«جواد مجابی»
در میان خیل روزنامهنگارانی که به خانهاش و مجالس خانگیاش آمدوشد داشتند، من سهمی نداشتم و راستش را بخواهید، دیر رسیدم به او. اما این اواخر این شانس را یافتم اردیبهشت دو سال پیش، در منزلش که «کوی نویسندگان» بود، شرفیاب شوم و دربارۀ شصت سال آیند و روند به محافل ادبی و هنری و بهویژه سهشنبههایی به میزبانی خودش گفتوگو کنم؛ برای پروندهای که با موضوع این دورهمیها در مجلۀ «تجربه» تدارک میدیدم. خودش بود و همسرش، ناستینخانم، و آخر کار دخترش، «پوپک»، هم اضافه شد.
سرحال و سرپا بود؛ خوشبرخورد و خوشمحضر و خوشپوش، با آن عصای همیشگی؛ درست مثل تمام اوصافی که از او شنیده بودم. آن عصر بهاری دلانگیز هیچگاه از خاطرم نمیرود و حسرت میخورم که چرا هیچ عکسی با او نگرفتم و هیچ کتابی از او نبردم تا برایم امضا کند. «جواد مجابی» هیچ عمرش به بطالت و بیهودگی نگذشت؛ داستان و ناداستان نوشت، شعر سرود، روزنامهنگاری کرد، خاطره گفت، کتاب درآورد، اثر نقاشی پدید آورد، طنز پرداخت، به نقد هنری مشغول بود و البته محفلداری کرد و شاعر و نویسنده پرورد و شاید فصل مشترک جملگیشان … …



































































































































































