دوشنبه, ۴ تیر, ۱۴۰۳ / 24 June, 2024
مجله ویستا

مقدمه ای بر اخلاق و ادب


مقدمه ای بر اخلاق و ادب
● مقدمه
در این نوشتار با نگاهی دیگر به جنبه اخلاق نگریسته می شود. زشت (قبح) و زیبا (حسن) بودن، خوب و بد بودن دو مقوله ای جدا از هم هستند که متفکران و دانشمندان به آن پرداخته اند. دیدگاه مورد نظر در این نوشتار چهار قوه آدمی است. این قوا هر کدام سعی دارند تا رفتار و منش های انسانی را بر طبق خواسته های خود در آورند و شخصیت وجود آدمی را در جهت ارضاء نیازها و خواسته های خود شکل بدهند. در این راستا با در بند کشیدن عقل سعی بر آن دارند تا اعمالی را که از آدمی سر می زند توجیه کنند و آنرا موجه جلوه دهند و علتی را برای آن بیابند تا مورد ذمّ و سرزنش قرار نگیرند. و اگر وجدانی دارند پیش وجدان خویش شرمگین نباشند. آدمی موجودی متفکر آفریده شده است این تفکر از زمانی آغاز می شود که آدمی در خود نیاز به خواستن، دانستن و تغییر دادن، حس می کند.
این نیاز در آدمی می تواند از سر خواست و امیال درونی یا از سر کنجکاوی و دانستن بیشتر باشد. اما جنبه مهم دیگر آنست که آدمی برای تغییر دادن اوضاع و احوال خویش فکر می کند. مغز ابزاری برای اندیشیدن و انباری برای حفظ آموخته ها و کنترل بدن می باشد. مغزی که از آگاهی خالی باشد قاعدتا درست نمی تواند فکر کند و یا اینکه در آن زمینه اصلا نمی تواند فکر کند. و فرد آزاد برای اندیشیدن نیست بلکه این خواسته ها و دانشهای او هستند که حد تفکر را معیین می کنند مثلا فردی که از قوانین کیهان شناسی اطلاعی ندارد هیچگاه در مورد سیاهچاله و یا دمای درون آن فکر نمی کند، زیرا او اصلا خبر ندارد که چنین چیزی هست!. ولی اگر فرد در فکر خود سیستمی را طراحی کند و در جهت به عمل رساندن آنچه که در ذهن خود آمده بکوشد دست به کار عظیمی زده است و اگر فرضی را که برای خود قائل شده بود تحقق یابد او یکی از نوابغ خواهد بود. انسان جدای از دانستن و پنداشتن باید نحوه درست فکر کردن و روش اندیشیدن را بداند تا بتواند به نتیجه مطلوب برسد. همچنین از خطاهای فکری و اشتباهات آن مطلع باشد و بتواند آنها را پیدا و اصلاح کند. در نظر بگیرید که شخصی می خواهد در مورد موضوع الف فکر کند. او در ابتدا باید دانش و بینش خود را در این زمینه تا حد مطلوب کثرت ببخشد سپس نحوه بکار بستن این علوم را بداند و از آفاتی که در استنتاج نتایج دخیل هستند آگاه باشد و نحوه مقابله با آنان را بداند. و قدرت تحلیل نتایج را داشته باشد که آیا نتیجه حاصله همان نتیجه مطلوب است یا خیر. تعقل باید آزادانه باشد و این همان چیزی است که قرآن به ما می آموزاند.
منظور آزادی سیاسی نیست منظور، آزادی عقل از بیماری‌های روحی مثل نخوت، تکبر و خودخواهی و امثال آنهاست. انسانی که دارای چنین عقل آزادی است هم می‌تواند به درستی تفکر کند و هم می‌تواند مانند انسانی آزاده در جامعه نقش‌آفرین باشد تنها یک فکر آزادانه می تواند محصولی مطلوب و در خور جامه آدمیت بدهد.
فکر آدمی نتیجه ارزشی است که برای خود قائل شده است. و این ارزش در نتایج فکری او می توان دید. ارزش انسان از تفکر او نتیجه می گیرد نه از مدرک، شغل، لباس، مال، زیبایی و ............. . این را مردمان باید بدانند :
عملی که از انسان سر می زند اگر پشتوانه فکریِ صحیح نداشته باشد هیچ ارزشی ندارد.
انسان بنای بر ارزشی که برای خود قائل می شود فکر می کند و نتیجه آنرا در عمل بیرونی که انجام می دهد نشان می دهد. هر مقام ادبی دارد و هر ادبی ارزشی. اخلاق هر مقام عبارتست از ادب متناسب با آن مقام به عبارت دیگر اخلاق یعنی ادب مقام. ادب شاید معادلی برای فرهنگ هم باشد. ارزش زن بودن، ارزش مرد بودن، ارزش جنگ، ارزش صلح، ارزش قضاوت، ارزش دوستی و .... . ارزش زن بودن به آن نیست که زن بخواهد رفتاری را داشته باشد که مرد دارد و همچنین برای ارزش مردی، بشر امروزی عفت خود را به پای عزت خود گردن می زند. و این عین بی فکری است. دستورات اخلاقی بالاتر از قراردادهای اجتماعی هستند. ارزش هایی که برای هر مقام تعریف می شود می توان با قضاوتی منصفانه و با بهره گیری از منابع معرفتی آن را به داوری گذاشت. در این حالت ارزشی را که انسان برای خود قائل شده است می توان فهمید. علایق هر شخص با توجه به ذات هر شخص و نتیجه خواسته های او شکل می گیرد و از نظر او این خواسته ها حق او هستند و زیبا. مثلا انسان امروزی رابطه هم جنس گرایی را حق خود می داند.! منبع علوم تجربی، انسان را از منظر یک جانور می نگرد و او را از لحاظ علم جانور شناسی بررسی می کند. اما منبع وحی انسان را خلیفه الله معرفی می کند. و تنها ملاک ارزشی را برای انسان تقوای او معرفی می کند. ویژگی های انسان با تقوا را می توان از قرآن دریافت. انسانی که برای خود ارزشی قائل نمی شود به واقع نمی توان آنرا آدم نامید، او تنها داری ویژگی جانوری است و از منظر جانور شناسی به او نگریسته می شود. در ادامه به چگونگی تعقل آزادانه را بررسی می کنیم.
