پنجشنبه, ۲۴ خرداد, ۱۴۰۳ / 13 June, 2024
مجله ویستا

بهای جوانی


بهای جوانی
آورده اند که بازرگانی را بر وزیر نوشروان مالی خطیر غسرمایه ای عظیمف بود، و وزیر در ادای آن مماطلت می نمود غتاخیر می کردف. بازرگان بسیار او را تقاضا کرد، و البته گرد ادای آن نگشتغآن وزیر برای پرداختن مال اقدامی نکردف، و هر چند بازرگان گفت؛ مماطلت از تو ظلم باشد و از طریق خرد در نخورد غاز عقل به دور استف که مال من نمی دهی، سود نداشت.
بازرگان به نوشروان قصه نوشت و حال خود باز راند. نوشروان مرد را بخواند و از منشاء وی پرسید و از حال او تفحص کرد غاز ریشه ماجرا سوال کردف. بازرگان قصه حال خود تمام در خدمت نوشروان تقریر داد. نوشروان فرمود تا مال او از خزانه بدادند و بازرگان را از پیش خود خوشدل برون فرستاد، و هم در ساعت فرمان داد تا وزیر را بیاوردند و بر در سرای بردار کردند.
و فرمان داد که؛ «هر که حرمت غریبان ندارد، و حق آیندگان فرو گذارد، و ایشان را رنجه دل گرداند، و بهای بضاعت ایشان نرساند سزای او این بود.»چون بازرگان از نوشروان چنین عدل شامل بدید، آنجا مقام کرد و مدتی مدید و عهدی بعید ساکن مداین بود و عاقبت او را حنین غاشتیاقف وطن و آرزوی مسکن در حرکت آورد. مال های خود را جمع کرد و قصد شهر خویش را تصمیم داد غتصمیم گرفت به شهر خود رودف. از وزیر اجازت خواست.
وزیر به خدمت نوشروان عرضه داشت که «فلان بازرگان که مال بر وزیر پیشین داشت و به سعی پادشاه آن مال به وی رسید، در این شهر تجارت بسیار کرد و اموال خطیر غزیادف به دست آورد چنان که یک درم او ده و بیست زیادت شده است، و امروز می خواهد که از شهر تو برود و مالی که در حضرت غشهرف تو جمع کرده است با خود ببرد. و اگر این قاعده مستمر شود جمله بازرگانان بروند و مال ها ببرند، و شهر بی رونق بماند.»
نوشروان مر آن بازرگان را بخواند و گفت؛ «از ولایت من می بروی غمی رویف و مالی بی حد داری، و اگر من این قاعده مستمر گردانم که هر که مال اینجا حامل کند از اینجا ببرد و به ولایت خصمان ما رود، آن مال او عدت غساز و برگ جنگف و آلت دشمنان ما بشود. فرمان بر آن جمله است که اینجا ساکن می باشی و مال در تصرف تو می باشد و اگر ناکامغناچارف بخواهی رفت، آنچه آورده ای در آن وقت، دو چندان مال از این مبلغ که داری اختیار کن و باقی بگذار.»
بازرگان گفت؛ «آنچه پادشاه فرمود، به غایت صواب است و از مصلحت دور نیست. اما آنچه آورده بودم و در شهر تو به باد رفت، اگر پادشاه دو چندان باز تواند داد، ترک همه مال گرفتم.»
نوشروان گفت؛ «ای شیخ، در این شهر چه آورده ای که باز نتوانم داد؟»
گفت؛ «ای ملک، جوانی آورده بودم و این مال بدو کسب کرده، جوانی به من باز ده و تمامت مال من باز گیر.»
نوشروان از این جواب لطیف متحیر شد، و او را اجازت داد تا به سلامت برفت. و بعد از آن نوشروان طریق معدلت مسلوک داشت غمسیر عدالت و میانه روی پیشه کردف و به برکات سًیîر غروش ها، سنت هایف حمیده دل های خلق را صید کرد.

جوامع الحکایات- سدیدالدین عوفی
منبع : روزنامه کارگزاران