به زبان واقعیتی تجربی و تاریخی می بخشد و همین «گفتار» است که ابزار در زمانی تحول زبان به حساب می آید. «گفتار» بدون «زبان» مجموعه ای از گفته های پراکنده و بی معنی خواهد بود؛ و «زبان» بدون «گفتار» نظامی انتزاعی و تهی خواهد شد.
نقش نظام زبان، همانا «دلالت» (signification) است و واحدهای این نظام را «نشانه» (sign)ها تشکیل می دهند. نشانه در نوع خود از پیوند «دال» (signifier)و «مدلول» (signified) پدید می آید. اینها دو اصطلاحی اند که سوسور در برابر signans و signatum رواقیون به کار برده است. هم «دال» و هم «مدلول» ذهنی اند. «دال» تصوری صورتی است که با تصور معنایی یعنی «مدلول» پیوند می خورد. «نشانه» از دیدگاه سوسور، اختیاری (arbitary) است، یعنی هیچ رابطه ای «درونی میان «دال» و «مدلول» وجود ندارد که بتواند طبیعی یا ضروری با حساب آید. ارزش زبانی «نشانه» به نظام تمایزات (differences) وابسته است که از سویی میان دال ها و از سوی دیگر میان مدلول ها برقرار است. به گفتة سوسور، «در زبان تنها مسئله تمایزات مطرح است.. به طور کلی، تمایز برحسب ایجاب معنی می یابد، ولی در زبان، این تمایزات سلبی اند». این گفتة سوسور را باید پایة اصلی نگرش ساختگرا به حساب آورد. براین اساس تفکر از یک سو، و زبان از سوی دیگر نمی توانند مستقل از یکدیگر باشند و دو موضوع جدا از هم تلقی شوند، زیرا آنچه این دو را می آفریند ساختی واحد است. این مسئله در مورد دیگر نظامهای دلالی نیز صادق است. سوسور دانش تازه ای را معرفی می کند که تحت نام «نشانه شناسی» (semiology) باید علم مطالعة تمامی نظامهای نشانه ای به حساب آید و زبان شناسی بخشی از این دانش تلقی شود.
در بخش پایانی کتاب دورة زبان شناسی عمومی، سوسور به طرح احتمال ارتباط میان زبان شناسی و مردم شناسی می پردازد، ولی به این نکته اشاره می کند که زبان شناسی نمی تواند چندان کمکی به مردمشناسی بکند. مسلماً او در این نتیجه گیری به محتوای زبان شناسی به مثابه داده ای برای مردمشناسی نظر داشته است، و نه اینه مردمشناسی نمی تواند از روش مطالعه در زبان شناسی الگو بگیرد. به گفتة لوی اشتراوس (C. Levi-strauss) در کتاب مردمشناسی ساختگرا (Anthropologie structurale)،«بنیانگذاران زبان شناسی جدید در جایگاه پیشگامان علم اجتماعی قرار گرفته اند و تازبه سال ۱۹۲۰ میلادی بود که مارسل موس (Marcel Mauss)در این روند تغییری پدید آورد.» در واقع پیش از این جایگاه زبان شناسی در میان علوم اجتماعی به چنین درجه ای نایل آید، در این علم بایداتفاقات مهمی رخ می داد. یکی از مهمترین رویدادها در این دوره، معرفی دقیق و صریح اصطلاح «ساخت» در معنی کنونی اش، از سوی رومن یاکوبسن (Roman Jakobson)، س. کارچفسکی(S. Karcewksi)، و نیکولاری تروبتسکوی (Nicolaj Troubetzkoy) در کنفرانس بین المللی زبان شناسی بود که به سال ۱۹۲۸ میلادی در لاهه برگزار شد.
تروبتسکوی یکی از پیشگامان دانش واج شناسی (Grundziige der phonologie) به شمار می آمد و کتاب مبانی واج شناسی) (grundziige der phonologie وی که به سال ۱۹۳۹ منشر شد، مفهوم «تقابل»(opposition) را به دقت کامل معرفی می کرد. آنچه او مطرح ساخته بود، نه تنها در نظامهای واجی زبان ها، بلکه حتی در حوزه های دیگر نیز مبنای تحلیل های فنی قرار گرفت. وی در مقاله ای که پیشتر به سال ۱۹۳۳ انتشار یافته بود، به وجود تمایزی میان سطوح «خودآگاه» (conscious)و «ناخودآگاه» (unconscious) ساخت زبان قایل شده بود که در تفکر ساختگرایی جدید نقشی حیاتی داشت. به اعتقاد وی، آنچه واقعا به تلفظ در می آید و موضوع مطالعة آواشناسی است، الزاماً نمایانگر نظام زبان گفتاری یعنی موضوع مطالعة واج شناسی، نیست. قوانین این نظام باید برحسب آنچه به تلفظ درآمده و از طریق استقراء و فرضیه سازی تعیین گردند. تروبتسکوی در کتابش توجه چندانی به تقابل خودآگاه/ ناخودآگاه نکرد، در حالی که خوانندگان این کتاب بویژه لوی اشتراوس این تقابل پیشنهادی وی را بسیار مهم تلقی کردند، تروبتسکوی در مبانی رواج شناسی بیشتر بر این نکته بنیادین تأکید داشت که ساخت راستین همیشه در سطح روبنایی تجلی نمی یابد. در این نوشته مفهوم «ساخت» به حوزة گفتار (parole) گسترش یافته بود و حتی به شکلی صریح به «عناصر غایت شناختی» (teleological elements) و مطالعة در زمانی ارجاع می داد. مقالة اولیة تروبتسکوی، یعنی همانی که به سال ۱۹۳۳ و شش سال پیش از کتابش منتشر شده بود، با این جمله به پایان نوشته نزدیک می شد که «عصری که در آن زندگی می کنیم با ویژگی از مابقی اعصار متمایز می گردد و این همانا گرایش به جایگزینی ذره گرایی (atomism)با ساختگرایی است...»
