پاره اول:
حیاط پر از برگهای خشک شده و چندین سال است که به این باغچه کسی سر نزده و تقریبا حالت متروکه به خود گرفته است. چشمم میخکوب درخت وسط حیاط شده که دلش پر از خاطرات تلخ و شیرین و رازهای زندگی ماست. آهسته قدم میزنم و در ذهنم مرور میکنم اگر باغبان نباشد، حیاط پژمرده و به یغما میرود.
خانه پدری ما نسبتا بزرگ اما ساده و بیآلایش است. تمامش با خشت و گِل و گچ ساخته شده است. تقریبا تمام خانههای روستای پاژ در طابران طوس قدیمی و تاریخیاند . از بیرون، شکل و شمایلشان مثل هم و کاهگلی هستند. خانه ما همیشه پر از نور است و از هر پنجرهاش میتوان به راحتی حوض و درختان حیاط را ببینیم و با دست مان میوه بچینیم. دور تا دور حیاط خانه را اتاق فرا گرفته تا در تابستان از خنکای سایه و در زمستان از گرمای خورشید به خوبی استفاده کنیم.
در اتاق سه دری، سه تاقچه دیده میشود، در تاقچه وسطی که قشنگ تر ساخته شده و گچبری خوبی نیز دارد. یک قاب عکس قدیمی دیده میشود. همه از مادر بزرگ تا پدر بزرگ و نوهها در یک قاب دور هم جمع شدهاند. من خیلی ریزه و پیزه دیده میشوم، فکر کنم چهار ساله بودم. در حالی که سرگرم افکار خودم هستم، دستم را به سوی پنجره دراز میکنم تا هوایی تازه شود. صدای جیک جیک پرندگان، حیاط خانه را دگرگون میکند. شاخه درخت پر از کلاغهای سیاه میشود. غارغارشان طبیعی نیست. گویی خبری دارند که ما نمیدانیم. راستش دل من هم یکجوری شده و انگار قرار ندارد. به خودم میگم کاش مادر این صحنه را نبیند، همینجوری دلش برای حسین شور میزند اما نمیشه جلوی آفتاب غروب را گرفت و صدای پرندهها را خفه کرد. طبیعت راه خودش را میرود و هزار نکته در این حال و احوال نهفته است. رنگ آسمان سرختر میشود و قرص آفتاب در پشت کوهها پنهان میشود. سیاهی شب با صدای خش خش برگها دلهرهآورتر میشود. باد برگها و شاخههای درختان را به این سو و آنسو میکشاند و حیاط مثل قبرستان تاریک میشود. من طلوع خورشید را بیشتر از غروب دوست دارم. غروب گاه رفتن است و غروب امروز حالتی خاص دارد. تا کنون چنین غروب غمانگیزی ندیده بودم. …

































































