اما امروز، با حسرتی عجیب، میپرسم: آن نیکزادِ اردبیل، کجاست؟ همان که در مصاحبه، وقتی داشت پاسخ اظهارات رئیسِ سازمانِ ایرانگردی و جهانگردی استان را میداد، اما با همان منشِ معروفش گفت: «مبادا بنویسید در پاسخ به فلانی. شأنِ من، پاسخ به هر حرفی نیست. من حرفِ خودم را میزنم.» و چیزی فراتر از اینها مینمود. کاش، کاش همان نیکزاد، هنوز همان حرفِ خودش را میزد. اگر همان بود، داستانِ برخورد پسرش با پلیس راهور، به دوربینهایی که یکدفعه کور شدند، نمیرسید. طورِ دیگری رقم میخورد.و حالا میگویند حادثه در هیچ دوربینی ثبت نشده. در میدانِ ونکِ تهران، که مگر خلوتترین جایِ شهر است؟
*** ما بدون سوار شدن بر هواپیما تغییرات را میبینیم
بگذریم... بیاییم سراغِ اظهاراتِ تازهشان. راستش، حرفهایشان چندان هم تازه نیست. او میگوید در برخی سفرها دچار تردید میشویم که آیا مقصد پرواز همانجایی است که اعلام شده است یا خیر؛ چرا که با دیدن وضعیت ظاهری افراد شک میکنیم. ایشان احتمالا درست میگویند. ما هم که در همین کوچهپسکوچههایِ شهر خودمان هر روز راه میرویم، شهری میبینیم که انگار غریبش شدهایم. همه چیز فرق کرده است اما نه آنگوننه که آقای نیکزاد روایت میکنند. یک مغازه، یک جنس، دو قیمت. در یک مکان و در یک زمان و در یک مغازه. مگر میشود این تغییر سریع و لحظهای؟! یا پدری که هر چه بیشتر کار میکند، عقبتر میافتد. خطِ پایان، هر روز دورتر میشود. میدوند اما به جایِ رسیدن، از هدف فاصله میگیرند. …




























































































































