یک لحظه غفلت و هجوم خشم در بازار شلوغ رشت، سرنوشت جوانی ۲۷ ساله به نام حسن را با کابوسی ۱۵ ساله گره زد؛ درگیری ساده بر سر یک بدهی مالی که با هل دادن مرد میانسال و مرگ او، پرونده را به اتهام قتل عمد کشاند.
این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.
همشهری آنلاین - حوادث: یک لحظه غفلت و هجوم خشم در بازار شلوغ رشت، سرنوشت جوانی ۲۷ ساله به نام حسن را با کابوسی ۱۵ ساله گره زد؛ درگیری ساده بر سر یک بدهی مالی که با هل دادن مرد میانسال و مرگ او، پرونده را به اتهام قتل عمد کشاند. حسن که به قصاص محکوم شده و در یک قدمی چوبه دار قرار داشت، سالها بلاتکلیف در زندان بود و هر هفته برای دادستان نامه مینوشت تا به این شکنجه تدریجی پایان داده شود. سرانجام پس از سالها بلاتکلیفی، گذر از هفتخوان قصاص و در نهایت بخشش با میانجیگری صلحیاران، اکنون طعم آزادی را میچشد. او در گفتوگو با همشهری، از روزهای تلخ زندگی پشت میلهها، تقاضای عجیبی که از دادستان داشت و چالشهای سخت بازگشت به زندگی میگوید؛ مردی که حالا با بخشیدن بخشی از درآمدش برای تامین دیه و میانجیگری فعال برای جلب رضایت اولیای دم، تلاش میکند تا طعم شیرین بخشیده شدن را به دیگر محکومان قصاص نیز هدیه دهد.
چه احساسی داری که بعد از ١۵ سال از زندان آزاد شدی؟
احساس عجیب و غیرقابل توصیف. چند وقت قبل بالاخره درهای زندان گشوده شد و من آزاد شدم. فهمیدم که می شود آزادانه در خیابان قدم برداشت، بی آنکه استرس بازگشت به دنیای تاریک سلول ودیوارهای ترسناک زندان را داشته باشی. قدم بعدی این بود که می توانی ساعت ها در کنار عزیزانت بنشینی و با آنها صحبت کنی. می توانی آزادانه به مغازه های دلخواهت بروی و خرید کنی، مهمانی بروی، سوار ماشین شوی و آزادانه در خیابان بچرخی. همه این چیزهای به ظاهر کوچک و ساده، وقتی پشت میله ها در بند هستی، شبیه به حسرتی بزرگ و آرزویی دوردست است.
بعد آزادی، کجا رفتی؟
به محض آزادی، مستقیم بر سر مزار مقتول رفتم و از او حلالیت طلبیدم. برایش خیرات پخش کردم. سپس دفترچه ای خریدم تا در آن ثبت وقایع کنم. از چیزهایی که یک زمانی حسرتش را داشتم تا برنامه ریزی برای آینده ای که به نظرم مبهم بود.
برگردیم به روز حادثه، چه شد که مرتکب جنایت شدی؟ …