یکشنبه, ۳ تیر, ۱۴۰۳ / 23 June, 2024
مجله ویستا

دوگانه انگاری در فلسفه و دین


دوگانه انگاری در فلسفه و دین
دوآلیست کسی است که معتقد است واقعیتهای موردنظر او- خواه واقعیتهای این جهان به طور کلی باشند یا طبقه خاصی از آنها- قابل تبیین نیستند جز آنکه فرض کنیم دو اصل مختلف و غیرقابل ارجاع در نهایت وجود دارد. مثلاً دوآلیستها در مردم شناسی واقعیتهای انسانی را از راه دو دسته علت بنیادی تبیین می کنند: عقل و هواهای نفسانی، نفس و بدن، یا اختیار و جبر؛ در نظریه شناخت، دوآلیستها شناخت را از طریق دو دسته واقعیت مختلف تبیین می کنند: سوژه و ابژه (عالم و معلوم)؛ در کیهان شناسی دینی، دوآلیستها این جهان را چنان تصویر می کنند که دائماً مقهور دو قدرت خیر و شر همواره موجود است.
انواع گوناگونی از مکاتب دوگانه انگار وابسته به موضوعات مختلف توصیف یا تحقیق وجود دارد. اما غالب موضوعاتی که در آنها اصطلاح دوگانه انگاری به کار می رود در قلمرو تاریخ ادیان و فلسفه است. به نظر می رسد توماس هاید(۱) اصطلاح «دوآلیست» را که در تاریخ نگاری خویش از دین پارسیان باستان به کار برده، ابداع کرده باشد(۲) تا انسانهایی را که به نظرشان خدا و شیطان دو اصل ازلی اند، توصیف کند. این اصطلاح را بعداً به همین معنا پیر بایل و لایب نیتس به کار می برند. کریستیان ولف در مرحلة اول این اصطلاح را در حق فیلسوفانی به کار برد که بدن و نفس را به عنوان دو جوهر متمایز در نظر می گرفتند: «دوآلیستها کسانی اند که وجود جواهر مادی و غیرمادی را می پذیرند، یعنی، آنها وجود واقعی ابدان خارج از ایده های نفوس را قبول و از غیرمادی بودن نفوس دفاع می کنند.» بیشتر فیلسوفان این کلمه را به معنایی که ولف در نظر داشت به کار می بردند، در حالی که بیشتر مورخان ادیان معنایی از «دوگانه انگاری» را که در نظر هاید بود حفظ کرده اند.
کلمة «دوآلیسم» (دوگانه انگاری) سپس دو معنای اساسی پیدا کرد:
۱) دینی
۲) فلسفی.
در معنای اول، دوگانه انگاری را به قصد توصیف ادیانی چون زرتشتی منسوب به اوستای متأخر و متون پهلوی به کار می برند. در معنای دوم، دوگانه انگاری در حق کسانی مثل فیلسوفان عقل گرا به کار می رود. باید توجه داشت که در اینجا آموزه های بسیار متفاوتی وجود دارد که ممکن است حتی به استنباط نتایج متناقض هم بینجامد. مثلاً دوگانه انگاری در باب نفس و بدن یا روح و ماده ممکن است به انکار وجود روح مطلقاً شر (شیطان) و حتی انکار اصل شر منجر شود. ماده فی نفسه در نظر فیلسوفان دوگانه انگار، شر نیست؛ و روح خالص، در نظر کسانی که گمان می برند علت خطا و در نتیجه علت شر، اختلاط روح و ماده یا برهم خوردن سلسله مراتب موردقبول آنهاست، نمی تواند شر باشد.
از آنجا که این دو آموزه متمایزند، لازم است آنها را جداگانه در نظر بگیریم. اما ممکن است به نظر آید که این دو در پاره ای از نظامها یکی شده باشند، مثلا در مانویت، که رقیب خدا غالباً به صورت انسان ترسیم شده اما در عین حال با ماده یکی دانسته می شود. اما در مانویت علاوه بر این دو شکل از ثنویت، چیز دیگری هم هست. مکتب مانوی ریشه در غنوصی گری(۳) دارد و دوگانه انگاری غنوصی نه دقیقاً ثنویت فلسفی است و نه ثنویت دینی که متعلق به نوع زرتشتی آن باشد و نه ثنویتی فلسفه دینی- هرچند پاره ای از محققان قائل اند که مکتب مانوی ترکیبی است از دوآلیسم هلنی (یعنی فلسفی) و زرتشتی. این دوگانه انگاری در واقع از جنس سومی است که به لحاظ ذاتی دارای ترکیبی است در مقابل خدا و این جهان (طبیعت). بنابراین آن را در بخش سوم قرار می دهیم. این شکل خاص از دوگانه انگاری را می توان در درجة اول متعلق به تاریخ الاهیات مسیحی دانست.
۱) دوگانه انگاری در تاریخ ادیان
ادیان ابتدایی. هر دینی به صرف اینکه وجود ارواح خیر و شر را می پذیرد دوگانه انگار نیست. در جاندارانگاری(۴) طبیعت، ارواح خیر و شر نیز متعلق به یک جنس دانسته می شوند. آنها همه متعلق به نیروهای طبیعت اند که می تواند هم خوب باشد و هم بد. خوب از جهات خاصی و بد از جهاتی دیگر، خیر در اوضاع و احوال خاصی و شر در اوضاع و احوالی دیگر. سروکار این نیروها با چیزی است که آنها را تقویت می کند یا آسیب می رساند به جای اینکه به خیر به خاطر خیر و یا به شر علقه ای داشته باشند.