اما آنچه در اصل انفجار ساختگرایی نامیده شد، در فرانسه و با پژوهشهای مردمشناختی لوی اشتراوس تحقق یافت و نمونه بارز اعمال چنین نگرشی در پژوهشهای اجتماعی به حساب آمد. اما زبان شناسی ساختگرا با پژوهشهای نوام چامسکی (Noam Chomsky) مسیر تازه ای را برگزید. چامسکی یکی از نخستین زبان شناسان این مکتب بود که به جنبه «خلاق» زبان توجه کرد؛ اگرچه او به آرای ویلهلم فن هومبلت (Wilhelm von Humboldt)در این زمینه توجه داشت. تا آن ایام اکثر دستوریان به ساخت هایی توجه داشتند که «روساخت» (sutface structure) به حساب می آمدند. این در حالی بود که دستور زایا (generative grammar)ی چامسکی مبنای مطالعات خود را به «ژرف ساخت» (deep structure) معطوف کرده بود؛ یعنی ساخت های زیربناییی که گونه های مختلف روساخت از آن تولید می شدند. وجود ژرف ساختها توانایی سخنگویان یک زبان را برای تولید جملاتی توجیه می کرد که پیش از این به کار نرفته بودند ولی از سوی دیگر سخنگویان همان زبان قابل درک بودند به این ترتیب زبان دیگر نباید مجموعه ای از پاره گفتارهای بالفعل به حساب می آمد، بلکه باید مجموعه ای از پاره گفتارهای بالقوه تلقی می شد که تابع قوانین حاکم بر ژرف ساخت این پاره گفتارها بود.
جذابیت چنین نگرشی در جنبش ساختگرا در این فرض نهفته بود که زبان ها با روساخت های متفاوتشان ممکن است از ژرف ساخت واحدی برخوردار باشند واین امر شاید بتواند به شکلی بنیادین، بازنمودی از ساخت ذهن به حساب آید. چامسکی در این باره چنین به حدس وگمانه زنی می پردازد:
... نسل آینده زبان شناسی این نکته را آشکار خواهد ساخت که هر زبان طبیعی تحقق ویژه از طرح واره ای کاملاً تحدید شده است که اعمال گونه بسیار محدود شده ای از فرایندها و ساختهای دستوری را مجاز می سازد وعلاوه بر این معلوم خواهد ساخت که زبان های «قابل تصور» بیشماری وجود دارند که محدودیت ها را نقض می کنند و به همین دلیل در مفهومی که به لحاظ روانی بسیار مهم است، زبان های طبیعی انسان تلقی نخواهند شد، حتی اگر قادر باشند محتوای هر زبان طبیعی را بیان کنند (چامسکی؛ ۱۹۶۷: ۸).
لازم به ذکر است که آنچه چامسکی را به چنین پیش بینی و امیدی سوق می دهد «درک تازه از ساخت و کارهای بازگشتی (recursive) و ماهیت الگوریتم هایی است که در سی سال اخیر پدید آمده است»؛ یعنی تا سال ۱۹۶۷ میلادی. فرضیة ساختگرا، دست کم به آن گونه ای که در اختیار متعهدترین طرفداران این مکتب قرار داشت، به این نوع حدس و گمانه زنیها وارد نمی شد و مبتنی بر مشاهده و تخیل های جدی باقی مانده بود. علاوه بر این باید این نکته نیز مورد توجه قرار گیرد که چامسکی از جمله افرادی بود که حتی در مقایسه با متفکران محتاطی چون لوی اشتراوس، نسبت به گسترش ساختگرایی زبان شناختی به سایر حوزه ها با تردید می نگریست (چامسکی، ۱۹۶۸: ۶۵). این در حالی است که ما بیشتر جانب لوی اشتراوس را می گیریم و معتقدیم که اگرچه زبان شناسی در تحلیل های ساختگرای زبان موفق بوده است، ولی منطقی تر این است که داده های مردمشناختی و دیگر حوزه های علمی برحسب شرایط ویژة خود به تحلیل بپردازد و نه اینکه هر نظام دلالیی را نوعی زبان تلقی کنند.
به هرحال تحولی که در زبان شناسی رخ نمود در مردمشناسی نیز تحقق یافت. در این موردحتی می توان ادعا کرد که برای مدتی مدید بسیاری از پژوهشهایی که در زمینه زبانهای غیر هند و اروپایی صورت پذیرفت، ریشه از مردمشناسی گرفته بود؛ در این مورد می توان به داده هایی اشاره کرد که از جوامع ناشناخته ای نظیر مردمان ناحیه جاوه گرد آمده بود و در قرن نوزدهم مورد مطالعة ویلهلم فن هومبلت قرار گرفت، و یا مهمتر از همه مطالعة مردمشناسان بر روی جوامع سرخپوستان امریکای شمالی که زبان های غریب و پیچیده شان انگیزة اصلی برای پیدایش زبان شناسی امریکایی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به حساب آمد. اما همان گونه که زبان شناسی تطبیقی تا اقتدار کامل مفهوم زبان به مثابه یک نظام، به بقای خود ادامه داد، قوم شناسی تطبیقی نیز با مطالعة ابزارها، ظروف، نوع شکار، نوع کشاورزی و غیرة اقوام مختلف تا دورة پیدایش مفهوم جامعه به مثابه یک نظام همچنان باقی ماند. این مفهوم پیش از این ایام در آرای مونتسکیو و بحث وی دربارة سطح و طبقة جامعة متمدن مطرح شده بود، اما عناصر نظامی وی را به نوبة خود نهادهای رشد یافته ای تشکیل می دادند که باید به تحلیلشان پرداخته می شد. مطالعة خویشاوندی و روابط میان خویشاوند در مردمشناسی چیزی بسیار شبیه به همان مطالعه ای بود که در زبان شناسی برای مطالعة واج ها صورت می گرفت. در قرن نوزدهم، لویس هـ. مورگان (Lewis H. Morgan) قوم شناس امریکایی مفهوم «نظام خویشاوندی» را در مطالعات قوم شناسی به خوبی جا انداخته بود، هرچند او نیز همچون سوسور در نوشته هایش از اصطلاحاتی غیر از «ساخت» بهره گرفته بود.