● قوای چهارگانه (عقل، غضب، وهم و شهوت)
از متون اسلامی که حاصل فکر و اندیشه متفکران و محققان اسلامی ما بوده است اینچنین بر می آید که جهت حصول اخلاق نیکو و پسندیده یا مذموم و ناپسند چهار قوا در مملکت بدن آدمی در نزاع می باشند: عقل، شهوت، غضب و وهم. اما در بیان این چهار قوا می توان شأن قوه عقل (تفکر) را در درک حقیقت امور و تمیز بین خیر و شر، حسن و قبح و امر به افعال جمیله و نهی از صفات ذمیمه و ... دانست. اما عقل به معنای عامیانه آن اینجا منظور نیست، عقل وسیله ای برای تفکر است که می تواند با داشتن اطلاعاتی که کسب کرده و نحوه تفکر منطقی را دانسته شروع به کار کند. نتیجه ای که از اینچنین عقلی حاصل می شود وابسته به علوم، آگاهی ها و فهم از آنها در جهت تحقق هدف متفکر است. یک دزد هیچگاه فکری در مورد اینکه با در زدن و اجازه صاحب خانه وارد شود و دست به عمل دزدی بزند نمی کند بلکه راهی را به تناسب عمل و هدفی که دارد بر می گزیند و آنرا اجرا می کند. در بیان قوه شهویه باید گفت نقش اصلی آن بقای بدن، ادامه نسل و آرامش حاصل شده بعد از رفع نیاز از خواهش های درونی است. این قوه، آلت تحصیل کمال نفس نیز می تواند باشد. میوه قوه وهمیّه فهمیدن امور جزئیه است و دانستن دقیق اموری که به وسیله آنها می توان به نتایج صحیح رسید. در باب قوه غضبیه آنچنان که آمده است، می توان کار آنرا دفع مضرت های خارجیه از بدن و کنترل قوه شهویه و وهمیّه زمانیکه این قوا سرکشی کرده و به خود سری می پردازند و از کنترل قوه عقلانی خارج شده اند، و بازگرداندن این قوا تحت تسلط و اقتدار عقل، نام برد. اما اگر در بعد انسانی نظری بیفکنیم و آنرا بدون تعصب، داوری منطقی کنیم می بینیم که روح آدمی در صدر قرار گرفته و عقل آدمی بعد از آن می آید. این شکل از بدن، ما را بدین راه هدایت می کند که عقل (آن طور که آمد) همواره در تدبیر و تفکر آن است که روح از مقتضای صواب دیدهای آن تجاوز ننموده ( چه ممدوح و چه مذموم) و انقیاد اوامر و نواهی آنرا نماید، تا بتواند به حسن کفایت و تدبیر، امور درونی را منسّق و مضبوط بنماید تا روح را در تهیه اسباب سفر یاری دهد و سفری سهل و آسان را در پیش گیرد. این سفر همان سفری است که هر شخص به طبع مرام و مسلک خویش بدان می رود. در میان تبعیت پذیری روح و عقل از هم، شهوت نقش خود را ایفا می کند به طوری که سعی دارد روح را در بند خود کشد و عقل را توجیح کننده امور خود دارد (که دیگر این عقل نیست، عقل باید آزاد باشد). در ابتدای زنجیر کشیدن هر چه که عقل می گوید مخالفتی درونی از سوی قوای شهویه می شنود تا جایی که گوش عقل کر شده و دید آن کور و دیگر در انجماد خود منجمد مانده و کاری از دستش بر نمی آید و آدمی از آدمیت و رحمت الهی بدور می ماند.
در سوره البقره داریم که:
در واقع این پرده بر عقل است. نه چشم، گوش و دل ظاهری.
و البقره
و البقره
و آل عمران
و المائده
و در الانعام
و الاعراف
و اما غضب که شحنه گر و بی باک است؛ و کار آن مانند شهوت به دام انداختن عقل است تا هر آنچه که فرمان می دهد عقل امر ببرد و روح طاعت بالرضا شود.
در سوره الشوری
اما وهم، کار آن مکر، خدعه، فریب، حیله، تلبیس، خیانت و فتنه ... است و این مانند دو قوه دیگر سعی در بند کشیدن روح آدمی دارد. و در این میان اگر آدمی حس کرد که این قوه بر او چیره گی می کند بهترین راه این است که به خدای خود پناه ببرد و نَعُوذُ بِاللهِ مِن ذالِکَ.
که در سوره الانفال داریم:
و در این میان نتیجه افعال آدمی شکل می گیرد بطوریکه معیین می شود که در بین این چهار قوا کدامیک بر دیگری تسلط یافته است. و تسلط قوا نیز در پی کسب آگاهی هایی است که در عقل است، زیرا عقل می تواند آن قوه را در بهتر شدن کار پیش ببرد و با استفاده از معلوماتی که دارد احیانا آن را توجیه کند.
این نزاع ها همه از جانب عقل ناشی می شود زیرا عقل مانعِ سایر قوا می شود که آثار خود را به ظهور برسانند ولی در بین سه قوه دیگر نزاعی نیست زیرا آنها جمیعاً یک هدف را دارند و آن دربند کشیدن عقل است. و مقابله سه به یک داریم اما عقل، اگر دارای آگاهی و شعور باشد در بند نمی شود و پیروز در می آید. از رسول خدا آمده است " کسی که عقل ندارد دین ندارد و اینکه هیچ ثروتی سود آورتر از عقل نیست" و در احادیث آمده است که کسی که نمی اندیشد رستگار نمی شود، عقل راهنمای مومن است، کسی که مروت ندارد دین ندارد و کسی که عقل ندارد مروت ندارد و از این قبیل سخنان حکیمانه که آمده است.
وهم و فکر و حس و ادراک شما همچو نی دان مرکب کودک هلا
علـمهای اهــل دل حمـالـشـان علـمهـای اهـل تـن احمالشان
در شناخت چهار قوه نامبرده که در راس قرار دارند از نظریات عقلیه، وهمیه خیالیه، سبعیه غضبیه و بهیمیه شهویه یاری می جوییم و می دانیم که برای هر یک از این مذکورات المی و لذتی در پی است، لذت هر کدام در گرو مقتضای طبیعت و مناسب جِبِلّت آن است که به جهت و منظور آن مقتضا خلق شده اند و المش در خلاف آن لذت سوق می گیرد. پس نتیجه اینست که :
چون مقتضای عقل و دلیل ایجاد آن، معرفت - حقایق انسان- است،
لذت آن در علم و معرفت، و الم آن در جهل و حمق است.
و مقتضای غضب، قهر و انتقام است ، لذّتش در غلبه و تسلط، و المش در مغلوبیت.