ادیان خاصی که به ادیان ابتدایی مشهورند قائل به روح عظیم اند، خدایی با عظمت و بعضی از آنها هم این خدا را مبدأ می دانند اما نه صرفاً خالق این جهان. طبق داستانهایی که در میان هندیان امریکایی شمالی و شمال آسیا و آسیای مرکزی پدید آمده، موجود دومی هم در کار خلقت مداخله کرده و موجب پیدایش مرگ شده است. این جهان پر از نیکی خلق شده بود، بدون شر و بدون مرگ، اما این موجود دوم (که هم رقیب و هم همکار ناشی خدای متعال است) کار مغرضانه یا احمقانه ای کرد که منجر به ضرری غیرقابل جبران شد. این داستانها به نظر می رسد بیانگر حال و وضع انسان شگفت زده ای است که در حال مرگ یا ابتلا به شری، تمایل به این باور دارد که این بدیها جزو ماهیت این امور نیست بلکه نتیجة اتفاق است و نباید آن را منسوب به خدای متعال دانست. سرمنشأ دوگانه انگاری در این اعتقاد جای دارد. اما در هیچ منشأ مستقلی برای این موجود دوم وجود ندارد که به صورت ایجابی بیان شود؛ گاهی او، همان خالق الاهة خیر است و گاهی هم مطلبی دربارة منشأ آن گفته نمی شود.
▪ ادیان دوره باستان
در مصر باستان تمایلات دوگانه انگار از یک سو در آیین الاهة خورشید رئا(۵) ظاهر می شود .رئا مبدأ حیات و حقیقت و کسی است که رقیبی مهم به نام آپوفیس(۶) ، همان مار بسیار بزرگ تاریکی دارد و از سوی دیگر تمایل مشابهی به افسانه ازیریس(۷) پدیدار می شود، افسانه ای که در آن ست(۸) رقیب، ازیریس را می کشد و همواره با آیزیس(۹) و حوروس(۱۰) از در مخالفت در می آید. اما رئا (یا دیگر الاهة خیر) به عنوان خالق جهانی پدیدار می شود. اما دربارة ست که در پاره ای از مناطق الاهة اصلی محسوب می شد، مدت مدیدی الهه ای بود که از پاره ای جهات مستعد انجام کارهای خیر بود؛ فقط در دوره های بعدی است که او مظهر شر تلقی شد. به علاوه، ست برادر ازیریس محسوب می شد و این به معنای داشتن منشأیی مشابه بود.
در سرودهای ودایی دو دسته خدایگانی را می بینیم که هرچند هر دو آنها به یکسان تقدیس می شوند، گاهی مخالف یکدیگر می نمایند: یکی دوا و دیگری آسورا. در آئین برهمن دوا همان خدایگان باقی می ماند اما آسورا از جمله شیاطین می شود. با این حال، این شیاطین هندی، بی نظم و نسق، آشفته و بدون رهبرند و چیزی هم دربارة منشأ آنها گفته نشده است. در آئین ودا تأکید فراوانی نیز بر تقابل میان نظم (یا حق، rta) و درهم آمیختگی (druh) (باطل) وجود دارد؛ اما این تضاد، پایه کل دین به حساب نمی آید چنان که در آئین زرتشت چنین است.
اسطوره های قدیمی متنوعی تصویری از جنگی هولناک میان خدایگان و انسانهای غول پیکر، خبیثان و شیطاین عرضه می کنند. اسطوره های بابلی از جنگ مردوخ و با تیامات سخن می گویند. کتاب مقدس از لویاتان، همان هیولای دریایی هاویه که خداوند او را مغلوب کرده و خواهد کشت، یاد می کند. اسطورة یونانی جنگ زئوس با تاتیانها را نقل می کند. اسطوره های آلمانیها پُر است از کارزارهای گذشته و آیندة خدایان با غولها و نیروهای شیطانی، بچه های لوکی(۱۱) . (میتهای آلمانی به جنگ آس ها و وین ها(۱۲) هم اشاره کرده اند، اما به نظر می رسد این جنگ از نوعی دیگر بوده، زیرا علی الظاهر آنها دو نیروی مکمل یکدیگرند که در نهایت جنگ شان به آشتی می انجامد). ادبیات حماسی هندی حکایت از جنگ خاندان پانداوا(۱۳) ، زائیده خدایان، بر ضد لشکر پسرعموی شیطانی شان نشان می کند؛ اینک این داستان شاید همان نقلی از یک داستان قدیمی است که خدایان خود با شیاطین به جنگ برمی خاستند. این تصاویر ماجراهای وحشتناک ممکن است دربردارندة گونه ای دوگانه انگاری باشند، اما در هیچکدام از این نمونه ها، دوگانه انگاری نظام مند یا کاملی وجود ندارد. این بخشهای دوگانه همیشه از یکدیگر یا از یک مبدأ ناشی شده اند. مردوخ از اخلاف تیامات است؛ زئوس و تایتانها یک منشأ دارند؛ لویاتان بدست خداوند خلق شده؛ جنگجویان مهاباراتا از یک خانواده اند؛ لوکی همانند ادین(۱۴) که رابطه دوستانه خاصی هم با او داشت، آسی بودند.