ساختگرایی به مثابه جنبشی آشکار در مردمشناسی، احتمالاً با آرای ا.ر.رادکلیف- براون (A. R. Radcliffe-Brown) آغاز می شود که برای نخستین بار به مفهوم «نقش» آن گونه که در نگرش امیل دورکهایم (Emile Durkheim) و ب. ک. مالینفسکی (B. K. Mailnwski) مطرح شده بود، مفهوم «ساخت یک نظام نقش مند» را افزود؛ آن هم به شکلی ضمنی در نخستین عبارات مقاله ای که امروزه در نوع خود کلاسیک به حساب می آید. ساختگراهای بعدی، رادکلیف- براون را نقش گرا به حساب آورده اند، شاید به این دلیل که لوی اشتراوس نخستین شکل ساختگرایی را در مردمشناسی، نقش گرایی (functionalism) نامیده است. اینان به نگرش رادکلیف- براون دو ایراد عمده گرفته اند؛ نخست این اعتقاد وی که هر مختصة اجتماع از نقشی برخوردار است؛ و دوم این باور او که ساخت اجتماع باید به منزلة پدیده ای روبنایی مستقیما مورد بررسی قرار گیرد. لوی اشتراوس دربارة ایراد نخست چنین می گوید که «نقش مندی یک اجتماع ادعایی کاملاً به جاست، ولی اینکه مدعی شویم هرچیزی در اجتماع دارای نقش است، بی معنی و بی اساس است» (مردمشناسی ساختگرا. ص ۳۵۷) اما رادکلیف- براون به هنگام بحث دربارة نقش مندی اجتماع بر این نکته نیز تأکید دارد که «این فرضیه را نباید شامل این ادعای جزم اندیشانه دانست که هر چیزی در حیات یک جامعه نقش مند است. آنچه فر ضیة حاضر عنوان می دارد این است که شاید هر چیزی نقش مند باشد واگر چنین بود باید این نقش مورد مطالعه قرار گیرد وی دربارة ایراد دوم نیز مطلبی برای گفتن دارد و می نویسد»، در مطالعة ساخت اجتماعی، واقعیت ملموسی که باید موردتوجه قرار گیرد، مجموعة روابط واقعی موجود در یک مقطع زمانی خاص است که گروهی از انسانها را به یکدیگر پیوند می دهد. تنها در چنین شرایطی است که می توان به مشاهده ای مستقیم دست یافت. اما این نکته، هدف اصلی بررسی های ما نیست... آنچه هدف علمی ما را تشکیل می دهد، تبیین صورت یک ساخت است.!
به این ترتیب، رادکلیف- براون مسیر ساختگراییی را مهیا ساخت که به ورای توصیف صِرف می رسید و فضایی را پدید آورد که لوی اشتراوس بتواند مردمشناسی ساختگرا را به موقعیت کنونی اش برساند. نوشتة اولیة لوی اشتراوس تکمله ای بر مقالة مارسل موس به حساب می آمد که در «مقاله ای در باب صورت باستانی با داد و ستد» (Essai sur le don, form archaique de f&#۰۳۹;echange) در قالب مسئله داد و ستد فرهنگی، نوعی پویایی برای نظامهای اجتماعی در نظر گرفته بود. آنچه موس مطرح ساخت، شباهت بارزی به فرآیند قرض گیری واژه ها در نظام زبانها داشت. لوی اشتراوس در کتاب ساخت های اولیة خویشاوندی (Les structures elementaire de la parente) کار خود را با ممنوعیت جهان شمول زنا با محارم آغاز می کند و ازدواج با دختری را که از اعضای خانواده نیست، به نوعی نظام داد و ستد همسر تعبیر می کند، و از از این طریق به نظریه ای همگانی اشاره می کند که در آن، هدایا، زنان و دیگر لوازم داد و ستد میان گروههای اجتماعی، همچون نشانه عمی می کنند. به گفته وی، «روابط میان زن و مرد را می توان یکی از جنبه های نقش ارتباط دانست که یکی دیگر از جنبه هایش همانا زبان است.» لازم به ذکر است که لوی اشتراوس شخصا زن را یک نشانه به حساب نمی آورد، بلکه برعکس معتقد است که در مطالعة مردمشناسی ساختگرا،این امر که زن به شکلی خودآگاه نوعی نشانه به حساب نیاید، مغایرتی با نظریة او نخواهد داشت.
این ویژگی ناخودآگاهِ بنیادی ترین ساختهای اجتماعی و روانی، آن گونه که پیشتر دربارة پژوهشهای تروبتسکوی در زمینة ساخت های زبان توضیح دادیم، در آرای لوی اشتراوس نیز از اهمیتی حیاتی برخوردار است. به گفتة وی «لازم و ضروری است که به ساخت ناخودآگاه نهفته در زیربنای یک نهاد یا یک رسم دست یابیم، تا از این طریق به اصلی برای تعبیر سایر نهادها و رسوم برسیم؛ این کار متضمن تحلیلی است که بتواند تا چنین حدی ژرف نگر باشد» (مردمشناسی ساختگرا، ص ۲۸).
