قیمت طلا امروز




 قاب

 خبرگزاری همشهری‌آنلاین / ۲۶ دقیقه قبل

قصه مردی که تهران را زندگی کرده است | خاطره‌بازی مسعود فروتن با خشایار راد

روایت زندگی در جنوب تهران، وقتی از زبان خشایار راد شنیده می‌شود، بیشتر شبیه یک فیلم سیاه‌وسفید قدیمی است؛ با قاب‌هایی از میدان‌ها و کوچه‌هایی که امروز شاید فقط نامی از آن‌ها مانده باشد.
 قصه مردی که تهران را زندگی کرده است | خاطره‌بازی مسعود فروتن با خشایار راد
همشهری آنلاین_ثریا روزبهانی : در گفت‌وگو با مسعود فروتن وقتی از او می‌پرسد: «بچه کجای تهرانی؟» بدون مکث، نقشه حافظه‌اش را باز می‌کند: «من حوالی میدان مولوی و میدان شوش به دنیا آمدم. اسم دقیق خیابان یادم نیست، ولی یک بنایی آن وسط بود که بهش می‌گفتند سرقبرآقا. در خانه‌ای متولد شدم با حیاط‌های مشترک و حوض وسط حیاط. چند سالی بیشتر در آن محله نماندیم. در یکی از خانه‌هایی که مستأجر بودیم هشت اتاق داشت؛ چهار تا بالا، چهار تا پایین و هر اتاق سهم یک خانواده بود با سرویس بهداشتی مشترک در حیاط.»

روایت‌های خشایار راد، روایت یک زیست جمعی است. خانه‌هایی با چندین خانواده، یک حیاط مشترک و یک سطح معیشتی تقریباً برابر. او می‌گوید: «الان که به این سن رسیدم، استنباطم این است که همه در یک طبقه مالی بودند. کسی آن ‌قدر وسع مالی نداشت که لباس نو بپوشد و همسایه دلش بسوزد. گاهی ناگهان می‌فهمیدی خانه خلوت است چون همه در اتاقی جمع شده‌اند برای روضه و یک روحانی روضه می‌خواند. اما انسجام بود، دعوا و چشم و همچشمی در کار نبود؛ چون همه در یک سطح زندگی می‌کردیم. آن روزها آبپاشی جلوی خانه بهانه‌ای بود برای احوال‌پرسی. همین گفت‌وگوهای کوتاه، دل‌ها را به هم نزدیک می‌کرد؛ حتی با فرستادن یک کاسه آش رشته در زمان افطار ماه مبارک رمضان به خانه همسایه. آدم‌های یک محل، یک خانواده بودند و خبر هم را بیشتر از فامیل داشتند.» جریمه صاحبخانه برای تماشای تلویزیون

خانواده راد در آن سال‌ها جمع‌وجور بود. او می‌گوید: «من بودم، مادرم، خواهرم و برادرم. حدودا ۲۰ ساله بودم و در میدان خراسان با ۳۰ تومان یک اتاق اجاره کرده بودم و حق استفاده از یک شعله برق یعنی یک لامپ را داشتیم. در یک اتاق با همه تنگی جا، اما «دل‌ها گشاد بود». تازه استخدام بانک شده بودم و یکی از دوستانم که لوازم خانگی می‌فروخت، گفت: بیا یک تلویزیون قسطی ببر. یک تلویزیون سیاه و سفید را ۲هزار تومان به ما فروخت و آن را به خانه آوردیم و با چه شوق و ذوقی نشستیم فیلم ببینیم. صاحبخانه در زد و گفت: من خانه را با یک شعله برق به شما اجاره دادم. تلویزیون یعنی مصرف بیشتر.» اجاره از ۳۰ تومان شد ۳۵ تومان. راد با خنده می‌گوید: «هر وسیله برقی که می خریدیم، پنج تومان می‌رفت روی اجاره! یخچال که خریدیم، باز گفت اجاره بالا می‌رود. کم‌کم شد ۵۰ تومان.»

کودک کار شدم!