و شهوت، چون مخلوق است از برای تحصیل غذا و سایر آنچه قوای بدن بدان نیاز دارد شکل می گیرد، لذّتش در رسیدن به آنها، و المش در حرمان و ممنوعیت از آنهاست. و همچنین وهمیه بدین صورت نقش می خورد.
بالاترین لذّت ها لذت عقلیه است و اگر کسی بدان رسد هیچ میهمانی دیگری به مزاج او خوش نیاید و نپذیرد که بدان جا رود و اندکی از غذای آنان بچشد و آنچنان پرهیز را دارو می کند که در مراحل صدر نشینی به عزلت گزیدن می انجامد. این لذت به اختلاف احوال نیز متاثر نمی گردد. این قوه بدان رو سخت است که در بدو امر، لذات عقلیه از برای آدمی نیست؛ و آن حاصل نمی شود مگر به کشف و شهود محققانه در آن؛ مشروط بر آنکه برای نفوس مطهره از رذایل ، و متحلّیه به فضایل باشد. و بعد از آنکه آدمی به مرتبه درک لذاّت عقلیه رسید، هر چند قوه عقلیه زیاد می شود و تسلط عقل بر سایر قوا زیاد می گردد، لذاّت آن هم اَتَمّ می شود، و همه روزه در قوت و شدت است، و نقص و زوالی بر صورت آن قوه نقش نمی بندد.
ولی کسانی انسان نما داریم، اینان چنانند که لذاّت را منحصر در لذاّت جسمیه ی حسیّه و غایت کمال انسان را در رسیدن به لذت خوردن، آشامیدن، نکاح و جماع و امثال اینها می دانند و نهایت سعادت را در التذاذ به این لذات گمان برده اند. و اگر هم آخرت اندیش باشند لذات نشأه آخرت و منتهای مرتبه ی انسانیت را نمی دانند، مگر در رسیدن به وصال غلامان و حوران و خوردن انار و سیب و انگور و کباب و شراب. و الم ها و عقاب های آن عالم را منحصر می کنند در آتش سوزنده و عقرب گزنده، و گرز گران و سرابیل قطران. و از عبادات و طاعات و ترک دنیا و بیداری شبها، نمی طلبند مگر رسیدن به آنها و نجات از الم ها و عقاب ها. آیا نمی دانند اینچنین عبادت کردن خاص مزدوران و بردگان است؟ امثال اینان لذات جسمیه را کم کرده اند که بیشتر به آن حوران برسند! و اندک آن را گذارده اند که زیادت را دریابند! و غافلند از اینکه امثال این چیزهایی که انجام می دهند و می خواهند بدان ها رسند، چگونه کمال حقّیقی انسان، و قرب به پروردگار را از دم تیغ طمع می گذراند، و کسی که گریه اش از ترس سوختن آتش، یا عبادتش از شوق وصال حوران است، مقصود از روزه اش طعام های الوان، و از نمازش امید لقای حوران و غلامان باشد، چگونه او را از اهل قرب خدای تعالی می توان شمرد، و به چه کمال و استعداد استحقاق آدم بودن و توقیر دارد؟ آری، اینها نیست مگر از غفلت و ابتهاجات روحانیه و لذاّت عقلیه، و منحصر دانستن لذت و الم در حسیّه. گویا به گوش اینان نرسیده است که سید اولیاء(ع) می فرماید:
خداوندا من عبادت تو را نمی کنم به جهت ترس از آتش دوزخت، یا از طمع شوق در نعیم بهشتت،
و لکن تو را سزاوار پرستش یافته ام، پس بندگی تو را می کنم.
بالجمله لذّت های جسمانیه را اعتباری، و در نظر اهل بصیرت، قدر و مقداری نیست، در این لذّات، انسان با بهایم و حشرات و سایر موجودات غریزی شریک است. و آن چه کمالی است که انسان در آن مشارک حیوان باشد، و در استیفای آنها نفس ناطقه مجرده، خادم قوه بهیمیه گردد. و عجب تر آنکه طایفه ای که لذات را منحصر در خوردن و آشامیدن، جماع، مسکن، لباس، حَشَم، مَرکَب و جاه و مقام می دانند و کسانی را که از این ها بی نصیب اند، محروم می شمارند و طعنه ی عقب مانده و بی تمدن و...می زنند و بر آنها افتخار می کنند و بزرگی به آنها می فروشند، هرگاه به کسی بر خورند که ترک شهوات شهویه کرده باشد و پشت پا بر لذات نامشروع نامعروف دنیویه زده، در نهایت تواضع و فروتنی و مذّلت و شکستگی می نمایند و خود را در جنب آنان از زمره اشقیا می دانند و چه بسا که خودشان از بهایم هم بهیم ترند و نمی دانند.
و چگونه نیل به لذات جسمیه کمال باشد؟، حال اینکه همگی دامن کبریای خالق عالم را، از لوث این لذات پاک می کنند و می گویند: اگر نه چنین باشد نقص لازم خواهد آمد. پس اگر اینها کمال بودی، بایستی که از برای کل نیز ثابت باشد. و اگر که این لذات قبیح هستند، پس چرا صاحب عمل بدان ها شرم می کند و اظهار اطوار از آنان دارد و سعی در پوشیدن آنها می کند؟ و چرا اگر کسی را پر خواره و شکم پرست خوانند، تغییر در حالش به هم می رسد حال اینکه هر کسی مدعای آن را دارد که طالب نشر در کمال خود است. در حقّیقت، لذاّت جسمانیه لذت نیستند، بلکه دفع آلامی چندند که از برای بدن حاصل می شوند. پس آنچه را در وقت خوردن لذت می دانی، نیست مگر دفع درد گرسنگی و آنچه را در وقت مجامعت لذت می شماری، نیست مگر اذاله کردن منی. و از این جهت است که سیر را لذتی از خوردن نیست و این خود ظاهر است. و باید دانست که خلاصی از الم، غیر مرتبه کمال است.