تا آنجا که به دستاوردهای مکتب ساختگرایی مربوط است، تفاوت میان زبان شناسی و مردمشناسی در ایران امر نهفته است که این دو دانش کار خود را از دو شرط مختلف آغاز کرده اند. در مورد زبان نقش نظام یا دست کم یکی از نقش های نظام یعنی همانا ایجاد ارتباط، از مدت ها قبل شناخته شده بوده است و زبان شناسی ساختگرا به ما می گوید که کدام عناصر و روابط ساختی در تحقق این نقش موثرند. در مقابل در مورد مسئله خویشاندی،این عناصر و روابط اند که از پیش ساخته شده بوده اند، و آنچه مردمشناسی ساختگرا به ما می گوید، این است که چنین عناصر و روابطی چگونه ساخت یک نظام را شکل می دهند و نقش این نظام چه می تواند باشد (مردمشناسی ساختگرا، ص ۴۰). در مطالعات مردمشناختی نیز، همچون مطالعة زبان ویژگیهای ساختی خود را تنها در مطالعة تفاوتهای موجود میان آداب و رسوم، اسطوره ها، الگوهای خویشاوندی امثال آن می نمایانند. آنچه در اینجا تغییرناپذیر و پایدار است، قاعده ای ویژه مثلاً قاعده ازدواج نیست، بلکه الگوی حاکم بر این قواعد است که گونه های مختلفش به ثبات یک جامعه منتهی می شود و داد و ستد را میان بخشهای این جامعه تضمین می کند.
یکی از دلایل جذابیت جنبش ساختگرا را می توان به انتشار دو کتاب لوی اشتراوس مربوط دانست که همچون نوشته های آغازین و پایانی اش چندان علمی نگاشته نشده اند و عامه پسندترند. یکی از این دو کتاب... (Tristes tropiques) است که به سال ۱۹۵۵ منتشر شد و دیگری کتاب... (La pensee sauvage) که در سال ۱۹۶۲ انتشار یافت. بخش هایی از کتاب اول به شرح حال نویسنده، سفرهایش و اندیشه های فلسفی اش اختصاص یافته است که اصلاً به ساختگرایی مربوط نیستند، ولی شامل نکاتی اند که می تواند برای آشنایی خواننده با نگرش ساختگرا بسیار مفید باشد. در این نوشته تأثیر مارکسیسم و روانکاوی بر نوع اندیشیدن لوی اشتراوس به روشنی مطرح می شود و زمینة پژوهش بعدی وی دربارة اسطوره شناسی معلوم می گردد. علاوه بر این لوی اشتراوس به این نکته نیز اشاره می کند که سه مسئلة عمده فلسفی- اجتماعی ذهن او را به خود مشغول ساخته است؛ نخست، جایگاه فرد در گروه، دوم رابطه میان گروه و عالم طبیعت، و سوم نقش قوم شناسی با توجه به فرهنگی که مورد بررسی قرار می دهد و فرهنگ خاص خودش. همچون برای چامسکی، برای لوی اشتراوس نیز ساخت های مورد بررسی وی چیزی جز بازنمود ساخت ذهن نیستند.
در...، لوی اشتراوس به صراحت به بحث دربارة «ذهن در وضعیت طبیعیش» می پردازد. به اعتقاد وی، یکی از نکاتی که بر سر راه درک ذهن درچنین وضعیتی قرار می گیرد مسلماً همانا استفاده از ذهنمان برای درک ذهن است. در چنین شرایطی ما تراوشات ذهن دیگر را با انتظارات منطقی یا عملی مان تلفیق می کنیم و مثلاً میل داریم تصور کنیم، اقوام بدوی از دانش بهره ای نبرده اند و یا درکی از منطق دارند. لوی اشتراوس بر این اعتقاد است که آنچه او «دانش ملموس» می نامد، یعنی نظامهای پیچیدة نامگذاری و تداعی که در تمامی فرهنگ های بدوی نیز دیده می شود، در نوع خود به همان اندازة دانش حاکم برجوامع پیشرفته، نظری و اصولی است، و ساخت های نامتجانس اسطوره و توتم در میان این اقوام از قواعدی تبیعت می کنند که دست کمی از قواعدحاکم بر نظامهای طراحی شدة ما ندارند.
شاید بتوان «نوسازی» را الگویی دانست که با خواسته های ما مناسبت دارد. ما آنچه را تازه است و از تازگی برق می زند و برای خودش منحصر به فرد است و مشخص و معین است مطلوب می دانیم و همین «نو» بودنش را می پسندیم. در مقابل فردی از قومی بدوی به «بازسازی» (bricolage) دلخوش است. این اصطلاح اخیر در مکتب ساختگرای، اصطلاحی بنیادین به حساب می آید و منظور از آن، ساخت هر چیز تازه ای از واحدهای ساخت های قدیمی تر است. به این ترتیب یک اسطورة تازه به کمک واحدهای اسطوره های قدیمی تر و موجود ساخته می شود؛ درست همانند زبان که برحسب واحدهای از پیش موجود زبان ها مدام درحال بازسازی است. این عدم تجانس محتوا با نظام و انسجام ساخت کاملاً سازگار است و از محتوا مهمتر می نماید. اما مسئله این استکه محصول بازسازی کمتر از تولیدی نو ساخته به چشم می آید و به همین دلیل درک آن متضمن تحلیلی دقیق است. به هرحال ساختی که از طریق این فرآیند پدید می آید، در نوع خود «تازه» به نظر نمی رسد و تازگی خود را نمی نمایاند زیرا از موادی تشکیل شده است که از پیش موجود بوده اند. این در حالی است که همین بازسازی بیش از نوسازی، چگونگی فعالیت ذهن را می نمایاند.
