فریدالدین حداد عادل، گفت عموی شهید ما شیفتهی آقای خامنهای بود. ابوی هم آقا را میشناختند، ولی عموی ما به واسطهی مسئولیتی که در زمان جنگ در کرمانشاه داشتند، با آقای خامنهای خیلی گره خورده و صمیمی شده بودند. به حساب همین رفاقت، در تابستان سال ·۶، آقا را با خانواده دعوت کردند به باغ پدربزرگمان در کرج. برای اولین بار من آقا مجتبی نوجوان را آنجا دیدم.
این گذشت تا سالها بعد، یک روز پدرم به من گفت: یک مطلبی هست که به نظرم بهتر است فعلاً کسی خبردار نشود. چند وقت پیش یک خانمی بدون اینکه خودش را معرفی کند، آمده مدرسه برای خواستگاری از زهرا. ما هم مخالفیم که زهرا در زمان تحصیل ازدواج کند و گفتهایم نه. ولی اخیراً متوجه شدهام که آن خانم، همسر حضرت آقا بوده است.
من گفتم: زهرا که خوشش نمیآید همسر روحانی شود. پدرم گفت: بله، اینطوری میگوید، ولی حالا برویم جلو، بگوییم بعد از کنکور بیایند ببینیم چه میشود.
ایشان زمان خواستگاری معمم نبود و خیلی سادهزیست و سادهپوش بود، همینطور خوشبرخورد و کمشوخی. خواهرم نتوانست ماموران حفاظت را قال بگذارد
خواهرم از حفاظت خیلی بدش میآمد. زمان نامزدی میگفت: چکار کنیم این گرفتاری را؟ خوش به حال شما که آزادانه میروید و میآیید... یکبار گفتم: وقتی بیرون میروید، بگردید یک پاساژی را پیدا کنید که دو در داشته باشد، آنجا پیاده شوید وبه ماموران حاظت بگویید ما یک دوری میزنیم و برمیگردیم؛ بعد از در دیگر بیرون بروید. دو، سه بار این کار را کرده بودند اما نتوانست آنها را قال بگذارد و موفق نشد. زهرا خانم مخالف زندگی در قم بود
اول ازدواج، خواهرم به آقا مجتبی گفت: من نمیخواهم قم بیایم و دراینجا زندگی کنم . آقا مجتبی هم گفتند: من طلبهام و درس میخوانم و درس میدهم؛ اگر میشود چند ماهی بیایید و بعد تصمیم بگیریم. …
























































































