▪ آئین زرتشت
دوگانه انگاری ایرانی به دلیل ویژگیهای نظام مندش از دیگر دوگانه انگاریهای متفاوت است. و از آن چنین مستفاد می شود که تمرکز همه خوبیها پیرامون الاهه اعظم اهورامزدا یا اورمزد، مبدأ خیر است. و تمرکز همه شرها نیز به دور ارواح شیطانی یا اهرامینیو یا اهریمن، همان قدرت باطل است. این دوآلیسم توازن نسبتا کاملی میان نیروهای خیر و شر برقرار می کند و کل این دین بر اندیشه کارزار بی وقفه این نیروها مبتنی است. فقط در آخر زمان است که روح شر کاملاً مغلوب می شود.
مطابق دیدگاههای مرسوم، این دین توسط زرتشت، اگر شخصیتی صرفاً افسانه ای نباشد، که در حدود اواخر سال ۶۰۰ قبل از میلاد می زیسته، بنیانگذاری شده است، اما احتمالاً او متعلق به دورانی قدیمی تر باشد. رایج ترین اعتقاد درباره او آن است که وی دین قدیم ایرانی- هندی را بازسازی کرده است. در واقع در گاتاهای اوستا نشانه هایی از تغییرات عمیق وجود دارد. کلمه دیو(۱۵) شکل ایرانی ریشه کلمه ای است که در میان زبانهای هندی- اروپایی دال بر خدایان است و در اوستا توصیف گر شیاطین، و در پاره ای از مناسک باستانی موردنظر وداها هم نفرین می شود. آداب و رسوم خاصی که مُغان(۱۶) انجام می داده آند و آداب و رسومی که سایر اقوام آنها را بی دینی به حساب می آوردند (مثل قرار دادن اجساد جلو سگان و پرندگان، ازدواجهای هم خون) به نظر می رسد نشانگر نقض صریح باورهای قدیمی است. فراتر از همه، درگاتاها اشتیاق وقفه ای به تغییر و تبدیل وجود دارد، اشتیاق به «بازسازی»(۱۷) وجود، بازسازی که مستلزم کارزارهایی است که فقط در آینده پایان می پذیرد. در همه این سرودها، علاقه مدام به درهم کوفتن دشمنان، اشتیاق به بازگرداندن مردم از آموزه های خاصی و علاقه به جنگیدن با آئینی که آن را بر خطا می داند و کارزار بر ضدنیروهای اجتماعی که ظالمانه و خشن اند، احساس می شود. این دوآلیسم نظام مند که همه مخلوقات جهان را به موجودات خیر و شر تقسیم می کند، می تواند بیانگر سرسختی و تعصب اصلاح گر انقلابی باشد که طریقتی جدید را تبلیغ می کند.
آیا روح شر در نظر زرتشت کاملاً از اهورا مزدا مستقل و شریکانی ازلی بودند؟ در این باره مطمئن نیستیم. در یکی از متون گاتاها، روح مطلق خیر (سپنتامینو) و روح مطلق شر، «همزاد»(۱۸) نامیده می شوند و آن گاه امر می شوند که خیر و شر را به ترتیب «انتخاب» کنند. مطابق گفتة پاره ای از محققان این متن نشان می دهد که دو روح دارای یک منشأند و روح شر به دلیل انتخاب، شر شده است. اما مطابق گفتة پاره ای دیگر از محققان کلمه «همزاد» شاید صرفاً دال بر نوعی توازی است، این محققان خاطرنشان می کنند که این دو روح از ابتدا یکی نمایندگی خیر را بر عهده داشته و دیگری نمایندگی شر را. (در واقع گاتاها به وضوح میان انتخاب شر و اینکه به لحاظ طبیعی چیز شر باشد، تفکیک قائل نمی شوند؛ دیوها و اشرار گاهی به انتخاب مأمور می شوند و گاهی هم فرزندان شرند). به هر تقدیر، روح شر در اصطلاح گاتاها متضاد با روح خیر است اما نه مستقیما متضاد با اهورامزدا. این درست است که اهورامزدا در دوره هایی با روح خیر یکی گرفته شده اما این دوگاهی هم از یکدیگر متمایزند. بنابراین، شاید اهورامزدا در دوره های اولیة زرتشتی فراتر از آن کارزار (خیر و شر) بوده است.
اما در دوره های متأخر زرتشتی، اهورامزدا کاملاً با روح خیر یکی گرفته شده و از این رو، با روح شر مستقیما در یک ساخت در مقابل هم قرار می گیرند. مولفان متون پهلوی (قرن نهم میلادی) براستقلال منشأ این دو اصل تأکید می کنند. این چرخش در سایة روح گاتاها بیشتر قابل توجیه بود، زیرا آن حال و هوای شبه خصمانه در تعارض غیرقابل آشتی جویانه ای که در سراسر این حماسه ها منتشر است، لزوما منجر به انکار هرگونه پیوندی میان این دو رقیب می شود.
دین زرتشت در واقع دین کارزار است و از این رو دین آرامی نیست. «هر آن کس که خیرخواه اشرار شود، از آنان است». (یشنا، ۴۶/۶) موجودات خاصی در این دنیا مخلوق اهریمن محسوب می شوند و اینها عملاً همسنگ موجوداتی اند که کاملاً جز بدکاران محسوب می شوند. مبانی دین زرتشت اخلاقی است اما اخلاقی خشک که در نهایت لازمه اش علی الظاهر وجود مقررات و ضوابط اجتماعی است. وظیفة دینی زرتشتی آن است که به کارکرد خویش در جامعه به بهترین شکل ممکن ملتزم بماند. فرمانبرداری و کار از فضایل بزرگ بودند. به نظر می رسد این دین به طور متفاوت به حمایت از کارگران در برابر نیروهای هرج و مرج طلب، به حمایت از کشاورزان و دامپروران بر ضد مردان جنگی بی انضباط علاقه مند بوده است. همواره امیدی جدی به وجود نظمی بهتر انتظار می رفت. آئین زرتشتی رو به سوی چنین آینده ای داشت و سودای پیشرفت در سر می پروراند و به فرجام کار می نگریست. مناسک زرتشتی نشانگر و زمینه ساز گونه ای «بازسازی» عظیمی است که در آینده، شر را مجبور خواهد کرد یکبارگی از این جهان رخت بربندد و جهان متحد شود.
