سودابه با صدایی رسا و پرانرژی جواب داد:
«خیلی ممنونم، آقای گلریز. مطمئن باشید قدر این فرصت را میدانم. حقیقت این است که، همانطور که میدانید، آقای هوشمند وقتی نوجوان بودم نویسنده مورد علاقهام بود و کلی سؤال هیجانانگیز دارم که از ایشان بپرسم.»
گلریز از روی صندلیاش بلند شد، از فنجان چای جرعهای نوشید و گفت:
«فقط حواست باشد که سؤالها باید به جنبههای مختلف زندگی آقای هوشمند بپردازد. امیدوارم در این زمینه خوب تحقیق کنی.»
سودابه جواب داد:
«بله، حتماً.»
دیگر وقت ترک دفتر سردبیر بود. سودابه اجازه گرفت و خداحافظی کرد.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
سودابه با توجه به شناختی که از آقای گلریز، سردبیر مجله آفتابگردان، داشت، میدانست او هیچ حرفی را بیدلیل نمیزند و یک نکته را دو بار نمیگوید؛ یعنی دوست ندارد حرفهایش را تکرار کند.
پس با خودش گفت: «چه دلیلی دارد که امروز دو بار به من گفت به جنبههای مختلف زندگی هوشمند بپردازم؟»
آیا زمینه خاصی در زندگی این نویسنده مشهور بود که سودابه نمیدانست؟ یا اتفاق عجیبوغریبی در زندگی او افتاده بود که باید دربارهاش حرف زده میشد؟
سودابه کمکم داشت مطمئن میشد که این مصاحبه آنقدرها هم که فکر میکرد، کار آسانی نیست.
تازه از اینها گذشته، او زمانی که کتاب «دختر سرگشته» نوشته هوشمند را خواند و عاشق نوشتههای او شد، فقط سیزده سال داشت. گرچه تا هفدهسالگی همه کتابهای چاپشده هوشمند تا آن زمان را خوانده بود و بیشترشان را هم چند بار به دست گرفته بود، اما از هفدهسالگی تا حالا که بیستوهفت ساله شده بود، دیگر هیچ اثری از این نویسنده نخوانده بود.
اما هوشمند که بود؟
او نویسنده داستانهای عامهپسند نوجوانان بود. نخستین اثرش را حدود چهل سال پیش، وقتی فقط بیستودو سال داشت، منتشر کرده بود. نام کتاب «راز زیرزمین» بود؛ یک داستان جذاب عاشقانه که حتی بزرگسالان هم عاشقش شدند و خیلی زود نام آقای نویسنده افتاد سر زبان اهالی کوچه و بازار و حتی منتقدان و روزنامهنگاران.
کتاب «راز زیرزمین» داستان پسری به نام رامتین بود که به کارهای پدرش شک کرده بود و تصور میکرد او دستی در کارهای غیرقانونی دارد. بعد از مدتی، شهامت این را پیدا کرد که در این مورد تحقیق کند.
چند ماه نگذشت که مطمئن شد پدرش یک قمارخانه مخفی را در جایی در مرکز شهر اداره میکند و برای محافظت از این قمارخانه و فاش نشدن فعالیتهایش، از دست زدن به هیچ کاری ابا ندارد؛ از جمله اینکه وقتی رامتین دو ساله بود، مادر او را کشته و خواهر دوقلوی مادرش را از آن زمان به جای او جا زده بود.
با توجه به اینکه خانواده مادر رامتین در روستایی دورافتاده زندگی میکردند، جا زدن خاله به جای مادر کار چندان سختی نمیتوانست باشد.
اما آنچه بیش از همه رامتین را آزار میداد، این بود که آیا خالهاش از ماجرای قتل مادرش باخبر است یا تصور میکند او به دلایل طبیعی فوت کرده است؟
واقعیت این بود که خاله خیلی با رامتین مهربان بود و شاید اگر تحقیقات رامتین درباره کارهای پدرش نبود، او تا آخر عمر خیال میکرد خالهاش مادر واقعیاش است.
تا اینکه یک روز ناشیگری عجیبی از خاله سر زد.
همیشه برای رامتین این نکته جالب بود که چرا خاله هر وقت چیزی از زیرزمین میخواهد، او را به دنبالش میفرستد و اگر هم خودش سالی یک بار بخواهد به زیرزمین برود، حتماً باید رامتین همراهش باشد.
از مجموعه پادکستی درباره کتاب با ما بخوانید پادکست چه مظلوم بود دختر بهار اینجا بشنوید
رامتین از مدتها قبل منتظر این روز بود تا آزمایشی بکند که البته بیشتر رنگوبوی شیطنت داشت. خودش هم نمیدانست این آزمایش میتواند راز بزرگ زیرزمین را افشا کند.
زیرزمین مذکور هیچ پنجرهای نداشت و اگر نور لامپ نبود، حتی در صلات ظهر هم ظلمات مطلق بود.
