شنبه, ۳۰ تیر, ۱۴۰۳ / 20 July, 2024
مجله ویستا

مرگ مولف،خنثی سازی و همسان گردانی


مرگ مولف،خنثی سازی و همسان گردانی
● درآمد
نخست باید رودرروی خصوصیتی مستبدانه که اعتراف به اشتباه را مذموم و دور از شأن و منزلت والای مستبد می داند، قد علم کنم و بخشی نادرست از درکی که از مرگ مولف رولان بارت عالم و نظریه پرداز معاصر داشتم، نقد و رد کنم.
سال ها پیش با وقوف به اینکه مخاطب فرهیخته و خلاق و آزاده که طبعاً فارغ از تعصبات ایدئولوژیک است مقهور و مرعوب قدرتی که در ذات دانایی و خلاقیت مولف است نمی شود، بر این باور بودم که مرگ مولف بحق تقابلی فلسفی است با انسان خدایی و مرجعیت و شیخوخیتی که نویسنده را به مثابه دانای کل و قادری مطلق فراتر از مخاطب قرار می دهد و گفته بودم؛ «در واقع مرگ مولف پیش زمینه فراهم آمدن فردیت خودمختاری است که به قول آلن تورن گوهر جهان جدید است.»۱
هنوز به اینکه هر چه مخاطب فرهیخته تر، داناتر و زیرک تر باشد اقتدار متن کمتر و ناچیزتر خواهد بود، معتقدم، گیرم که عده یی بی اعتنا به نخبه پروری ماهوی جوامع طبقاتی که آموزش و پرورش و امکان ارزیابی و رشد استعداد نیز در آنها ناعادلانه و طبقاتی است، این اعتقاد مرا به حساب تایید نخبه پروری و نخبه پسندی بگذارند.
تعجب آور نیست که چرا پیش از این به اشتباه خطرناک عالمی بزرگ چون رولان بارت پی نبردم و محتمل می دانم علاوه بر قلت دانش و کندی ذهن، روحی جهان سومی و لاجرم مرعوب و اسوه ستا از سویی و رسوبات دستگاهی ایدئولوژیک که مردم باوری و مردم پرستی آیینی از ویژگی های آن است، در این غلط فهمی دخیل بوده اند. این هم بعید نیست که تعلقات و تعصبات ایدئولوژیک معنا و مقصودی خودپسندانه و دلبخواهی را بر نظریه یی بار کنند که نوعی از مصادره به مطلوب است.
باری امروز به اینجا رسیده ام که مرگ مولف نه تنها در تشکل فردیت خودمختار مورد نظر آلن تورن نقشی ندارد بلکه نظریه یی است رودرروی آن و در راستای حذف فردیت و همسان سازی که سرمایه داری صنعتی برخلاف مرحله نسبتاً طولانی شکل گیری و پاگیری خود، بنابر اقتضائات و مطالباتی ماهوی در این برهه در اجرای آن از تشبث به هر رذالت و دنائتی ابایی ندارد.
● تهی گردانی و متافیزیک فردی
با توجه به پایه و مایه خواهندگان و خوانندگان این گونه مباحث نیازی نمی بینم به شرح و بسط چرایی و چگونگی alienation یا همان تهی گردانی و خنثی سازی که به حذف فردیت و مآلاً به بی خویشتنی آحاد جامعه می انجامد، بپردازم؛ همان شیئی کنندگی و شیئی شوندگی که مارکس آن را ملازم تولید صنعتی انبوهی می داند که کارگر در آن موظف به انجام فعلی است معین، مختصر، محدود و مکانیکی که نیازی به تفکر، تامل، تخیل و... که از مولفه های بارز متافیزیک فردی یا فردیت اند، ندارد و خواه ناخواه همان طور که چارلی در فیلم عصر جدید نشان می دهد کارورز در روند زنجیره یی این نوع از تولید به چرخ دنده و قطعه یی بی جان از ماشینی عظیم تبدیل می شود و باز با اتکا به دانش و بینش مخاطبان ضرور نمی دانم به توضیح چرایی و چند و چون بروز و چیرگی همین عارضه بپردازم که ماکس وبر آن را در اجرای ناگزیر و بی چون و چرای دستورالعمل های سخت مقید و محدود دیوانسالاری عریض و طویل با نظم متکی بر تولید انبوه و مصرف بی مرز می بیند.