در دوره ساسانیان میل یگانه انگارانه ای (توحیدی) در تفکری به نام «آئین زروانی» ظهور کرد. مطابق اسطوره زروانی، اهورامزدا و اهریمن هر دو پسران زروان یا زمان نامتناهی (و به عبارتی ازلی)اند. با وجود این، در پاره ای از بررسیهای اخیر بدین سو رفته اند که نشان دهند آئین زروانی را به طور کلی نمی توان بدعت به حساب آورد بلکه این قابلیت هست که این آئین را با آئین زرتشتی متعارف درهم آمیخت. از هرچه بگذریم، همین که بتوان گفت اهورامزدا و اهریمن فرزندان ازلیت اند، شاید راهی بوده که بتوان گفت این دو قدیم اند. به هرحال، (مکتب) زروان به اندازه کافی کلی و مبهم بوده که نمی توانسته یک وحدت واقعی فراتر از این دو اصل متضاد پایه گذاری کند.
اما همین مسئله در حق پارسیان جدید متفاوت است. آنها واقعاً موحد شده اند. آنها بر این باورند که اهریمن صرفاً نماد شر در آدمی است. علاوه بر اینکه آنها مسحور کننده ترین ویژگی آئین زرتشتی را مردود می شمارند، یعنی مرتبط کردن خیر و شر آدمیان با نیروهای کیهانی، نبرد آدمی با نبرد کل جهان و نیز کاهش ندادن تضاد میان خیر و شر در هیچ شرایطی.▪ فلسفه غربی
شاید فیثاغورس به دو معنا دوآلیست بوده است. از یک سو، فیثاغورسی ها چنین تعلیم می دادند که همه چیزها از امور متضاد ترکیب شده اند؛ یک و بسیار، محدود و نامحدود، عجیب وغریب و معمولی، راست و چپ، مردانه و زنانه، ثابت و متحرک، راه راست و راه انحرافی، نور و تاریکی، خیر و شر، و الخ. اینک به نظر می رسد این تقابلها اشکال مختلف رابطة اساسی و بی نظیر از امور تناقض است. از سوی دیگر، آنها به طور جد میانة نفس و بدن تفکیک قائل شدند، همان طور که در نظریة آنها در باب تناسخ ارواح و در آموزه های منسوب به آنان و نیز منسوب به ارفئوس آمده: «بدن گور است.»
هراکلیت و پارمنیدوس با دوگانه انگاری فیثاغورسی ها حداقل با دوآلیسم امور متضاد مخالفت کرده اند. هرالکیت نشان داد که امور متضاد از یک مبدأ واحدند و قابل جدا شدن از یکدیگر نیستند؛ پارمنیدوس اعلام کرد که فقط وجود واحد ثابت ازلی ست که موجود است وامور تکثیر دارای حرکت، امور فانی اند و در واقعیت حقیقی، وجودی ندارند.
امپدوکلس، برعکس به ادعای انواع دوگانه انگاری فیثاغورسی ادامه داد. از نظر او این جهان (طبیعت) مقهور دو اصل متضاد جایگزین هم یعنی مهر و کین است و این دو اصل اند که به ترتیب وحدت و کثرت تولید می کنند. به علاوه، به اعتقاد او نفس در برابر بدن دارای طبیعت مختلف است، او از نفسی سخن می گوید که از جهان خدایان هبوط کرد و چون خود را در «این مکان غریب» دید، آه و ناله سر داد (قطعات ۱۱۸، ۱۱۹).
آناکساگوراس به طور واضح میان دو نوع موجود تفکیک قائل شد. از یک سو عواملی که به طور کلی در هر چیزی که با چیز دیگری مخلوط شده به صورت مرکب وجود دارد و از سوی دیگر روح (یا نفس ناطقه) که به صورت مجزا و موجودی بسیط بدون هیچ گونه ترکیبی هست، روحی که برای به فعلیت رساندن هیولای عناصر بدانها نظم می بخشد.
افلاطون هیچ آموزه ای تعلیم نمی دهد اما در گفتگوهای اومیل به حمایت از این دیدگاه دیده می شود که نفوس، مستقل از بدنها وجود دارند و نیز عالم معقول از عالمی که به وسیله حواس درک می شود، وجودی مجزا دارد. این درست است که عالم ساخته دست حواس را نمی توان واقعاً موجود دانست، زیرا فقط امر معقول(۱۹) ، امر مثالی(۲۰) ، می توانند موجود حقیقی بسازند. با وجود این، عالم محسوس نیز نوعی وجود دارد. در اسطورة خلق این عالم، عقل فعال(۲۱) ، فاعل خیر(۲۲) صرفاً علت جهان نیست بلکه علت دیگری هم به نام ضرورت در کار است. خدای صانع، ضرورت را وا می دارد تا همه اشیا را به سوی غایت خیر هدایت کند، اما قدرت او نامحدود هم نیست (تیمائوس). در جمهور، سقراط می گوید که خدا علت همه چیز نیست بلکه فقط علت خوبیهاست. در تیتائوس او می گوید: «این امر ضروری است که چیزی مقابل خیر هم وجودی داشته باشد».