البته ناگفته و نانوشته نماند که این لذات و ارضاء بدان ها بر دو وجه روحیه و جسمیه است که اگر جسم ارضاء شود ولی روان مریض باشد و رفع الم از آن نگردیده باشد، فاعل هیچگاه سیری نپذیرد، حتی اگر توان جسمیه آن ناقض شده باشد. و این درد دیگری است که از جسمیه مترتب بر روحیه شده است. بسط بیشتر این کلام را در مقام و مجالی پیشتر در مقاله ای آورده ام. این را آگاهانه حقّ خود بدانیم که اگر قوه شهویه ما بر سایر قوا مسلط شده باشد بطوریکه اکثر فکر و ذکرمان در کار خوردن و نوشیدن، جماع و سایر لذات شهویه است همچنین اکثر اوقات را در آراستن تن خود و رسیدن به طعام های لذیذه می گذرانیم و یا بدنبال زن ها و دختر های جمیله عمر را بدست تیغ زمان گردن می نهیم که با حقّه خود را بدان ها برسانیم و خود را متمدن و امروزی بدانیم باید گفت که خود را باید یکی از بهایم بدانیم و نباید نام انسان بر خود بنهیم. و نباید در مقابل وارستگان و اربابان معرفت کلامی برانیم اندامی بدان ها نشان دهیم چرا که آنان این شکل از رفتار و کلام را در حد و خور یک حیوان شیطان صفت می دانند. و باید در جای که این اخلاق و منش شخص خاص خود را می طلبد پیاده شویم.
از رسول خدا (ص) منقول است که در زنا شش خاصیت بر شخص زناکار محقّ می شود که سه تای آن در این جهان در این جهان و سه تای دیگر در آن جهان حکم می خورد؛ اما آنهایی که در این جهان رقم می خورد اینست که:
۱) رفتن آبرو
۲) کم شدن روزی
۳) سرعت در نابودی (کم شدن عمر)
و سه تای دیگر که در آخرت گریبان گیر آدمی می شود:
۱) غضب پروردگاری
۲) روبرو شدن با نتیجه ناشایست اعمال
۳) جهنم
و اگر قوه غضبیه در ما تسلط یافته باشد پیوسته خود را مایل به منصب ،جاه و برتری بر عبادالله می بینیم و طالب
زدن، بستن، انداختن، شکستن، فحش، دشنام و اذیت انام هستیم و باید خود را در شمار سگی گزنده و یا گرگی درنده بدانیم و در زمره انسان نیاوریم.
و اگر استیلا و قهر از برای قوه شیطانیه است، و همیشه در فکر مکر و حیله، تزویر، خدعه و بستن راههای مخفیه در رسیدن به مقتضای غضب و شهوات هستیم، باید خود را شیطانی بدانیم که خارج از حزب بنی آدم است. و اگر استیلا و تسلط از برای عقل باشد، و پیوسته درصدد تحصیل معرفت الهیه، و کسب ملکات ملکیه باشیم و فکرمان مقصور بر عبادت پروردگار، و اطاعت رسول مختار، و طالب راه سعادت و وصول به مرتبه ی قرب پروردگار باشد آنگاه باید خود را انسانی حقیقی بدانیم که عالم آن از عالم ملائکه مقدسه بالاتر و رتبه اش از رتبه آنها والاتر است.
با این مقدمه دانستیم که چهار قوا بر مملکت وجود آدمی بر سر حکمرانی نزاع دارند و بسته به آنها رفتار های فردی شکل می گیرد و آداب و اخلاق او نمایان می شود. در ادامه به بررسی بیشتر و بسط کاملتری آداب و اخلاق را پی می گیریم.
پیش اهل تن ادب بر ظاهر اسـت که خدا ز ایشان نهان را ساتر است
پیش اهل دل ادب بر باطن اسـت زآن که دلشان سایر بر فاطن اسـت
توفیق ادب
از خـدا جـوییـم توفیـق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب
البقره
و همچنین آیه
با نگاه دقیقتر می توان بی ادبی قوم موسی را در این اعتراض دید. آنان را با اعتراضی که بر زبان می آوردند اراده و خواست بشری خود را برتر و کاملتر از اراده و مصلحت خداوند می دیدند و این از اینجا استنباط شد که موسی به قومش گفت: آیا به جای چیز بهتر، خواهان چیز پست تر هستید. اکنون که شما نمی خواهید مطابق خواست خدا رفتار کنید به شهر فرود آیید. بر این قوم بنی اسرائیل به جهت کشتن پیامبران و نافرمانی های بی جا و گستاخی ها و تعیین تکلیف برای باری تعالی و محقّ دانستن آنچه که میدانند آن هم در برابر ذات الهی خواری و مسکنت حکم خورد و از آن رحمت الهی به دور ماندند و بدین شکل غضب الهی را بر قوم خود تثبیت کردند زیرا خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خود آن قوم بر آن شوند. و خداوند برای هیچ کس خواری و عذاب نمی خواهد.
ادب از الطاف و رحمت هایی است که خداوند بر بنده اش می کند
انسان بی ادب به آتشی می ماند که با گستاخی و بی ادبی خود باعث آتشی در این جهان می زند و باعث ضایع شدن حقّ انسان محقّی می شود.
بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلـکه آتـش در همـه آفـاق زد
اما یک انسان واقعی و کامل می تواند باعث پیشرفت جامعه شود و موجبات سعادت جامعه، حداقل دنیایی را فراهم کند و همچنین که بر می آید انسان فاسد می تواند جامعه بلکه دنیایی را به آتش بکشد و آن را نابود کند. انسان های اهریمن صفتی بودند که باعث به آتش کشیدن جامعه ای شدند و اگر هم بخواهیم یادی از آنان بکنیم می توان چنگیز، نرون، اتیلا و سایر متفکرین و دانشمندان فاسد الاخلاق و شهرت پرست را نام برد. اگر انسانی دارای ادب روحی باشد (ادب درونی)؛ این انسان اگر هم گاهی خود را ببازد ولی آن ادب روحی او را از سقوط نجات خواهد داد (حر بن یزید ریاحی). و در سوی مخالف آن می توان داستان موسی را ذکر کرد که قوم به جای شکر کردن، گستاخی ها کردند و ایراد گرفتند و گفتند کو عدس و پیاز؟
● گستاخی در زندگی
هرچه آید بر تو از ظلمات و غم از ز بی باکی و گستاخیست هم یکی از منابع معرفت شناسی آدمی تجربه است و نشان داده که از دلایل اندوه و پشیمانی، بی باکی و بی پروایی فرد در تصمیم گیری هایش در مقابله با حوادث و پیامدهای زندگی است که از روی غرور و نادانی مبادرت به انجام آن می کند. این بی باکی و گستاخی از عدم توجه فرد در جریانات زندگی است که منشاء آن بی توجهی و ناآگاهی از منطق واقعی زندگی و اصول قوانین جهان طبیعت است.
●بحث
در معنای لغوی ادب آمده که: فرهنگ، دانش، حسن معاشرت و آزرم.