به گمانم این هم جز اتلاف وقت مخاطبان فرهیخته ثمری ندارد که به چرایی و طرز تغییر مسیر نظمی بپردازم که در آغاز پیدایی و مسیر پای گیری خود مبشر و مقوم فردیت بود و در این برهه از روند تکاملی و شاید فروپاشی اش با توسل به رذیلانه ترین و پنهان ترین شیوه ها و ترفندهای آموزشی و تبلیغاتی که از طریق رسانه های فراگیری چون رادیو، تلویزیون و اینترنت توده های مردم بی دفاع را نشانه می رود، در کار سلب هویت انسانی و مآلاً حذف فردیت و همسان سازی است. پس به این یادآوری اکتفا می کنم از آنجا که یکایک افراد جامعه صنعتی و مدرن به نحوی در تولید انبوه و متنوع سهم و نقش دارند، باید که در راستای فراهم آوردن هر چه بیشتر ارزش افزوده و انباشت سرمایه که متضمن دوام و بقای نظم مسلط است همه آنچه را که تولید می کنند، مصرف کنند و لاجرم به واسطه برانگیختگی غرایز تربیت نایافته و شعله ور شدن امیال و شهوات موروثی که از نیاکان اولیه خود به ارث برده اند، به محاق بدویتی نوین فروغلتند تا تفاخر به مارک پوشاک و دیگر چیزها و حتی به اسم غذا و رستوران ها یا مثلاً به عضویت در کلوپ هواداران فلان نژاد سگ جای مباهات به منش و صفات انسانی چون رحم، مروت، همدلی، آگاهی و بالاخره شعور شورمند و عصیان و قیام علیه نظم مستقر ستمگر را بگیرد؛ اگر نه چطور می توان جوانان ملتی را به کشتار بعضاً داوطلبانه مردم بی گناه اینجا و آنجای جهان واداشت و به قربانگاه امثال افغانستان و عراق روانه کرد که مردم ستمدیده آنها برای دفاع از خود جز مقابله به مثل راهی ندارند؟ پس بی دلیل نیست که نهضت رمانتیسم نه به عنوان مکتبی صرفاً هنری و ادبی بلکه به مثابه نهضتی انقلابی از دل یکی از صنعتی ترین جوامع سر بر می کند و به سرعت به سراسر اروپای مدرن تسری می یابد. اگر ویلهلم شگل آلمانی و همفکرانش بر احیای منش ها و کنش های انسانی از جمله مودت و همبستگی و همدلی تاکید داشتند، رمانتیک های انگلیسی بر اهمیت تخیل و فرهیختگان فرانسوی بر ارزش عواطف و احساسات انگشت گذاشتند. در واقع نهضت رمانتیسم بر ماهیت اسم های معنایی بنا شد که جزء جدایی ناپذیر و بارز متافیزیک فردی یا فردیت اند. بنابراین طبیعی است که بسیاری از متفکران صاحب نظر از جمله گئورگ لوکاچ رمانتیسم را نهضتی ضدسرمایه داری بدانند که ماهیتاً رودرروی شیئی کنندگی و شیئی شوندگی است و نهایتاً در تقابل با بدویت نوین.۲
● یأس فلسفی و رویکردی پوپولیستی
حال با توجه به یادآوری هایی که در قیاس با عظمت و اهمیت موضوع و ابعاد فاجعه آمیز آن مختصر و موجز اند، گمان می کنم برای دوری از صدور احکام قاطع و جزمی، طرح این پرسش ها بیجا و بی دلیل نباشد؛