برای درک بهتر مطلب می توان از بهترین و بارزترین نمونه، یعنی فرآیند تحلیل اسطوره ها بهره گرفت و نشان داد که یک اسطوره چگونه از تأویل و بازسازی اسطوره یا اسطوره های دیگر، یا حتی واحدهای ثالثی ساخته می شود که اسطوره به حساب نمی آیند. درک این بازسازی تنها با توجه به زیرساخت ها امکان پذیر است. این ژرف ساخت ها از تکرار تباین ها و تقابل های گونه ها، گونه های تکمیلی وجز آن پدید می آیند. تحقیقاتی که لوی اشتراوس در زمینة اسطوره شناسی انجام داده است به چند مجلد می رسد که تنها در همان مجلد نخست یعنی کتاب خام و پخته (Le cru et le cuit) که به سال ۱۹۶۴ انتشار یافت، بیش از ۱۸۷ اسطوره مستقل از یکدیگر، مورد بحث و بررسی قرار گرفته اند. تحلیلهای ساختگرایانه وی در مسیری از پیش تعیین شده به پیش نمی روند و هدفشان نیز دستیابی به راه حلی کاملاً روشن برای هر مسئله نیست، بلکه در مسیر تحلیل داد ها به پیش می رود تا مخاطب از میان تحلیل ها به نتایج موردنظرش دست یابد. به گفته ولی اشتراوس در کتاب از عسل به خاکستر (Du mile aux cendres) هیچ اسطوره ای بنیادی تر از اسطوره های دیگر نیست و «جهان اسطوره شناسی گرد و مدور است»، هرچند همواره می توان یکی از این اسطوره ها را به مانند کلیدی برای گشودن باب تحلیل اسطوره های دیگر برگزید و کار تحلیل را از آن نقطه آغاز کرد. هدف این نوشته لوی اشتراوس نیز با هدف نوشته های قبلی اش همسو است، یعنی همانا «ترسیم الگوهای ذهنی، عدم استفاده از داده های صرفاً اختیاری و انتخابی، و نیز دستیابی به سطحی که در آن سطح جبری آشکار گردد که در زیربنای اختیاری موهوم نهفته است». (خام و پخته ص ۱۰)
۲) نقد ادبی و روانکاوی
اصل و دیدگاه ساختگرایی را در سطح جوهرین و نه سطح روش شناختی اش می توان به این شکل خلاصه کرد که آنچه چیزی را برای انسان قابل درک می سازد، مطابقت ساخت میان انسان و آن چیز است. در این میان حتی طبیعت نیز زمانی برای ما قابل درک خواهد بود که ما بتوانیم عملکرد آن را در قالب نظریه های ساخته و پرداخته خودمان تدوین کنیم. به اعتقاد چ.س. پیرس (C. S. Perice) اگر ما این کار را به سادگی انجام می دهیم، به این دلیل است که ما تابع و محصول همان قواعد حاکم بر طبیعت ایم. ساختگرایی بیشتر در حوزه های فرهنگی اعمال شده است، یعنی جایی که همه چیز به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم محصول ذهن است و تطابق ساخت چندان شگفت انگیز نمی نماید. اما این تطابق در نگاه نخست قابل درک نیست. یا دست کم به طور کامل قابل درک نمی نماید و برای تشخیص اش نیاز به پژوهش است. این تطابق به نوبه خود تنها از طریق نوعی تطابق ساختی ثانوی قابل درک خواهد بود و این مسیر به همین ترتیب ادامه خواهد داشت: یعنی هر ساخت از طریق ساختی دیگر امکان درک می یابد و به همین دلیل است که نمی تواند مدعی درک یک ساخت بود، بلکه صرفا می توان چنین درکی را معرفی کرد و به نمایش گذاشت.
مسلما زبان بنیادی ترین و جهانی ترین محصول فرهنگی است و مطالعة ساخت آن در حوزة زبان شناسی قرار می گیرد. اما زبان شناسی حتی در سطحی که به مطالعة گفتار (parle) می پردازد، با زبان در سطحی جهانی سروکار دارد. زبان درکاربرد واقعی و فیزیکی اش، شماری از انواع مصنوعات و ساخته های بشر را معرفی می کنند که بسیاری از آنها در تحلیل های زبانی به چشم نمی آیند؛ این در حالی است که دو عامل اصلی از این میان مورد توجه ساختگرایان بوده و هست. نخست اینکه چه چیزی از طریق زبان حادث می شود و دوم اینکه چیزی از طریق زبان بیان می شود. پرسش اول ما را به ادبیات می رساند و «نقد ادبی» را به پیش می کشد، و پرسش دوم ما را به موضوع (subject) یا بهتر بگوییم سوژه می رساند و «روانکاوی» را در پی می آورد.
یکی از نمونه های بارز نقد ادبی ساختگرا، تحلیلی است که در L&#۰۳۹;Homme مجله ویژه مطالعات مردمشناسی دربارة شعر «گربه ها» (Les Chats)ی شارل بودلر به سال ۱۹۶۲ منتشر شد. این مقاله نیز با نام لوی اشتراوس به چاپ رسید، ولی نه با همکاری یک منتقد ادبی بلکه زبان شناسی به نام رومن یاکوبسن (Roman Jakobson). به اعتقاد لوی اشتراوس، ادبیات حلقه پیوند میان زبان شناسی و قوم شناسی به حساب می آمد و به گفته وی «زبان شناس در آثار ادبی و بویژه شعر به ساختهایی دست می یابد که بی شباهت به ساخت های اسطوره های مکشوفه قوم شناس نیست. قوم شناسان به نوبه خود نمی توانند کمکی به درک این مسئله کنند که اسطوره ها صرفاً حامل مفاهیم نیستند، بلکه اثری هنری به حساب می آیند.» هنر محصولی فرهنگی است و ادبیات هنری است که در زبان جاری می شد. تحلیل این شعر بودلر صرفاً به استخراج تقابل های موجود در سطوح واجی، آوایی، نحوی، عروضی، معنایی و جز آن محدود می شد و از آنچه تا آن ایام «نقد» نامیده می شد و قرار بود که مسائل بیرون از اثر رخنه کند و سخن از سبک به میان آورد، خبری نبود. اما همین تحلیل مسائلی را برای مخاطب روشن می ساخت که در لابه لای اثر ادبی نفهته بود و از چشم دور می ماند.