▪ ادب عبارت است از تحسین اخلاق و تهذیب اقوال و افعال. ( مصباح الهدایه ص۴۰۳ )
▪ ادب تکیه گاه فقیران و آرایه توان گران است. ( ابونصر سراج – اللمع فی التصوف ص ۱۴۲ )
▪ ابن عربی اخلاق را مجموعه از خصلتهای نیک می داند و در اهل الله آن را به چهار دسته تقسیم می کند:
۱) ادب شریعت
۲) ادب خدمت
۳) ادب حقّ
۴) ادب حقّ یقت
(الفتوحات المکیه ج ۲ ص ۲۸۶ )
▪ ادب را می توان مجموعه خصلت ها، احساسات و رفتاری دانست که ثمره فرهنگ روحانی است.
( نیکلسون - شرح مثنوی معنوی مولوی – دفتر اول ص ۳۴ )
همیشه باید مدّ نظر داشت که نمی توان با همه و در هر حالی یک جور رفتار داشت و یا همه را خوب یا بد دانست. باید روند اخلاقی ما طوری باشد که حقّ ضایع نشود. به وضوح می توان درک کرد که اخلاق و عمل اخلاقی مشروط اند و شرط آن این است که:
حقّ انسان محقّ ضایع نشود و عدالت بر جای بماند و اولویت رفتاری و اخلاقی متأخر بر حقیقت محقّانه است.
فربه ترین مفهوم اخلاقی، عدالت (حقّ) است. یعنی برگرداندن حقّ به مظلوم و جلوگیری از ضایع شدن حق یک فرد.
این عدالت با ایمان و آزادی نسبت دارد.
حقّ و عدالت فضیلتی برتر یا جدا از دیگر فضایل نیست بلکه عین فضایل اخلاقی است.
آیا همه جا راست گفتن خوب است؟ دیدن همه رفتن خوب است؟ و ....
کسی با اخلاق و با ادب است که هر فعلی که از او سر می زند از روی آگاهی، درک و شعور آن باشد. و در مقابل، باید عکس العملِ اخلاقی و رفتاریِ خاصِ آن زمان و فرد را نشان داد منوط به اینکه حقّ انسان محقّ از روی مصلحت ضایع نشود و حقّیقتی که به برگشتن حقّ مظلومی به آن می شود گردن به تیغ برنده مصلحت ندهد.
از دیدگاه من ادب باید از روی باطن باشد و ادب راستین این است که انسان حقیقتاً در باطن اندیشه هایش رفتارهای اخلاقی و ادبی را در حقّ خود رعایت کند. و همواره خود را در مقابل دیگران یک انسان محقّ، که همیشه حقّ از آن اوست نداند و بداند که تکلیفی هم بر گردن دارد که حقّ دیگران است که او ملزم به انجام و رعایت آن است. انسانی که خود را با اخلاق می داند باید با دیگران از سر حقّ رفتار کند به طوری که در گفتمان هایش و ادبیّاتی که بکار می برد اثری از ارباب بودن به گوش نرسد و فعلی به چشم نرسد. و اسباب رنجش کسی را فراهم نیاورد. و اگر مدعی آن است که با اخلاق و با ادب است نشان دهد که تا کنون حقِّ هیچ انسانی را ضایع نکرده و اگر خداپرست است بداند که او برای خدایی کردن نیامده بلکه وظیفه ای در این جهان بر عهده اوست و این امانت را باید سالم به مقصد برساند. انسان ها گاهی از خدا هم خود را بالاتر می دانند و از خدا هم خدایی تر می کنند. و خدا را مکّلف به این می دانند که باید تمام امورش را درست کند و هر چه او را خوش می آید – اگر از سر ظلم هم باشد – به او عطا کند و اینست سرِّ قطع شدن رحمت الهی.
بسیاری از فسادهای اخلاقی از نگاه است که بر روان می نشیند متاسفانه افراد حتی در نگاه کردن هم خود را محقّ می دانند. و از سر غضب و بزرگی به دیگری می نگرند و اینچنین می خواهند بگویند که من از تو به حقّ واجب ترم و باید هر آنچه را که من می گویم از سر مکّلف بودن انجام بدهی. این باعث بسیاری از ستمگری های افراد مسئول می شود که در حقّ ارباب رجوعان خود نشان می دهند. و در آینده همان ارباب رجوع در جایی دیگر همین رفتار را با دیگری می کند. چون اگر اینگونه رفتار نکند به حقّ خود نمی رسد و در اینجاست که در اجتماع بشری قانون جنگل حکم فرما می شود. وقس علی هذا. اگر هر کسی مسئولیت خود را بدون هیچ منتی انجام می داد و آنچه را که مسئولیت اوست به خوبی از سر تکلیف انجام می داد جامعه ما پیشرفتی بیشتر از این داشت که اکنون دارد. تاریخ ایران زمین نشان داده است که مردمان پیشین ما خود را انسان هایی مکلف به انجام امور می دانستند. یعنی از زمانیکه به خود می آمدند می پرسیدند نکلیف ما چیست؟ اما انسان های امروزی می پرسند حقّ ما چیست یا حقوق ما چیست؟ این دو سوال منافاتی با هم ندارند بلکه جای هم نشسته اند. می گویند حقّ من است به شما این را بگویم و یا اینگونه لباس بپوشم و یا اینگونه رفتار کنم، در حالیکه نمی دانند طرف مقابل هم حقی دارد، او هم حقّ دارد که به او توهین نشود، او هم حقّ دارد که کارش به درستی انجام شود، حقّ دارد که رشوه ندهد و حقّ دارد که خیلی چیزها را نبیند و ......... .
این بود راز پیشرفت ها و ظهور نوابغی چون ابوعلی سینا، سعدی، فردوسی، غزالی، مولوی، فارابی، ملاصدرا و .......
در بسط و شرح بیشتر این موضوع قسمتی را به شکل فلسفه جدید از نظر می گذرانیم.
اگر قاعده حکمرانی ( مدیریتی ) را از پنجره ادب و اخلاق بنگریم و به این سوال بخواهیم پاسخ بدهیم که قاعده حکمرانی چیست؟ باید گفت حکمرانی یعنی همه چیز را مستقیم و درست داشتن و هر چیز را منوط به توانایی و تخصصی که دارد مقام بدهیم. و مدیران اگر بدانند که اگر با مردمان زیر دست خود به راستی و درستی رفتار کنند و آنها را راهنمایی و هدایت کنند هیچ کس از صراط رسیدن به هدف اصلی منحرف نخواهد شد.