۱) آیا رولان بارت هم نادانسته و به سابقه یأس فلسفی و نومیدی از تغییر وضعیت موجود و هم متاثر از پوپولیستی آیینی که مردم پرستی را به جای مردم دوستی قرار می دهد، با نظریه مرگ مولف و انکار دانایی، توانایی های تخصصی، نیروی تخیل، عواطف و احساسات با شیئی کنندگی و شیئی شوندگی همزاد و همذات نظم مستقر همسو و همراه نشده است؟
۲)آیا این عامل هوشمند با اتکا بر فهم و پسند انبوه مخاطبان بر دموکراسی از پایین که تا به حال از مدعیات ریاکارانه همه حکومت های جبار مبتنی بر ایدئولوژی هایی چون فاشیسم و کمونیسم راست کیش بوده، صحه نگذاشته است؟
۳) آیا مرگ مولف که ماهیتاً نافی فردیتی عالم، هوشمند، خلاق و... است، به معنای این همانی کردن و همسان سازی خواص و عوام نیست و خواه ناخواه موید و مبلغ تنزیل فرهنگ و پسند توده های مردم که از طریق رسانه های جمعی جهان سرمایه داری عملی می شود؟
۴) آیا پیدایی و طرح چنین نظریه یی ناشی از تحقیر و سرخوردگی طبقه متوسطی نیست که همواره آلت فعل بوده است؛ همان طبقه یی که به روزگاری لوتر و کالون از آن سر بر کردند تا غافل از قدرت عظیم و متمرکز بر مالکیت هم جباریت و مرجعیت زمینداران بزرگ و کلیسای حامی آنان را درهم بکوبند و هم صاحبان سرمایه های کلان را که در کار برپایی سرمایه داری امپریالیستی بودند؟
۵) آیا تایید و تبلیغ هنر و ادبیات عوام فریب و مخدر روی دیگر سکه مرگ مولف نیست؟
و بالاخره در کنار پرسش های طرح نانشدنی و نشدنی دیگر، این سوال که آیا رولان بارت تجاهل العارف نکرده است که جز در عصر آریستوکراسی یونان باستان، تا به حال اغلب بالاتفاق نخبگان نیک نفس و خیراندیش جوامع بشری به بهایی بس گزاف از جذب در قدرت سر باز زده اند و امروز روز از پی تحمل ترورهای فیزیکی و شخصیتی به انزوایی هولناک رانده شده اند که بستر آن از خود بیگانگی و بی خویشتنی توده هاست؟
● و اما موخره
بی تردید به هیچ روی جانبدار و مبلغ آن هنر یکتا، متعالی و به زعمی ناب و طبعاً پیچیده و دور از دسترس مورد نظر و مطلوب امثال آدورنو نیستم که مثلاً شعر جهان را در کم و کیف آثار پل سلان متمرکز و خلاصه کنم. به همین روی طرفدار غامض نویسی هم نیستم که او به مثابه ابزاری برای تقابل با شلخته نویسی های ارواحی بی رمق و محتضر نه تنها اختیار بل که پیشنهاد می کند. پس چارلی چاپلین را هم کم استعداد و تنک مایه نمی دانم و همه آثارش را دستاوردهایی بی مایه و میان مایه و در حد هنر صنعت.۳ اما عمیقاً بر این باورم که بدون دانش و بینش، تخیل و عاطفه و احساس و ... که شعوری شورمند را سامان می دهند، هیچ استعدادی راهی به جایی نمی برد. مخاطب بی بهره از چنین قابلیت ها و توانایی هایی هم نه تنها از قرائت، فهم، تاویل و تفسیر آثار صاحبان این ویژگی ها ناتوان که از وجود آنها هم بی خبر است.