این نوشته از آنچه در میان منتقدان ادبی حرفه ای مرسوم بود، فاصله داشت ولی روشی را معرفی می کرد که از بطن ساختگرایی ظهور یافته بود و دستاوردهای جدیدی به همراه داشت. به اعتقاد نویسندگان این مقاله، آثار ادبی بر ساخته زبان اند ولی همچون اسطوره ها از محتوایی مفهومی و نیز وجوه موضوعی، اجتماعی، روانی و نیز هنری برخوردارند. ساختگرایی به دنبال چگونگی درک است و در ادبیات اهمیت این وجوه و جنبه های مختلف را نیز نادیده نمی گیرد. به این ترتیب، نقد ادبی ساختگرا در فرانسه بر حسب نوع رهیافت، منتقد به حوزه هایی چون نقد روانکاوانه، نقد مارکسیستی، نقد اگزیستانسیالیستی و جز آن تقسیم شد و «نقد جدید» یا «نقد عقیدتی» (ideological criticism) نام گرفت؛ آن هم به این دلیل که از ابزارهای نقد سنتی بهره نمی برد و متن ادبی را محصول «نوشتن» می دانست که ردی از انسان یا جامعه بشری را همچون اسطوره به همراه دارد و صرفا هنرآفرینی های یک هنرمند نیست. لوی اشتراوس به این نکته اشاره دارد که «اسطوره ها خالق ندارند». اگر این سخن لوی اشتراوس را دربارة نویسندگان بزرگ گذشته نیز صادق بدانیم، آن گاه خشم منتقدان سنتی را به خود خریده ایم. نمونة بارز این تنش را می توان در نقد ساختگرای دربارة راسین (Sur Racine) رولان بارت (Roland Barthes) به سال ۱۹۶۳، نقد بر نقد ریموند پیکارد (Raymond Picard) به سال ۱۹۶۵،تحت عنوان نقد جدید یا شیادی تازه؟ (Nouvelle critique ou nouvelle imposture?) و سپس جوابیه رولان بارت به سال ۱۹۶۶ تحت نام نقد و حقیقت (Critique et verite) دید.
بارت را باید رهبر جنبش ساختگرایی در نقد ادبی دانست. وی در کتاب مبانی نشانه شناسی (Elements de semiology) خود که به سال ۱۹۶۴ انتشار یافت، سعی بر آن داشت تا به اجمال مشخص سازد دربارة نظام نشانه ها به طور کلی چه می توان گفت. بارت برای دست یازیدن به این مهم، به آرای سوسور و لوی اشتراوس دربارة زبان توجه داشت ولی از آن فراتر رفت و مدعی شد که زبان صرفاً یکی از نظامهای دلالیی است که در اختیار ما قرار دارند. مسلما در این میان دور از انتظار هم نبود که بارت ابزارهای اصلی بحث و بررسی های خود را از زبان شناسی به وام بگیرد و زبان را به حق به مثابه نظام اصلی و ساختمندترین نظام تلقی کند. سایر نمونه های بارت را برای تحلیل ساختگرای نشانه ها می توان در کتاب نظام مد (System de la mode) وی یافت. این کتاب برخلاف نامش به مد و پوشاک مربوط نیست، بلکه به بحث دربارة زبان اختصاص یافته است. علاوه بر این، بارت در مجموعه ای از مقالات کوتاه بلندش، جنبه های مختلفی از فرهنگ فرانسه را از دایره المعارف دیدرو (Didero) گرفته تا برج اینمل وغیره و غیره مورد تحلیل نشانه شناختی قرار می دهد. تعدادی از این مقالات در مجموعه ای تحت عنوان اسطوره شناسی (Mythologies) در سال ۱۹۵۷ به چاپ رسیدند.
از زمان چ.س. پیرس (C.S. Perice) تاکنون، در هر بحثی که دربارة دلالت صورت پذیرفته، همواره این پرسش مطرح بوده است که «نشانه ها برای چه کسی دلالت می کنند؟» شاید بتوان پاسخ این پرسش را «انسان» دانست و ادعا کرد که نشانه ها برای انسان خودآگاه به چیزی دلالت می کنند. این پاسخ اگرچه مناسب مقبول می نماید ولی مسئله ای را حل نمی کند. لازم به ذکر است که انسان دلالت را نمی پذیرد، بلکه به آن پاسخ می دهد؛ این کار اغلب با عمل همراه نیست، بلکه خود را در قالب سخن می نمایاند. دلالت به نوبه خود، دلالت دیگری را پدید می آورد. بارت در دربارة راسین به سکوت سخنگو و سخن شنونده اشاره دارد. این نکته در اصل طرح این فرضیه است که ذهن فی نفسه نظامی برخوردار از ساخت گفتمانی است. در چنین فرضیه ای اعتقاد بر این است که به جای استنتاج ساخت ذهن از ساخت پیامدهای سببی اش نظیر زبان، مصنوعات فرهنگی و جز آن، می توان به استنتاج و استنباط ساخت ذهنیت های ویژه پرداخت، یعنی همانا شخصیت های فردی آن هم از طریق پیامدهای سببی بلافصل اش که چیزی جز زنجیره واحدهای همنشین شده در کلام یک فرد نیست. به عبارت ساده تر ما می توانیم از نوع واحدهایی که سخنگو انتخاب می کند و برای سخن گفتن در کنار هم قرار می دهد، به نوعی شخصیت ذهنی او دست یابیم. به این ترتیب، ساختگرایی پیوندی ناگسستنی با روانکاوی دارد واین ارتباط و پیوند را می توان در آثار ژاک لاکان (Jaques Lacan)، از روان شناسان پیرو دیدگاه فروید، به خوبی مشاهده کرد. وی در همان روزگار مخالفت با تاسیس نهادی رسمی برای روانکاوی در فرانسه، با تشکیل حلقه ای به نام مکتب پیران فروید در پاریس و با مطالعات خود در این زمینه تأثیر به سزایی در فضای فکری زمانه خود بر جا گذاشت.