اگر اربابان و مدیران از روی نیت خالص و عقیده راسخ بر آن باشند که خوب و نیکو باشند مردمان زیر دست آنان نیز
خوب و نیکو خواهند شد. تقوا و فضیلت مانند باد است و طبیعت مردمان مانند چمن.
● خلوص نیت
برای حسن امور باید به انتظام کارکنان پرداخت. و این کارکنان باید دارای تربیت نفس باشند. جهت تربیت نفس باید قلب را تصفیه کرد و برای تصفیه قلب باید خلوص نیت را لازم و ملزوم داشت. پس برای حصول خلوص نیت به کسب علم و دانش نیازمند هستیم یعنی به تکامل فهم از علوم تخصصی خود برسیم و برای حصول علم باید در مقام تحقیق از حقایق هر چیز که با آن ارتباط داریم درآییم. و چون حقیقت کشف شد علم و دانش افزایش می یابد و با افزایش علم و دانش نیت نیز خالص تر و مصفّاتر می گردد با کسب فضیلت خلوص نیت، قلب از آلایش و پلیدی پاک خواهد شد و با طهارت قلب نفس نیز تربیت می شود و با به طهارت رسیدن نفس کارها منظم و به سامان خواهد شد و رسیدن به هدف و درستی در امور که غایت بود حاصل می شود و سعادت و سلامت را در پیش خواهیم داشت.
وقتی افراد شایسته در کار باشند امر صلاح می پذیرد و چون این افراد از میان بروند مملکت به فساد و تباهی می افتد و این امر کاملا محقق نمی شود مگر اینکه انسانی کامل و مکلف در وظیفه خود باشند. اربابان و شاهان اگر مردم را به وسیله قوانین و نظامات هدایت کنند و مطابق قوانین مجازات و کیفر دهند، مردمان ممکن است از ترس و بیم مرتکب خیانت نشوند. در اینجاست که طبایع مردمان به بی شرمی و بی حیایی عادت می کند، ولی اگر خلایق را به نور معرفت و به چراغ ادب راهنمایی شوند آنها دارای طبیعتی شده که در آن شرم و حیّا را پیش می گیرند و خوبی و نیکی را خوی و سجیه خود قرار می دهند این قاعده در جهان مادی سعادت ابنای بشر است. ولی آنان اینگونه نکردند و خود را همیشه محق می دانستند و حقّ را از آن خود می خواستند. اینگونه بود که سلسله شاهان از هم پاشید. آنان استثناهای اخلاقی را قاعده کرده بودند. و به اسم اجرای عدالت همه گونه عمل غیر اخلاقی را انجام می دادند. پایه های حکومت شان بر مبنای دروغ، ریا، تزویر، شکنجه و ....... بود و بویی از انسانیت نبرده بودند. و اینجا بود که استثناها قاعده شد و مردمان صبور طاقت از کف بدادند و انقلاب کردند. پایه ای اخلاقی را دین معیین می کند، در جامعه ای که دین نباشد، احکام اخلاقی جنبه تشریفاتی دارد.
● اصلاح عناوین و کلمات
امر دیگری که بنده به آن نظر دارم اصلاح عناوین و کلمات است.
هر چند این صعب الوصول باشد ولی باید گفت که این جواب از سر بی توجهی به منطق است که در ذهن پیش می آید.
دلیل انجام اصلاح عناوین این است که:
اگر نامها غلط باشند کلمات غلط استعمال می شوند و اگر کلمات غلط باشند، سخن درست نخواهد بود و درست فهم نمی شود. در اینجاست که مفاهمه بین افراد صورت نمی گیرد و تاویلاتی هر چند ناخواسته و از روی نا آگاهی صورت می گیرد که سنگ زیر بنای ضایع شدن حقّ است. و مردمان نمی دانند که دست و پای خود را کجا قرار دهند و این از آنجاست که کسی در فکر کلمات و نامها نیست. و استفاده از ادبیات به ناحقّی منجر می شود.
باید هر ویژگی و هر اصطلاح و مشخصه ای که برای افراد در نظر گرفته می شود و به آنها اطلاق می شود در سر جای خود استعمال شود. پدری که در محل کارش رئیس است باید بداند تنها در خانه صفت پدری دارد و افراد خانواده آن زیردستان او نیستند و یا اینکه اگر پدری در محل کارش یک شغل در سمت های پایین اجتماعی دارد، در خانواده یک پدر است و حکم احترام او بنای بر پدر بودن واجب و ضروری است. کسی که دکتر است، دانشمند است، استاد است، و ........ در سر جای خودش این صفات را دارد و در مقام و محل مربوطه باید متناسب با صفتی دارد با او باید رفتار شود. و همچنین است رفتاری که او با فرد مقابل خود دارد. استفاده از اصطلاحات نا مفهوم برای کسانی که در آن سمت و شغل نیستند برای فخر فروشی و ایجاد احترامی کاذب و ساختگی از سوی بسیاری از افراد همیشه منجر به ناحقّی می شود که چون فلانی مثلا دکتر است هر چه بگوید درست است و هر کاری بکند حقّ اوست و تنها شما مکلف هستید، سنگ بنای توجیح کردن این افراد بی خرد و نادان شده که مگسان دور آنان هم به این ناحقّی ها شکل و بوی صحیح منطقی می دهند و در اینجاست که در قرآن در سوره البقره داریم داریم:
باید در این رابطه انسان بداند که هر کجا و در مقابل هر شخص چه وظیفه و چه مسئولیتی دارد و اگر انسان بداند به چه نامی و عنوانی در هر جا خوانده می شود و با توجه به نام خود در آن مکان و زمان مصداق واقعی آن را در نظر آورد و چنان کند که از دارنده آن نام و عنوان سزاست نظم اجتماعی و اخلاقی صحیحی برقرار خواهد شد که کمتر حقّی ضایع می شود. از هر کس باید به اندازه طاقت و تکلیفش انتظار و توقع داشت. انسان دانا و آگاه و با فهم و شعور اخلاقا نمی تواند از اندیشه و کلام جدا باشد. اگر هر کس بنا به آنچه که علم دانش اوست نظری را بدهد که آن هم مستلزم شرایط زیر است: ( یعنی فرد در صورتی می تواند نظر بدهد که تمام شرایط زیر را دارا باشد ):
۱) کسب اجازه نظر دادن در آن امر از سوی مالکان آن.