خشایار راد از کودکی‌اش می‌گوید که با فقدان پدر آغاز شد و خیلی زود او را وارد دنیای بزرگ‌ترها کرد. از دستفروشی گرفته تا کار در کارخانه «پارس لوکس»: «از کودکی، بار مخارج زندگی روی دوشم بود. قبل از هنرستان، دستفروشی می‌کردم. یک سینی می‌گذاشتم روی چهارپایه، زولبیا و بامیه می‌فروختم. یک بار عمه‌ام آمد و با تعصب زیر سینی زد و گفت: تو مگر بی‌کس‌وکاری که سر چهارراه ایستادی؟ منظورش این بود که ما هوایتان را داریم. رشته‌ صنایع فلزی را در هنرستان گذراندم و آن زمان جوشکاری می‌کردم. یادم هست حوالی فلکه اول تهرانپارس کارخانه‌ای بود به نام «پارس‌لوکس» که اتوبوس تولید می‌کرد. حمایت‌های فامیل باعث شد مسیرم عوض شود. عمویم با وساطت دوستی در بانک، مرا برای یک شغل اداری معرفی کرد. رفتم بانک، اول تحویل‌دار بودم، با موتور نامه می‌بردم. بعد صندوقدار شدم و ارتقا گرفتم و در نهایت زمان بازنشستگی مدیر شعبه بودم.»

خشایار راد با نگاه به زندگی امروز از روزهایی می‌گوید که در میدان خراسان زندگی می‌کرد و مسجد صفاری هنوز برایش نشانی آشناست: «روبه‌روی خانه‌مان یک باتری‌سازی بود، کنارش لباس‌فروشی. با همه‌شان مأنوس بودیم. هنوز هم آن باتری‌ساز را می‌بینم؛ پیر شده، تکیده مثل من، ولی مغازه را می‌چرخاند و یادی می کنیم از مغازه‌دارهای قدیمی مثل «آقا محسن» قصاب که دیگر نیستند.»

هنوز بچه تئاترم!

خشایار راد، زمانی که کارمند بانک بود. دوستی به نام مجید افشار به او پیشنهاد داد بعدازظهرها روی صحنه برود. راد، ورودش به عرصه تئاتر و تلویزیون را این طور روایت می‌کند: «صبح بانک بودیم، عصرها تئاتر می رفتم. کم‌کم نقش‌ها تأثیرگذارتر شد. نقطه عطف بازیگری من در سال ۱۳۷۲ رقم خورد؛ در جشنواره تئاتر سنتی–آیینی. هیئت داوران آن دوره چهره‌های معتبری بودند از جمله کرم رضایی و ایرج راد. نمایشی داشتیم به نام "جزیره اسرارآمیز". داورها رأی داده بودند و اسم خشایار راد به عنوان بهترین بازیگر نقش اول مرد خوانده شد. همان‌ جا مسیر تلویزیون هم باز شد. کمی بعد، رضا عطاران که در این جشنواره حضور داشت، برای مجموعه‌ای تلویزیونی به سراغم آمد و با "قطار ابدی" وارد قاب تصویر شدم. در قطار ابدی، تجربه سال‌ها بازیگری تئاتر به کمکم آمد.»

او معتقد است همه تجربه‌های زندگی‌اش از جوشکاری و دستفروشی تا بانک در بازیگری به کارش آمده است و در این باره می‌گوید: «وقتی نانوایی می‌روی، اگر دقیق نگاه کنی، دیالوگ‌ها و لحن را یاد می‌گیری. یک بار نقش راننده گرفتم؛ چون شنیده بودم چطور حرف می‌زنند، همان را درآوردم. یا یک بار نقش مداح بود؛ رفتم بهشت زهرا و مداح ها را از نزدیک دیدم. وقتی با پوست و گوشت و استخوان لمس می‌کنی، همین لمس‌کردن، سرمایه بازیگری است.» با وجود حضور پررنگ در تلویزیون و سینما، راد خودش را همچنان وابسته به تئاتر می‌داند و می‌گوید: «خیلی‌ها می‌گویند سینما درآمدش بیشتر است. درست؛ اما من بچه تئاترم و هنر در خونم است. هنوز هم اگر سر فیلمبرداری نباشم، می‌روم تئاتر می‌بینم. پشت صحنه می‌روم، با بچه‌ها گپ می‌زنم، خدا قوت می‌گویم. این روزها خنداندن سخت است، مخصوصاً در کار طنز.»