لاکان در مطالعة روابط خویشاوندی، اسطوره ها، آثار هنری و نیز کلام سخنگوی زبان که در پژوهشهای او بیماران روانی را تشکیل می دادند به دو سطح تحقیق توجه داشت. او بر این اعتقاد بود که سخنگوی زبان به شکلی خودآگاه زبان را به کار می برد تا آنچه را می خواهد، بگوید؛ و به طور همزمان به شکلی ناخودآگاه مطلبی کاملاً متفاوت را نیز بیان می دارد که باید مورد تعبیر قرار گیرد و تحلیل شود. براساس دیدگاه دکارت که «خود» را اندیشه تعیین می کند، این دو پیام مختلف و حتی ضد و نقیض باید از سوی دو «خود» مختلف یا بهتر بگوییم از سوی دو انسان خودآگاه متفاوت به دست داده شوند. حال پرسش لاکان این است که اگر انسان خودآگاه، همان «خود» دکارتی باشد، آن فرد دیگر کیست؟ پاسخ لاکان به این پرسش این است که آن فرد دیگر انسان ناخودآگاه است که ساخت زبان را داراست و این زبان، زبان همان فرد دیگری است که در «جای دیگر» (other place) فرویدی سکنی گزیده است. این فرد دیگر به لحاظ ژنتیکی بر «خود» مقدم است. این «خود»، یعنی همان انسان خودآگاه، با ورود به فضای روابطش با جهان و خود و از طریق زبان و اندام هایش شکل می گیرد. ناخودآگاه، طی مجموعه ای از مراحل کاملاً مشخص، به خودآگاه مبدل می شود. مهمترین مرحله در این میان همانی است که لاکان «مرحله بازتاب» (mirror stage) می نامد. این مرحله در کودکان نخستین درک از خودمختاری و استقلال فیزیکی را می نمایاند.
تشخیص و تجسم آشکار این فرد دیگر اهمیت چنین کشفی را در هاله ای از ابهام فرو می برد. این در حالی است که می توان برای کشف این ناخودآگاه، دو اهمیت عمده قایل شد. نخست اینکه ساخت این ضمیر ناخودآگاه احتمالاً باید در میان تمامی انساها مشترک باشد و طرزفکر افراد مختلف به دلیل تفاوتهایی ظهور یابد که به رشد زیستی و شناختی شان مربوط است. دوم اینکه چنین ساختی قاعدتا باید چیزی شبیه به همان ساخت زیربنایی زبان، نظامهای خویشاوندی، اسطوره ها و ادبیات باشد. همین ساخت است که به اعتقاد لاکان،می نویسد، رقم می زند، تعیین می کند، و الی آخر؛ آن هم در شرایطی که انسان تصور می کند خودش به چنین کاری مبادرت می ورزد.
۳) فلسفه
مشکل انسان پنداری ضمیر ناخودآگاه را می توان به دو شکل برطرف کرد. راه نخست این است که آن را بپذیریم و به مافوق تجربه و تعالیم متوسل شویم؛ و راه دوم اینکه مفهوم «انسان» را به چالش بگیریم. این راه دوم همانی است که میشل فوکو (Michel Foucalt) به دیدگاهش تحت عنوان «پایان انسان» در واژه ها و چیزها (Le mots et les choses) که به سال ۱۹۶۶ انتشار یافت، انتخاب کرد و به همان شکلی که بارت واکنش منفی و مخالفت منقدان سنتی را به جان خرید، فوکو نیز در برابر اعتراض و مخالفت پیران امانیسم پایداری کرد. فوکو که در دو کتاب پیشین اش، یعنی تاریخ جنون [(۱۹۶۱) Histore de la folie] ](۱۹۶۳) Naissance de la clinique] نابهنجاری را مختصه ای منفی برای انسان در نظر می گیرد، در این کتاب جدید خود نشان می دهد، مفهوم «انسان» آن گونه که امانیسم معاصر مطرح می سازد، برساخته تازه علوم انسانی است و به تدریج با درک روزافزون این نکته که این علوم تنها به پدیده های روساختی می پردازند، رفته رفته محو خواهد شد.
به این ترتیب بار دیگر «ناخودآگاه ژرف ساختی» به موضوع بحث و بررسی های جدید مبدل شد و این بار در این قالب که پژوهش و کندوکاو دربارة انسان به مثابه نوعی موضوع ممکن برای درک دانش و شناخت به کشف ساخت های زبان ضمیر ناخودآگاه و جز آن منتهی شد، ولی هرگز نتوانست به کشف مفهومی از انسان دست یابد که برای امانیسم تا این حد ارزشمند تلقی می شد؛ زیرا امانیسم مفهومی از انسان را ایجاب می کرد که به هرچیزی معنی دهد، آن هم نه فقط در زمان حال بلکه حتی در آینده، این در حالی است که شرایط آنان به گونه ای دیگر است. شرایط او به گونه ای است که معانی اش نه از درونش، بلکه از بیرون از وجودش پدید می آیند، یعنی از جایی دیگر، از فردی دیگر، یا بهتر بگوییم از نظامی گفتمانی. تنها در این نظام است که انسان به امکان وجود معنی آگاه می گردد. به این ترتیب اگر بخواهیم دیدگاه فوکو را با جمله ای از ژاک دریدا (Jaques Derrida) به پایان ببریم، باید بگوییم هیچ کلیتی در هیچ شرایطی معنی دار نیست، مگر به تمامیت خود رسیده باشد و چنین چیزی تنها بخشی از کلیت کنونی ما را تشکیل می دهد که الزاما از ساختی بسته برخوردار است؛ این در حالی است که «ساختمندی» (sturcturality) موقعیت ما همواره باز است.