۲) دارای دانش، بینش، آگاهی و قابلیت بکار گیری آنها در آن امر را داشته باشد. (دارای تخصص کافی باشد).
۳) از آن مجموعه و حوادثی که در آن اتفاق افتاده اطلاع کافی داشته باشد.
در اینجاست که نظر او کارساز است و می تواند باعث برگرداندن حقّی شود و زمینه پیشرفت را فراهم آورد. در غیر این صورت باعث فتنه و دخالت می شود.
اصلاح عناوین به معنای دیگر:
رابطه ای حقیقی بین اشخاص و وظایف، سازمانها، خانواده و ارتباطات مردمی آنها به نحوی ایجاد شود که متضمن مفهوم مطلوب آن اسم ها و عناوین در جای خود باشد. در واقع یک فرد هم دارای چندین ویژگی شخصیتی است که
نباید آنها را با هم خلط کند و از آنها مصادره به مطلوب کند. یعنی نباید از عناوین خود سوء استفاده کند.
امام علی (ع) می فرماید: عدالت ( عدل )، یعنی هر چیزی سر جای خودش باشد.
و یادآور آن داستانی می شوم که، زمانی امام خلیفه شده بود و شخصی از دست او شکایت پیش قاضی کرد، هر دو آنها در محضر دادگاه حاضر شدند. در این موقع قاضی به امام گفت که شما روی این صندلی بنشینید که راحت تر است. امام به قاضی گفت: شما باید به ما یک جور نگاه کنید و اصلا نپندارید که من خلیفه مسلمین هستم و .....
● نقدی بر رفتار و نیت
انسانی زمانی خود را باید حداقل انسان بپندارد که پنج شرط زیر را داشته باشد:
۱) عزت در نفس
۲) علو در همت
۳) خلوص در نیت
۴) شوق در عمل
۵) تقوا
مطلوب در عمل زمانی حاصل می شود که توافق و سازگاری بین عمل و درون از صفای باطن و تزکیه ضمیر برخیزد. و انسان کامل با دلی پاک از روی حقیقت و با کمال خلوص رفتار کند.
ادب کاذب، که محدود به انجام تشریفات ظاهری است، ارزشی ندارد.
از نظر من، آنچه را که در ظاهر به حقیقت شبیه ساخته اند ولی عین حقیقت نیست دشمن می دارم.
در سوره البقره داریم:
اگر انسان به حقیقت، انسان نباشد، انجام عبادات برای او چه حاصلی دارد؟ و چه تاثیری بر روان او می گذارد. کسی که خلق از دست او در عذاب اند و ندیدن و نبودن او را به از بودنش می دانند چه چیز را از عبادات حاصل کرده و چه تغییری در روان او پدید آمده؟ هیچ! او تنها برای عوام فریبی دست به عبادات می زند. کسی که نه صدق در گفتار دارد و نه در عمل نه امانت داری خوب، باید او را طرد گفت. از آن حیث که درون و برون او یکی نیست و او بیگانه خویشتن نماست. و از صد دشمن معلوم بدتر است. زیرا با پنهان کردن چهره واقعی خود در زیر نقاب عبادات می خواهد مردمان را فریب دهد و کاسب اهداف شیطانی خود باشد. به واسطه تطبیق و توافقی که انسان ما بین عمل و نیت ایجاد می کند، به جایی می رسد که وصول بر آن مرتبه نزد آدمیان متعارف مشکل است، ولی برای یک انسان کامل مانند عمل تهذیب نفس بسیار سهل و ساده است. و وظیفه خود را با کمال آسانی از روی صدق انجام میدهد.
در حدیثی داریم که:
به رکوع و سجود های بلند نگاه نکنید. به صدق در کلام و گفتار و امانتداری نگاه کنید.
در سوره البقره داریم:
انسان کامل همیشه در اصلاح نفس خود می کوشد و درستکار و عدالت پیشه است. این انسان شریف هیچگاه مبادی آدمیت را فراموش نمی کند و اوامر ضمیر خود را پیوسته پیروی می کند و عقل و اعتدال خود را همیشه حفظ می کند.
این انسان حتی هنگامی که به خوردن طعام مشغول است، از وام خود به دیگران غافل نمی ماند و همچنین در مواقع سخت و زمانی که افکارش آشفته و پریشان است به مبادی شریف تقوا و فضیلت پایبند است. چون قانون تناسب و تعادل را همواره در عمل و در فکر رعایت می کند و نسبت به دیگران حقوق متبادل را محفوظ می دارد، از این رو شریف و بزرگوار است. درستی و صحت عمل او هیچ وقت صورت غفلت و تکبر نخواهد داشت، بلکه با ذوق سلیم و عقل مستقیم رفتار خود را در قبضه اختیار خویش دارد. او متواضع در جای خود و خالی از ریا و تصنع و دوست و محبت و عدل و داد است. او کلمات و حرکات و سکنات دیگران را به دقت می سنجد و در آن اندیشه می کند و در برابر آن عملی که وجدان به او القا می کند از روی راستی و صداقت به جا می آورد. و در همان حال که خلق و خوی خود را اصلاح می کند، اخلاق و طبایع دیگران را نیز از کجی و انحراف دور می سازد و به سوی استقامت می آورد.
افراد برگزیده و آگاه همواره آماده پیشرفت و گرفتن حقّ هستند و کند ذهنان خود را عقب می کشند.
می توان انسانی را با تقوای کامل نامید که آن تقوا به مفهومی ثابت و پیوسته باشد. به طوریکه کیفیت کمال انسان، کاربرد احساس اخلاقی به نحوی کاملا متعادل و با موازنه محض همراه باشد.
باید در این راستا بدانیم که اگر بخواهیم هر چیزی را با نیکی پاسخ بدهیم، یعنی اگر بدی را با نیکی پاسخ بدهیم، پس نیکی را باید به چه پاسخ داد؟! صحیح اینست که:
احسان را به احسان، ولی سوء رفتار را به عدالت مقابله باید کرد مبادا حقّی ضایع شود.
در پاسخ به این سوال که وظیفه آدمی نسبت به ارواح مردگان چیست؟
جواب اینست که: ما که هنوز وظیفه خود را نسبت به زندگان، و زمانیکه آن مردگان زنده بودند، انجام نداده ایم، چگونه نسبت به ارواح اموات کاری را به عهده می گیریم؟! نخست باید از روی صدق و یقین تکلیف خود را نسبت به عالم و به انسانیت و زندگان به عمل آوریم و درباره ارواح مردگان به احترامی که لایق آنان است اکتفا کنیم. این احترام از کارها و اثراتی که در این عالم از خود بر جای گذاشته اند کسب می شود. این است حکمت حقیقی.