گاهی این انتظار وجود داشت که آئین زرتشت بر اندیشه های افلاطونی و فیثاغورسی تأثیر گذاشته باشد، اما این احتمال ضعیفی است. نفوس شری که در قوانین افلاطون از آنها یادی می شود به عنوان نفوس کیهانی قلمداد نمی شود و در جای دیگری او این اندیشه را که این جهان مقهور دو الاهه متضاد است، رد می کند. در نظر افلاطون دلیل شر اخلاقی، تغافلی است که محصول اتحاد نفس با بدن است.
ارسطو وحدت گراتر از استادش افلاطون است، چه اینکه او بر وجود مثل افلاطونی «مستقل» از امور حسی خرده می گرفت. او می کوشید پیوستگی میان حیات عالی و دانی را احیا کند، ماده در نظر او همچنان همان حالت بالقوه شکلی است که درحالت بالفعل هست. ارسطو با تعریف نفس به صورت یا حالت فعلیت یافته بدن طبیعی که دارای حیات است، نفس را با یک ارتباط عمیق به بدن پیوند می دهد. با وجود این، همچنان در ارسطو رگه هایی از دوگانه انگاری افلاطونی باقی مانده است، به خصوص در نظریة او در باب محرک اول، آن جوهر مستقل غیرمادی، و نیز در نظریة او در باب عقل که علی الظاهر عقل را از همه قوای نفسانی جدا نگه می دارد و آن را در عداد این نفوس به گونه ای داخل می کند که گویا بیرون از این مجموعه بوده است.
بعد از ارسطو رواقیان و اپیکوریان وحدت گرای کامل عیارتر شدند، مکتب اول دارای یگانه انگاری معنوی بود که براساس آن کل جهان روح یا عقل است، و مکتب دوم دارای یگانه انگاری مادی بود که هر چیزی را به اجزاء لایتجزی (اتمها) ارجاع می داد.
فلسفة مسیحی در ابتدا اساساً بر افلاطون تکیه کرد، اما از قرن سیزدهم به بعد الاهیدانان به طور کلی از ارسطو بهره بردند، البته نه بدون جرح و تعدیل پاره ای از نظریه های او تا بتوانند این نظریه ها را به گونه ای به کار برند که با مسیحیت نیز هماهنگی داشته باشد.
در دوره رنسانس دوباره افلاطون بازگشت و دوگانه انگاری او هم دوباره زنده شد. در قرن هفدهم، دکارتیان با تعریف ذهن (یا روح) به عنوان تنها جوهری که می اندیشد و ماده به عنوان تنها جوهرداری بعد، واقعیت را به طور صریح تقسیم کردند و با چنین تفکیکی نفس و بدن را به طور اساسی از همدیگر جدا کردند. این تفکیک که هر میانجی را از میان بر می دارد به دکارتیان اجازه داد علم شفاف و کاملاً ریاضی وار فیزیک را بنا کنند. هر واقعیتی در جهان مادی صرفا از راه هندسه و مکانیک قابل تبیین است.
اخلاف دکارت با این تقسیم دوگزینه ای واقعیت به دو جوهر کنار نیامدند. اسپینوزا بسطی در این اندیشه داد اما نه با اعتقاد به دو وصف برای یک جوهر به نام خدا، لایب نیتس اگرچه به شیوة خاصی روح را از بدن جدا کرد، همه واقعیت را با الگوی تفکر توصیف کرد.
کانت در فصلی از کتاب نقد عقل محض زیر عنوان «استدلال قیاسی در باب ایده آلی بودن جهان خارج»(۲۳) (دیالکتیک استعلایی کتاب دوم) دوگانه انگاری را از آن حیث که بر دوگانگی فی نفسه جوهر اندیشه و جوهر مادی دلالت کند، به نقد کشید اما او دوگانه انگاری را از این حیث که می تواند دال بر این باشد که ابژه و سوژه دو پدیده کاملاً متفاوت اند، پذیرفت. در ارتباط با همین تقسیم پدیده ها کانت تفکیک میان پدیدار (شیئی آنگونه که می نماید) و شیئی فی نفسه را اضافه کرد. در کانت تا حدودی دو جهان وجود دارد: یکی جهان پدیده ها و دیگری جهان واقعیت فی نفسه که صرفاً از طریق آگاهی به وظیفة اخلاقی قابل شناخت است.
فیلسوفان پس از کانت کوشیدند این تقسیمات فراوان را منسوخ کنند. فیخته فاعل مختار را مبنای هرچیزی قرار داد؛ یعنی دلیل بر وجود کل جهان. هگل کل واقعیت را از طریق ایجاد تناقض به صورت یک زنجیرة واحد مطرح کرد، (واقعیت) اول وضع می شود و بعد رفع و این (وضع و رفع یا تز و آنتی تز) قانون کل اندیشه و کل طبیعت است.
