چهارشنبه, ۱ آبان, ۱۳۹۸ / 23 October, 2019
مجله ویستا

قصیده


مرد آن بود که از سر دردی قدم زند    درد آن بود که بر دل مردان رقم زند
آن را مسلم است تماشا به باغ عشق    کو خیمه‌ی نشاط به صحرای غم زند
وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست    ختم وجود بر سر کتم عدم زند
از دست عشق چون به سفالی شراب خورد    طعنه نخست در گهر جام جم زند
بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد    وانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند
جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر    گمره بود که در ره ایمان قدم زند
و آنجا که نور عارض او پرده برگرفت    تردامنی بود که دم از صبح‌دم زند
خاقانی این سراب که داند که مردوار    زین خاکدان به بام جهان بر علم زند

همچنین مشاهده کنید
 وبگردی


 از میان خبرها




سایت فراروخبرگزاری ایسناخبرگزاری ایرناسایت تابناکسایر منابع