در سوره البقره داریم:
انسان هایی که خود را دیندار می نامند باید بدانند که اگر بر خلاف احکام الهی مرتکب گناهی شوند دعا و شفاعت درباره آنها اثری نخواهد داشت، البته در قرآن داریم که خداوند دعای کافران را هم اجابت می کند اما در آیه ای بعد آورده است که آن برای آن است که آنان بیشتر در غفلت خود بمانند یا اینکه هدایت یابند تفکر کنند.
● عوامل اخلاقی تمدن
چون هیچ اجتماعی بدون آنکه نظمی در آن برقرار باشد قابل دوام نیست، و چون نظامی بدون مقررات و قانون امکان‌پذیر نمی‌شود، به این جهت، می‌توانیم، به عنوان یکی از قوانین تاریخ، این قضیه را بپذیریم که نیرومندی عرف و عادت، با ازدیاد قوانین، و همچنین نیرومندی غرایز، با ازدیاد افکار و اندیشه‌ها نسبت معکوس دارند. برای آنکه زندگی مردم با یکدیگر بسامان باشد، ناچار قوانینی ضرورت دارد که، گرچه برحسب جماعات مختلف تفاوت پیدا می‌کند، در محیط یک اجتماع باید درباره عموم به موقع اجرا گذارده شود. منشأ تولید این قوانین قراردادهایی است که مردم وضع کرده‌اند، یا عرف و عادت است، یا اخلاق، یا قوانین موضوعه و دین. قراردادها عبارت از نوعی سلوک و طرز رفتار است که مردم آنها را برای ادامه زندگی خود نافع تر یافته‌اند. عرف و عادت عبارت از قراردادهایی است که در نسلهای متوالی بر وفق سنت انتخاب طبیعی، که کارش انتخاب بهتر و از بین‌بردن فساد است، مقبول یافته و‌ آزمایشهای این نسلهای متوالی حذف و تبدیل هایی در آنها به عمل آورده است. اخلاق تشکیل می‌شود از عرف و عادتی که اجتماع آنها را برای خیر و تکامل خود دارای اهمیت حیاتی تشخیص می‌دهد. در اجتماعات اولیه، که از قانون نوشته و مدون اثری نیست، همین عرف و اخلاق اساس تنظیم اعمال بشری به شمار می‌رود و پایداری و پیوستگی نظم اجتماع را تأمین می‌کند. چون زمان پیش می‌رود و اثر جادویی خود را بر این عرف و عادت باقی می‌گذارد، در نتیجه تکرار، برای فرد، حکم طبیعت ثانی پیدا می‌کند، که چون از حدود آنها تجاوز کند احساس ترس و پریشانی و ننگ در وی پدید می‌شود، و این همان وجدان و ضمیر یا حس اخلاقی به شمار می‌رود که در نظر داروین بهترین وسیله تمایز انسان و حیوان از یکدیگر است. این ضمیر اخلاقی، در مراحل تکامل خود که پیش می‌رود، علت پیدایش ضمیر اجتماعی می‌گردد، و به وسیله آن، انسان بخوبی احساس می‌کند که وابسته به جماعتی است و باید آن را دوست بدارد و محترم شمارد. اخلاق عبارت است از همکاری فرد با عموم، و همچنین همکاری و تعاون هر دسته‌ای با دسته و اجتماع بزرگتر. به این ترتیب باید گفت که پیدایش مدنیت بدون اخلاق امکان‌پذیر نبوده است.
● نتیجه گیری
اخلاق و عمل اخلاقی رکن اساسی هر اجتماعی را تشکیل می دهد. پیشرفت و یا عقب ماندگی هر فرد و جامعه ای را باید در عوامل اخلاقی آن نیز جستجو کرد. اندکی از پایه های اخلاقی به شرح زیر است:
رعایت حریم و حدود دیگران، انجام ندادن عملی که منجر به بی ارزشی شود، رعایت هر ادبی در مقام خودش، قاعده نکردن استثناهای اخلاقی، محقّ نداستن خود، خود را مکلف دانستن، و ........
از انجام تمام اعمال فوق نتیجه مطلوب آنست که:
۱) هر عمل در جهتی باشد که حقّ و حقوق هر فردی حفظ شود. و عدالت برقرار باشد.
۲) اگر عملی منجر به ناحقیّ شود باید طبق قانون با آن رفتار شود. تا مظلوم به حقّ خود برسد.
۳) در انجام هر عمل باید ارزش ها حفظ شوند.
۴) اجرای قوانین باید برای همه یکسان باشد.
۵) هیچ کس حقّ ندارد صرف بشر بودن این حقّ را به خود بدهد که در هر کاری آزاد و مختار است.
۶) آگاه باشیم و بدانیم که عملی که انجام میدهیم مبادا در توجیه عمل غیر اخلاقی است که انجام داده ایم.
۷) عقل را در بند شهوات، غضب، وهم نکشیم. و طوری فکر نکنیم که برای خواسته های آنها و ارضا امیالشان دست به هر عملی بزنیم و از این جمله استفاده کنیم که " من آزادم و حقّ من است که هر کاری انجام بدهم" که عین بی ارزشی است. و کمبودهای خود را در ارضا عین خواسته ها دیده ایم.
۸) انسانی که فکر نمی کند اعمال او هیچ ارزشی ندارند. و او برای خود ارزشی قائل نیست.
۹) مهمترین نتیجه اینست که قرآن تنها منبعی است که راه آزاد اندیش را به انسان می آموزاند. و ستون اعمال اخلاقی بنا کرده است.
حامد گنجعلیخان حاکمی
مراجع
۱. عبدالکریم سروش – پیام قرآن آزاد کردن فکر
۲. ویل دورانت – تاریخ تمدن
منابع
۱. قرآن
۲. نهج البلاغه
۳. مثنوی معنوی
۴. اصول استنباط
۵. منطق
۶. مرتضی مطهری - اخلاق جنسی
۷. عبدالکریم سروش – آئین در آیینه
۸. عبدالکریم سروش – اخلاق خدایان
۹. عبدالکریم سروش – معیشت و فضیلت
۱۰. عبدالکریم سروش – آئین شهریاری و دینداری
۱۱. مصباح الهدایه
۱۲. ابونصر سراج – اللمع فی التصوف
۱۳. الفتوحات المکیه
منبع : بانک مقالات فارسی