آن روز برای آوردن پارچههایی که خاله برای خیاطی به آنها نیاز داشت، رامتین و خالهاش با هم به زیرزمین رفتند. رامتین دو، سه گامی از خالهاش جلوتر قدم برمیداشت و زیر لب، دعا خواندن خالهاش را میشنید.
علت اینکه خاله همراهش آمده بود، این بود که به تشخیص رامتین در رنگشناسی اعتقادی نداشت و چند بار شده بود که رامتین پارچههای اشتباه را بالا نزد خالهاش برده بود.
رامتین لامپهای زیرزمین را روشن کرد. زیرزمین بزرگی بود که حدود نود متر مربع مساحت داشت و شامل دو اتاق انباری و یک بخش Lشکل بود. از کف زمین تا نزدیک سقف، پر بود از اجناس و وسایل و حتی خوراکیهای مختلف.
پارچهها در یکی از اتاقها قرار داشتند. رامتین و خالهاش با هم به آنجا رفتند. چند ثانیه گذشت و خاله مشغول زیرورو کردن توپهای پارچه بود که رامتین غیبش زد. چراغها هم خاموش شدند.
یکی، دو دقیقهای گذشت تا خاله فهمید رامتین شیطنت کرده است. بنابراین شروع کرد به بدوبیراه گفتن، اما از ترس از جایش جم نخورد. بعد کمکم افتاد به التماس کردن به رامتین که چراغها را روشن کند.
اما رامتین چنین قصدی نداشت. حسی در وجود رامتین به او نهیب میزد که اتفاق مهمی خواهد افتاد.
چند دقیقه گذشت و صدایی از خاله درنیامد. صدای هِنهِن نفسها و ریز گریه کردنش به گوش رامتین، که در ورودی زیرزمین ایستاده بود، میرسید.
حالا انگار خاله یادش رفته بود رامتین آنجاست و شروع کرد به ناله و زاری برای خواهرش و التماس میکرد که او را ببخشد:
«لیلا جان، مرا ببخش. من در کشته شدن تو هیچ نقشی نداشتم. بعدها فهمیدم ماجرا چه بود. منوچهرخان من را فریب داد. من برای پسرت مادری کردم. تو را به خدا کاری به من نداشته باش.»
این جمله آخر کلید حل ماجرا بود. پس لیلا، مادر رامتین، را اینجا خاک کرده بودند.
داستان با رفتن رامتین نزد پلیس و ارائه شواهد، سپس کندن زیرزمین و یافتن استخوانهای لیلای نگونبخت و در نهایت خودکشی دونفره منوچهر و خاله به پایان رسیده بود؛ البته هیچوقت معلوم نشد آیا منوچهر خاله را کشته یا واقعاً ماجرا نوعی خودکشی دونفره بوده است.
حالا سودابه تصمیم گرفته بود نزد آقای کشمیری برود؛ دوست نزدیک پدرش که سالهای سال نویسنده بخش ادبی مطبوعات بود و با اکثر نویسندگان نشستوبرخاست داشت.
به آقای کشمیری زنگ زد و قرار ملاقاتی را برای همان شب در کافهکتابفروشی گلایل گذاشت. با یک تیر دو نشان میزد؛ هم درباره هوشمند اطلاعات به دست میآورد و هم کتابهای نخوانده او را میخرید.
یادش افتاد که امروز قرار ناهار با آرش دارد. به ساعتش نگاه کرد. دیر نشده بود. تاکسی گرفت و به رستوران سوئیس در ایرانشهر رفت.
مثل همیشه، آرش زودتر رسیده بود.
با گذشت یک سال از آغاز دوستیشان، هنوز هم آرش به احترامش برمیخاست و صندلی را برایش عقب میکشید. او در نظر سودابه، آرامترین و باوقارترین مردی بود که میشناخت. تا به حال ندیده بود که از کوره در برود. تنها چیزی که میتوانست آرش را ناراحت کند، پنهانکاری و دروغ بود.
برای همین همیشه برای سودابه عجیب بود که بفهمد آرش با این خصوصیات اخلاقی و رفتاری، چطور توانسته است به یک پاپاراتزی تمامعیار و درجهیک تبدیل شود.
سودابه همیشه سعی میکرد مسائل را روشن و بیپرده با آرش در میان بگذارد تا مبادا آرش احساس کند چیزی را از او مخفی میکند.
آرش مکالمه آن روزشان را با این سؤال شروع کرد:
«شیری یا روباه؟»
سودابه لبخندی زد و آرش فهمید او شیرِ شیر است. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر عذرخواهی بازیگر نقش برادر نقی معمولی پایتخت برای سریالی که بازی کرد (+عکس) خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : تنها راز استالین که لو رفت؛ جاسوس شوروی کنار دست رضا خان (+صدا) بیشتر بخوانید: چرا باید مراقب شوگرددی ها باشیم؟(+صدا) تماشاخانه خلبانان ایرانی در اسارت / ببینید روایتها چه میگویند؟ خجو؛ زنی میان دو دریا، دور از خانه / روایت یک زن صیاد از جنگ جنوب : «این دریا با آن دریا فرق دارد» فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران






