دریدا در مجموعه ای از نوشته های پیچیده و غامض خود، سعی بر آن داشت تا فلسفه ساختگرا را در پیوند با تاریخ معاصر تفکر غرب بویژه اندیشه های نیچه و ادموند هوسرل (Edmund Husserl) قرار دهد. وی تقابل میان آپولو (Apollo) و دیونوسیوس (Dionysius) را به آن گونه که نیچه موردنظر داشته است، الگوی خود قرار می دهد و تا از این طریق به تقابل میان تحلیل معطوف به گذشته در قالب difference از یک سو، و از سوی دیگر، حضور جاری و پویا در جهان در قالب difference اشاره کند که برحسب نوعی کنایه ریشه شناختی، مفهوم زمان مندی (temporality) و نیز عمل تمایز گزاری را، آن هم به شکلی عملی و نه نظری، القا می کند. این بازی با واژه defferer به این خاطر امکان پذیر است که یکی از معانی آن می تواند «به تعویق انداختن» باشد. تحلیل فلسفی این رابطه بی واسطه و مستقیم، پدیدارشناسی است که به نوبه خود مبتنی بر دو ساخت دوشقی اندیشگی/ اندیشه یاب (noema/noesis) و صوری/ مادی (formal/material) قرار دارد. به اعتقاد دریدا، امکان جایگزینی اصل «می اندیشم» (cogito)، خود از نوع دکارتی و خواه از نوع هوسرلی اش، با ساخت وجود ندارد، ولی هدفی به مراتب مشکل تر که باید موردنظر قرار گیرد، آشتی دادن این دو با هم است. مسئله اصلی در اینجا پیوندی دیگر با سوابق فلسفیی که مطرح شد و دست کم در سطح اصطلاحات به کار رفته از سوی لوی اشتراوس معرفی گردید، در پژوهشهای لویی آلتوسر (Lous Althusser) دربارة مارکس آرای وی، قابل رؤیت است. آلتوسر برای مفهوم ایدئولوژی نقشی بنیادین و محوری قایل است. به اعتقاد وی، ایدئولوژی نظامی ساختمند و ناخودآگاه است که انسان از طریق آن به جهان اش پیوند می یابد و در آن به چنین پیوندی آگاه می گردد. آلتوسر از روشی ساختگرا در مطالعة رابطه میان دیالکتیک های مارکسی و هگلی بهره گرفته است. به باور وی دیالکتیک از منظر مارکس، نوعی گشتار ساختاری از دیالکتیک هگلی است و نه وارونه کردن ساده، به آن شکلی که در کتابهای درسی عنوان می گردد. اما آلتوسر نیز همانند فوکو، لاکان و دیگران تأکیدی بر ساختگرا بودن خود ندارد و ما را بر سر این دو راهی قرار می دهد که آیا به واقع می توان آرای اینان را در زیر چتر یک مکتب فکری قرار داد یا نه.
مسلما معرفی چنین مجموعه ای وسیع از متفکران مختلف در مقام پیشگامان «ساختگرایی» اعتراض های متنوعی را به دنبال خواهد داشت که می توانند در سه نکته عمده خلاصه شوند. نخست این باور که ساختگرایی مکتب یا ایدئولوژی بی در و پیکر است و شامل آرا و مفاهیمی است که همگان را در بر می گیرد، خواه آنان به این مفاهیم پایبند باشند و خواه نباشند. دوم اینکه با توجه به خاستگاه این جنبش، ساختگرایی انگار به نوعی مد روز مبدل شده است و در مکتوبات فرانسوی، هر مطلبی که به صراحت با ساختگرایی به مخالفت نپرداخته و هر مطلبی نیز که دقیقاً قابل درک نبوده است، عنوان «ساختگرا» به خود گرفته است و طبیعی است که با چنین عنوان و برچسب بی در و پیکری مخالفت شود. سوم اینکه مفهوم «ساخت» اصطلاحی تخصصی است، بویژه در ریاضیات و به تبع آن در زبان شناسی و مردم شناسی؛ به همین دلیل افراد نکته سنج بالبسط این اصطلاح به حوزه هایی نظیر ادبیات و فلسفه مخالف اند. برای نمونه، لوی اشتراوس شخصا با کاربرد این اصطلاح در حوزه ای غیر از زبان شناسی ساختگرا مخالف بود.
دو مخالفت اول و دوم را می توان به شکلی کاملاً مستدل و منطقی پاسخ داد. ساختگرایی در مقایسه با جنبش هایی که رنگ و بویی ایدئولوژیک یا مدرسی دارند، جنبشی از این دست تلقی نمی شود؛ اما از آنجا که هنوز مجموعه منسجم و تدوین شده ای از قضایای اولیه برای طرح «رسمی» ساختگرایی به دست داده نشده است، و تنها رشته ای از پژوهشهای تجربی توانسته اند موید صحت چنین نگرشی در برخی از شاخه های علوم مختلف باشند، آرای بسیاری از متفکران می تواند با چنین قالب و اندیشه ای سازگاری یابد.
ایراد سوم را مشکل تر بتوان پاسخگو بود، هرچند باید به این نکته توجه داشت که زبان شناسی و مردم شناسی، به مثابه دو دانشی که بیش از هر علم دیگری با نگرش ساختگرا عجین شده اند، تنها صورتهای بسیار ساده ای از ریاضیات را به وام گرفته اند و مسلما آنچه در این دو دانش از اصطلاح «ساخت» موردنظر است، با مفهوم ساخت در ریاضیات، تنها به لحاظ جوهرین یکی است و نیازی هم نیت که اصطلاح مذکور در ریاضیات دقیقاً همانی باشد که در نگرش ساختگرا در علوم انسانی موردنظر است.
تا به اینجا، ساختگرایی بیشتر در سطح توصیفات باقی مانده است و همین امر موقعیت و فضای مناسبی را برای پژوهشهایی پرثمر و روشنگرانه در رشته های مختلف فراهم می آورد. در فلسفه، نظریه های مرتبط با ذهن و نیز معنی در آغاز راهی قرار گرفته اند که می تواند به نتایج روشنی منتهی شود؛ و در منطق و متافیزیک مسیر رشد و شکوفایی گشوده باقی است.
نویسنده: پیتر - کاوس
مترجم: کورش - صفوی
منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول ۱۳۸۵
منبع : باشگاه اندیشه