بنابراین تاریخ فلسفة غرب چنین می نماید که تاریخ آمد و شد دوگانه انگاری و یگانه انگاری باشد. در پاره ای از اوقات فلسفه با آموزه های دوگانه انگاری بازسازی شده است: مکتب افلاطون، مکتب دکارتی و کانتی آغازگر چنین بازسازیهای بوده اند. با وجود این، دوگانه انگاری به سرعت مغلوب و مقهور آموزه های کما بیش یگانه انگارانه قرار گرفت. معلم دوگانه انگار است و شاگردانش نیستند. به نظر می رسد در مکتب دوگانه انگاری برای بیشتر فیلسوفان مطلب خام و غیرقابل قبولی وجود داشت که آنها نمی توانستند این ایده را بپذیرند. آنها علاقه مند بودند که میان هر چیزی آشتی برقرار کنند و دوگانه انگاری هم به دلیل این واقعیت که دو اصل را مسلم می گرفت و نه یکی، آنها را مایوس می کرد. آنها معتقد بودند دوگانه انگاری ناکام است و نیز معتقد بودند که دوآلیسم در یکپارچه کردن همه واقعیت نمی تواند موفق باشد، زیرا آنها از فلسفه انتظار داشتند که یکپارچگی به همه اشیا ارزانی کند. اما فیلسوفان دوگانه انگار شاید چنین گمان می برده اند که اوضاع و احوال آدمی به ما فیلسوفان، صرفاً برای فکر کردن و خوب عمل کردن در حال حاضر نیاز دارد؛ و آنها فراتر از همه بحثها تلاش خود را کرده اند تا شفاف ترین روش فکر و قطعی ترین اخلاق را ارائه کنند. در هم آمیختن بدن با اندیشه کم و بیش به معنای پنهان کردن نیروی اسرارآمیزی در بدن است و این درهم آمیختگی هم در نظر علم دقیق غیرقابل درک است و هم اراده حاکم بر بدن را از میان می برد.
در قرن بیستم، لاوجوی در کتابش زیر عنوان قیام برضد دوگانه انگاری(۲۴) بسیاری از تلاشهای فیلسوفان معاصری را که درصدد ابطال یا انکار دوگانه انگاری بوده اند، توصیف کرده است؛ او معتقد است همه ناکام بوده اند. آلن(۲۵) ارزشهای اخلاقی دوگانه انگاری در مکتب دکارت را تعلیم داده و مدعی است که دوگانه انگاری در فلسفه برخطا نبوده است بلکه برعکس قویترین خصلتی است که پرده از نیرویی بر می دارد که سازندة تفکر عالی است. دوآلیسم فلسفی به معنای تخطئه موجودات خاصی ورای خود آدمی نیست بلکه بیانگر اراده غلبه بر خود است.
▪ فلسفه هندی
فلسفه غالب و معروفترین فلسفة هند ودانتای یگانه انگار(۲۶) است. اما هند هم فلسفه های دوگانه انگار ویژة خود را داراست. بویژه فلسفة باستانی و بسیار مهم سامخیا(۲۷) چنین تعلیم می دهد که ماده (یا طبیعت) و روح از ازل وجود داشته اند.
▪ فلسفه چینی
قدیمی ترین فلسفه های چینی میان نیروهای بنیادی یانگ (Yang) و یین (Yin) تفاوت قائل می شود. یانگ اصلی است آسمانی، درخشان، با حرارت، با ویژگیهای مردانه، فعال و خلاق؛ اما یین اصلی است زمینی، تیره، سرد، با ویژگیهای زنانه، منفعل و پذیرنده. اما فیلسوفان چینی این صفات را به طور کلی به عنوان تجلیهای یک اصل ارائه کردند.
● دوگانه انگاری در الاهیات
▪ دوگانه انگاری مقابل غنوصی
تقریباً در آغاز دورة مسیحی، اندیشه های دوگانه انگارند در یهودیت ظاهر شد، اما این دوگانه انگاری بواسطه وجود توحید فراگیر محدود باقی ماند. خواه در نفوذ دین ایرانی و خواه به دلیل تحول خودجوش یهودیت، نویسندگان یهودی چنین می آموختند که خداوند بواسطة دو نیروی متضاد این جهان را خلق کرده است و در آن تصرف می کند. بنابر اسناد قمران(۲۸) ، خداوند دو روح را خلق کرده است، یکی شاهزاده انوار و دیگری ملک تاریکی که بر این جهان غالب است. فیلون(۲۹) می گوید گویا فقط در یک متن است که خداوند این جهان را بواسطة دو نیرو خلق کرد، یکی از آنها علت امور خیر بود و دیگری علت امور شر. بعلاوه، فیلون افلاطونی هم هست و از نظر او قطعی نیست که خداوند ماده را خلق کرده باشد. مکاشفات یهودی جهان آینده را در مقابل جهان کنونی بسان دوآلیسمی موقت قرار می دهد. اما در هیچ جا در یهودیت انکار ارزشهای این جهان وجود ندارد و همین مسئله موجب انتقاد این نکته شده که غنوصی گری تا به کجا و حتی (فقط) به متون خاصی از مسیحیت باستان کشانده شده است. فرشتة مذکور در اسناد قمرانی، تاریکی، «شاهزاده این دنیا» نیست، دو روحی که در این دنیا هستند «سهمی برابر» دارند.
▪ دوگانه انگاری غنوصی
مورخان نام «غنوصی گری» را در ابتدا برای گروهی از مسیحیان بدعت گری به کار بردند که در دهه های پایانی قرن اول میلادی پدید آمدند. این بدعتهای متعدد و متنوع در انکار عهد عتیق و بویژه رد آموزه های کتاب مقدس در باب خلقت، مشترک بودند. این جهان نه مستقیما مخلوق خداوند بود و نه تحت سیطره او، اما مقهور نیروهای کوردون پایه تری بود که خداوند را نمی شناختند. یهوه مسطور در کتاب مقدس، خالق این جهان، صرفاً مدبر این نیروهای دون مرتبه است؛ او بدون آنکه خیرواقعی را بشناسند خلق کرده است. این جهان مستقیماً معلول خدا نیست و این نفس، آن جرقه الاهی، هم معلول این دنیا نیست. این نفسی که در این دنیا به بند کشیده شده است فقط بواسطة لطف علوم اسرارآمیز، علوم فوق طبیعی که به دست آن مسیحای نجات بخش الاهی پدید می آید، می تواند آزاد و از منشأ خویش آگاه شود.
