آن روزها کسی فکرش را هم نمیکرد که چهل سال بعد، دست تقدیر آن دو پسربچه را به لندن بیاورد و سرنوشت دو تا از مهمترین تیمهای لیگ برتر انگلس را به دستشان بسپارد. در این یادداشت داستان میکل آرتتا و ژابی آلونسو را مرور میکنیم، از کوچهپسکوچههای «سنسباستین» تا قلهی لیگ برتر انگلیس. داستانی که از رفاقت شروع شد و به «هنر جنگ» رسید.
کارخانه مربیسازی جایی زیر پونز نقشه
شروع داستان ما از شهر سنسباستین است. شهری که به اندازه کل فوتبال بریتانیا، مربی تراز اول به لیگ برتر صادر کرده است. از میکل آرتتا و ژابی آلونسو گرفته تا آندونی ایرائولا و اونای امری. اما راز این «کارخانه مربیسازی» چیست؟ مردم محلی در آن حوالی با لبخند میگویند شاید جادو در «چیز کیکهای» معروف ایالت باسک باشد. فارغ از این شوخیها شاید سرنخ اصلی را باید در فرهنگ گیپوزکوآ جست؛ منطقهای کوچکتر از لسترشایر انگلیس، اما با جسارت و سختکوشیای به وسعت یک قاره. در این منطقه کارگری، صیادی و سختکوشی، با تار و پود فوتبال گره خورده است.
آنتیگوئوکو؛ دروازهای به جاهطلبی
داستان ما از یک باشگاه کوچک محلی به اسم «آنتیگوئوکو» شروع شد. باشگاهی که پیوستن به آن برای بچههای سنسباستین، شبیه به امضای قرارداد با رئال مادرید بود. روبرتو مونتیل، پیرمردی که شاهد رشد این اعجوبهها بوده، با افتخار به پیراهنهای امضا شده روی دیوار باشگاه نگاه میکند.
او به یاد میآورد که ژابی آلونسوی ۹ ساله، چطور با پاهای کوچکش شوتهایی با سرعت موشک میزد؛ یا آرتتا که از همان روزها، با نگاهی نافذ، تمام زمین را مثل یک شطرنجباز از نظر میگذراند. آنها در زمستانهای سخت و زیر بارانهای بیپایان باسک، یاد گرفتند که فوتبال یعنی فداکاری، یعنی صداقت و یعنی جنگیدن تا آخرین نفس.
آرتتایِ وسواسی، ژابی کاریزماتیک و ایرائولای فیلسوف …






























































































































