سارا امینی یکی از همان ها بود. نه به خاطر اینکه داستان عجیب و پیچیده ای تعریف کرده بود. اتفاقاً برعکس. آنهایی که دردشان را با صدای بلند تعریف می کنند، گاهی راحت تر دیده می شوند.
سخت ترین افرادها کسانی هستند که همه چیز را مرتب، منطقی و قابل قبول کنار هم چیده اند. کسانی که اگر از بیرون نگاه شان کنی، هیچ چیزی خراب به نظر نمی رسد اما خودشان می دانند سال هاست چیزی درون شان درست کار نمی کند.
روز چهارم، وقتی دکتر نادری وارد اتاق شد، منشی پاکتی روی میزش گذاشت. این برای شما آمده.
دکتر نگاه کرد. پاکت سفید بود. بدون نام فرستنده. چه کسی آورده؟ یک پیک. گفت فقط تحویل بدهم.
دکتر پاکت را برداشت. اول فکر کرد شاید مربوط به یکی از پرونده ها باشد اما وقتی باز کرد، فقط یک عکس داخل آن بود. عکسی قدیمی. دختربچه ای کنار زنی ایستاده بود. دختربچه لبخند داشت اما نه آن لبخندهای کودکانه ای که تمام صورت را پر می کنند. لبخندی کوچک، محتاط. انگار حتی در شادی هم مراقب بود زیادی خوشحال نباشد.
پشت عکس، فقط یک جمله نوشته شده بود: این دختر یاد گرفت هیچ وقت گریه نکند.
دکتر چند لحظه به عکس نگاه کرد. لازم نبود کسی نامی بنویسد. او می دانست این عکس از طرف چه کسی آمده است.
اما سوال مهمتر این بود: چرا کسی که برای ثابت کردن نداشتن مشکل آمده بود، حالا یک عکس از گذشته اش فرستاده بود؟
عصر همان روز، سارا دوباره تماس گرفت.
صدایش مثل جلسه قبل محکم نبود. دکتر؟ بله، سارا خانم.
چند ثانیه سکوت شد. آن عکس را دیدید؟ بله. نمی دانم چرا فرستادم. شاید بخشی از شما می خواست دیده شود.
سارا سریع جواب داد: نه.
اما این نه آرام تر از قبل بود. یعنی نمی خواهم درباره اش حرف بزنم.
دکتر گفت: مجبور نیستید.
این جمله باعث شد سکوت آن طرف تلفن طولانی شود.
بعضی ها سال ها با فشار زندگی کرده اند و وقتی برای اولین بار کسی آنها را مجبور نمی کند، نمی دانند با این آزادی چه کنند. …































