پس به میزان قابل توجهی، غنوصیها منشأیی برای این دنیا قائل بودند که با منشأ نفس متفاوت بود. بعلاوه آنها به دوگانه انگاری یونانی در باب نفس و بدن نیز قائل بودند. اما با وجود این، آنها کاملاً دوگانه انگار نبودند، زیرا برحسب اعتقاد آنها، خالق، به گونه ای به خدای حقیقی به عنوان یکی از فرشته های او یا به عنوان یکی از فرزندانش در تبار فیضانها ربط پیدا می کند. وانگهی، اگر خدای حقیقی به خلقت تمایلی نداشته باشد حداقل به آن اجازه (ظهور) می دهد. لذا دوگانه انگاری آنها نه مطلق است و نه نظام مند. فراتر از اینها یک احساسی وجود دارد که این جهان غیر از خداست و میان خدا و طبیعت، ورطه ای هست که جز به مدد خدا نمی توان از آن عبور کرد.
مکتب غنوصی به خصوص در قرن دوم قوت فراوانی داشت. اما تا نیمه های همان قرن توسط کلیسای رم محکوم و رفته رفته التقاطی شد. غنوصیان بعدی، مبدعان مسیحیتی شدند که از عهد عتیق دست برداشتند و هیچ اشکالی نمی دیدند که مکتب خود را با سنتهای الحادی در هم آمیزند (مکتب افلاطونی، آئینهای اسرارآمیز، ادیان شرقی). از سوی دیگر، از حدود اواسط قرن دوم ما شاهد اندیشه های طبیعت گرایانه غنوصی هستیم که نه فقط در عالم مسیحیت که در مکتوباتی که به نظر الحادی می آیند، مثل مکتب هرمسی نیز یافت می شود. اندیشه های غنوصی بعدها در اسلام و در یهودیت در قبالا نیز پیدا شد.
بنابراین پس از یک دوره مشخصی اندیشه های غنوصی علی الظاهر به شکل ضروری با مسیحیت گره خورد. این تحولات به بسیاری از محققان جدید اجازه داد تا تامل شوند که مکتب غنوصی ضرورتاً یک بدعت مسیحی نیست و در اصل برخلاف آنچه آباء کلیسا بدان معتقد بودند، زمانی هم با مسیحیت در آمیخت. ولی جدا از مسیحیت و شاید حتی قبل از آن هم وجود داشت. این محققان برای یافتن منشأ غنوصی گری به طور اساسی در مکتب زرتشت، یونانی مآبی و یا در گرایشهای خاصی از یهودیت به تحقیق پرداخته اند. اما با این حال، این تحقیقات هنوز به نتایج مشخصی نرسیده است. مسئلة منشأ مکتب غنوصی همچنان با شور و شوق موردبحث است. درست است که بعد از مدت مشخصی، اندیشه های غنوصی از عالم مسیحیت فراتر رفت اما هنوز هیچ کس نمی تواند با اطمینان بگوید که این اندیشه ها در مسیحیت متولد نشده اند. هیچ متن غنوصی متعلق به دوره ما قبل مسیحیت شناخته نشده است و قدیمی ترین متون غنوصی شناخته شده، مسیحی اند. به علاوه تبیین تضاد عمیق میان خدا و این جهان (طبیعت) در مکتب یونانی مآبی، زرتشتی و یا یهودی سخت تر است از چنین تبیینی با تکیه بر عهده جدید. مثلاً در چهارمین انجیل، تضاد میان خدا و این جهان چنان مورد تاکید قرار می گیرد که تقریباً هم اندازه تأکید غنوصیان است.
این امکان وجود دارد که تصلیب مسیح همان شکست خدای واحد عادل در این جهان باشد و همین پدیده موجب بدبینی عمیق نسبت به این دنیا شده است. به علاوه، اینکه اندیشه های پولسی و یوحنایی جز به مدد لطف الاهی ماندگار نشده اند بدین معناست که شکافی عمیق میان طبیعت و نجات وجود دارد.
● مانویت
مکتبی است که در قرن سوم میلادی بدست مانی ایرانی بنیانگذاری شد و مانویت یکی از اشکال متاخر والتقاطی مکتب غنوصی است. مانی درصدد آن بود که مسیحیت (البته به شکل غنوصی آن) را با مکتب زرتشتی، بودایی و فلسفه یونانی در هم آمیزد. در واقع مهمترین بخش نظریه او از آن مسیحیت غنوصی بود. اما او مکتب دوگانه انگار غنوصی را به وجود آورد که نظام مندتر و محکم تر بود و براساس الگوی دوگانه انگاری زرتشتی هم مکتب خود را تقویت کرد.در نظر او، دو اصل واقعا مستقل اند و قدیم بشر از دیدگاه او همان ماده است اما او آن را چنین توصیف می کند: داشتن خصائصی که یادآور یکی از اهریمنان باشد.
هیچ کس به اندازه مانی آگاهانه و از سر اختیار دوگانه انگار نبوده است. از نظر او مسلم انگاشتن دو اصل بنیاد همه ادیان واقعی بود. با جمع آوری اسطوره های غنوصی او یک اسطوره بزرگی ساخت که بیانگر جدایی اولیه دو اصل بود (نور. جوهر نفس و تاریکی که می توان آن را ماده نامید). پس اختلاط آنها، پس از آنکه تاریکی به نور حمله برد و بخشهایی از آن را بلعید، به وجود آمد؛ آنگاه این راه مطرح شد که بخشهایی از نور (نفوس) می توانند از تاریکی رهایی پیدا کنند و به اصل خویش بازگردند. او اعلام کرد که روزی همه مخلوقات به اصل خویش باز می گردند و این اصول دوباره و این بار برای همیشه از هم جدا می گردند.