وقتی که خشایار راد برای مردم ریش گرو می‌گذارد!

خشایار راد در لابه‌لای صحبت هایش از سینما رفتن‌های نوجوانی‌اش در خیابان لاله‌زار یاد می‌کند؛ روزگاری که با یک بلیت می‌شد دو فیلم ‌دید. «سینما رکس یادم هست. یک سینمای دیگر هم ته یک کوچه بود. صبح می‌رفتم، شب بیرون می‌آمدم. پخش دو فیلم که تمام می‌شد، من برای سئانس بعدی می‌ماندم! می‌گفتم این دوزار پنج‌زاری که دادم، باید شیره‌اش را بکشم. می‌آمدم برای بچه‌های محل، فیلمی را که دیده بودم بازی می‌کردم؛ با افکت، با صدا، با حرکت. انگار دوره بازیگری رفته باشم، ولی نه… خودجوش بود. بسیاری از آدم‌ها استعدادهای کشف‌نشده و همه ما یک خلاقیت درونی داریم. برای من هم از بچگی کار هنری و تصویری درونم می‌جوشید. برای مردم تئاتر قابل هضم است، دیالوگ‌ها و روابطش آشناست؛ یا مردم می‌خواهند دو ساعت از روزمرگی فاصله بگیرند. می‌گویند برویم حالمون خوش باشد. حتی اگر فیلم را ده بار دیده باشند، باز می‌روند. حرکات را حفظند، ولی می‌خواهند از آن فاز خستگی بیرون بیایند. مخاطب با شخصیت‌ها «همزادپنداری» می‌کند. مثلاً می‌گفتند چرا فلان سریال این‌قدر گرفته؟ چون در هر فامیل یک آدم شبیه آن کاراکتر هست! مردم خودشان را می‌بینند.»

چهره شناخته‌شده بودن، گاهی مسئولیت‌های ناخواسته هم می‌آورد. مسئولتی از جنس حل کردن مشکلات همنوعان و بازکردن گره زندگی آنها. راد در این باره می‌گوید: «نه اینکه دنبال پرونده کسی بدوم، اما پیش آمده برای کار اداری از من خواسته‌اند همراه‌شان بروم. یکی خانه می‌خواست بخرد و کارش در شهرداری گیر بود یا دوستی ماشینش را پلیس راه گرفته بود به همراه رضا بنفشه‌خواه رفتیم و تضمین دادیم دیگر تخلف نکند و ماشین را تحویل گرفت. خلاصه کارشان را در حد توان راه می‌اندازم.»

او می‌گوید: «در دوران کودکی برای شغل و حرفه آینده‌ام روی شغل خاصی متمرکز نشده یا آرزویی نداشتم. چون شرایطم ایجاب می‌کرد اول به فکر تامین مخارج خانه و زندگی باشم و بعد علایق‌ام. من فوکوس نکرده بودم روی یک کار خاص، موقعیت اجتماعی و درآمدی خانواده ما طوری نبود که بتوانیم آرزو کنیم، اما هنر، خودش در وجودم موج می‌زد. غیر از کار هنری، علاقه به کارهای فنی هم در من موج می‌زد. هر چیزی در خانه خراب می‌شد، فکر می‌کردم چه چیزی باعث خرابی شده و چطور می‌توانم دوباره آن را درست کنم که خراب نشود. دوست داشتم کار کنم، بسازم، یاد بگیرم، نه اینکه مهندس بشوم یا بازیگر مشهور. شرایطش نبود، اما همین کافی بود که بتوانم از زندگی چیزهایی یاد بگیرم. همین ساده بودن و خودساخته بودن کافی بود که زندگی‌ام پر از مهارت و خوشی شود.» کد خبر 1061487







دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ - 24 August 2026