راستی اگر کسی تا حدی نه با زبان فارسی آشنا باشد، نه با زبان عربی، نه با قرآن، نه با احادیث، نه با عرفان و تصوف سده های میانه تاریخ این سرزمین و نه با امثال و حکم قدیم و جدید، چگونه به جهان و جهان نگری ویژه مولانا جلال الدین وارد و از آن بهره مند و متلذذ شود؟ تفال با دیوان حافظ به معنای فهم شعر و نفوذ به دنیای درون یا متافیزیک فردی او نیست. نزدیک شدن به هستی و هستی شناسی منفردی که نزدیک به ۶۰۰ سال فرهیختگان دست اندرکار مخلوقات هنری اش را زیر و زبر کرده اند و بر آنها شرح و تفسیر و تاویل نوشته اند و حتی از فراز منابر شعرش را به میان مردم برده اند، کار هر کسی نیست. گویا نه سال ها که قرن هاست که بر آثار اندیشمندان و هنرمندان برجسته و حتی بر لبخند مونالیزا تاویل و تفسیر می نویسند و هنوز تعداد دیدارکنندگان از خانه های نیما و لورکا در قیاس با عدد پرسه زنندگان در پاساژهای مالامال از خرت و پرت های اغلب همانند و غیرضروری به اندازه دانه خشخاش است و حجم کره زمین. و سرآخر اگر چیزی به نام ذهن که درون بودی فردی و زبان که برون ذاتی اجتماعی است و همان طور که شخص بارت گفته است؛ «... و کل تاریخ با کمال و یکپارچگی همانندی با طبیعت، پشت سر زبان ایستاده است»۴ و به زعم من با اندکی تفاوت پشت هر دو واقعیاتی انکارناپذیرند، لزوماً نفوذ نسبی به مخلوق ذهنی متشکل در زبان به میزان و نسبتی از دانایی، هوش و... مخاطب بستگی دارد. لذا ناتوانی در تغییر وضعیت موجود و یأس ناشی از آن که به گمانم یأسی فلسفی است نباید نخبگان یا بهتر بگویم روشنفکران راستین را به انکار واقعیات از جمله فاصله عمیق فرهنگی میان خواص و عوام وادارد و در نهایت به ورطه عوام گرایی و عوام ستایی آیینی بغلتاند که از تبعات آن حاکمیت دیکتاتوری اکثریت فریفته و مسخ و ناآگاه است که در عبارت فریبنده «دموکراسی از پایین» متجلی می شود تا وضعیت موجود همچنان پابرجا بماند و نمایندگان ارباب قدرت در پس پرده، بر مسند تکیه زنند.
مسعود احمدی

پی نوشت ها
۱- حرف زیادی (مجموعه بخشی از مصاحبه های مطبوعاتی) مسعود احمدی، چاپ اول، بهار ۱۳۸۳، نشر همراه، تهران، ص ۱۴۴ غاین گفت وگو که پرسشگر آن علیرضا بندری بوده است، برای اولین بار در هفته نامه ایران جمعه، شماره ۲۲۸۰ مورخ ۳/۸/۱۳۸۱ به چاپ رسید.ف
۲- برای آشنایی بیشتر با نظر بزرگانی چون گئورک لوکاچ مطالعه و تامل در این دو مقاله توصیه می شود؛ ۱- در باب فلسفه رمانتیک زندگی، گئورک لوکاچ، ترجمه مراد فرهادپور
۲-رمانتیسم و تفکر اجتماعی، رابرت سریر و میشل لووی، ترجمه یوسف اباذری، ارغنون شماره ۲، چاپ اول، تابستان ۱۳۷۳، مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران
۳- برای آشنایی بیشتر با چکیده یی از آرای این متفکر رجوع به بخش سوم کتاب خاطرات ظلمت، بابک احمدی، نشر مرکز، چاپ اول، ۱۳۷۶، تهران بسیار سودمند است.
۴- درجه صفر نوشتار، رولان بارت، ترجمه شیرین دخت دقیقیان، چاپ اول، ۱۳۷۸، انتشارات هرمس، تهران، صص ۳۵ و ۳۶.
منبع : روزنامه اعتماد