غالباً اعتقاد بر این است که مانویان همه مخلوقات این جهان را به موجودات خیر مطلق و شر مطلق تقسیم کردند. اما این گرایش بیشتر زرتشتی است. در نظر مانویان هر چیزی در این جهان یک مخلوط بود، خیر و شر محض فقط در اصول ممکن بود وجود داشته باشد. به علاوه مانویان، نه متصلب بودند و نه متعصب؛ آنان زبان خود را با ادیان دیگر مطابق کرده بودند و بر این باور بودند که تقریبا در همه ادیان چیز خوبی وجود دارد. نجات از نظر آنان به این نبود که با موجودات خاصی بجنگی، بلکه نجات در این بود که با ماده (تاریکی) درونی پیکار کنی و از این جهان بگریزی.
● بدعتهای دوگانه اننگار قرون وسطایی
بدعتهای دوگانه انگار قرون وسطایی که شامل موارد زیر می شود احتمالاً از مکتب مانی ناشی نشدند اما همانند خود مانویت از غنوصی گری که در شرق استمرار پیدا کرده بود، ناشی شدند: یکی پیران پولس که در مناطق ارمنی نشین و آسیای صغیر بین قرن هفتم و هشتم به وجود آمدند و بعداً در منطقه بالکان تداوم پیدا کردند؛ دسته دیگر بوگومیل ها بودند که آموزه های آنها از بلغارستان آغاز شد و میان قرنهای دهم و پانزدهم تا منطقه بالکان هم گسترش پیدا کرد دسته سوم کاتارها بودند که در اروپای غربی در قرنهای دوازدهم و سیزدهم به وجود آمدند.
● الاهیات آگوستینی
گاهی اعتقاد بر این بوده است که مکتب مانی تأثیر زیادی بر الاهیات سن آگوستین گذاشته است. آگوستینی که در دوره جوانی نه سال مانوی بود. اما هرچه هست به نظر می رسد دوگانه انگاری آگوستین بیش از آنکه متاثیر از پولس رسول و یوحنای قدیس مبشر باشد که بدون آنها هم او یک غنوصی بود، ریشه در منابع الهام بخش اساسی مکتب غنوصی داشته باشد. اما به هر تقدیر، سن آگوستین، در الاهیات غربی با تفکیک ریشه دار میان طبیعت و فیض، بیشتر به عنوان یک دوگانه انگار قوی زنده مانده است. ما این نوع از دوگانه انگاری را در تفکر لوتر و ژانسنیست ها دوباره می بینیم.
نویسنده: سیمون - پتریمنت
مترجم: سعید - عدالت نژاد
منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول ۱۳۸۵
پی نوشت:
۱. Thomas Hyde
۲. Historia religionis veterum persarum, ۱۷۰۰.
۳. Gnosticism
۴. animism
۵. Sun-god Re
۶. Apophis
۷. Osiris
۸. Set
۹. Isis
۱۰. Horus {الاهه خورشید در مصر باستان، فرزند ازیریس و آیزیس}
۱۱. Loki: در اساطیر نورس، خدای نزاع و مظهر شر است. با خدایان آسگارد دشمنی داشت و همواره درصد برانداختن آنها بود. بالدر را به حیله به قتل رساند (به نقل از مصاحب).
۱۲. Vanes
۱۳. the Pandava: در ادبیات حماسی هند پنج پسر پادشاه پاندو و همپیمانان آنها هستند که در جنگ با پسرعمویشان کراواس پیروز شدند.
۱۴. Odin:‌ در اساطیر نورس خدای حکمت، جنگ، هنر، فرهنگ، و مردگان و الهه‌های فوق طبیعی و خالق انسانها و کیهان.
۱۵. Daeva
۱۶. the Magi: مغان جمع کلمه مغ (magus) در اصل طایفه‌ای از مادها بودند که شغل روحانیت به آنان تعلق داشت. در عهد ساسانیان و اشکانیان طبقه روحانیان را مغان می‌خوانده‌اند. این کلمه با تلفظ انگلیسی آن یعنی می جش به زبان عربی رفته و همان مجوس شده است.
۱۷ renovation
۱۸. twins
۱۹. the intelligible
۲۰. the Idea
۲۱. the Demiurge
۲۲. the good Worker
۲۳. Paralogism of the Ideality of the External world
۲۴. The Revolt Against Dualism.
۲۵. Alain (۱۸۶۸-۱۹۵۱)
۲۶. the monistic Vedanta
۲۷. Samkhya
۲۸. «اسناد قمران» به جای The Rule of Qumran. (قمران منطقه‌ای است در خاک اردن و در شمال غربی بحرالمیت قرار دارد. شهرت این منطقه از آن روست که در سال ۱۹۴۷ از غارهای واقع در این منطقه طومارهایی که دربردارنده روایتهای کهن فصلهایی از کتاب مقدس بودند، به دست آمد. این کشف سبب تحولات مهمی در مطالعات مربوط به یهودیت و مسیحیت و روابط میان آنها شد. به نقل از پیروز سیار در کتابهای قانونی ثانی، ص ۶۸).
۲۹. Philo ( ۱۳ سال قبل از میلاد تا ۵۰ میلادی)
منبع : باشگاه اندیشه