آن زمان، مسأله را بیشتر یک آسیب فرهنگی میدیدم که چرا مطالعهی عمیق در زندگی ما جایگاه شایستهای ندارد و چرا اطلاعات پراکنده را با دانستن اشتباه میگیریم؟
ده سال گذشته است و امروز به نظرم میرسد آن پرسش را باید یک پله بالاتر برد: «آیا مسأله فقط کتاب نخواندن است یا با بحران بزرگتری به نام بحران عقلانیت مواجهیم؟»
جامعهای که کمتر میخواند، الزاماً جامعهای غیرعقلانی نیست؛ اما جامعهای که فرصت و عادت مطالعهی عمیق، گفتوگو و مواجهه با اندیشهی متفاوت را از دست میدهد، بخشی از ابزارهای پرورش عقلانیت را نیز از دست میدهد. عقلانیت؛ از دکارت تا گفتوگو
اگر بخواهیم مفهوم عقلانیت را در تاریخ اندیشهی مدرن بسیار فشرده دنبال کنیم، دکارت (دانشمند و فیلسوف فرانسوی) نقطهی آغاز مهمی است: «چگونه میتوان مطمئن شد آنچه میدانیم، درست است؟» شک روشمند دکارت در نهایت به «میاندیشم، پس هستم» میرسد. اما اهمیت او برای بحث امروز ما بیش از خود این گزاره، در یک عادت ذهنی است: «هیچ ادعایی را صرفاً به دلیل سنت، شهرت یا اقتدار نپذیر؛ دلیل بخواه و آماده باش در آنچه میدانی تردید کنی.»
کانت (فیلسوف سرشناس آلمانی) یک گام عقبتر میرود و پرسش دشوارتری مطرح میکند: «اصلاً شناخت چگونه ممکن میشود؟» ذهن انسان، آینهای شفاف و منفعل در برابر جهان نیست؛ ساختارهای ذهنی و مقولات پیشینی در شکلگیری تجربهی ما نقش دارند. بنابراین نقد، فقط متوجه جهان و دانستههای ما نیست؛ باید متوجه «ابزار شناخت خودمان» نیز باشد.
نوکانتیها (احیاگران ایدههای کانت در فلسفه) این پرسش را از ذهن فردی به عرصهی علم، فرهنگ، تاریخ و ارزشها کشاندند. مسأله دیگر فقط این نبود که «من چگونه میشناسم؟» بلکه این بود که «دانش در یک جامعه چگونه تولید، اعتبارسنجی و نهادینه میشود؟» اما با ورود به جهان مدرن، عقلانیت فقط مسألهی شناخت و تولید دانش نیست؛ مسألهی «سازمان دادن به زندگی اجتماعی» نیز هست. …






























































































































