نجمه سادات طباطبایی نه تنها دختر علامه طباطبایی که همسر شهید قدوسی نیز بود. ایشان در گفت و گویی که چند سال قبل انجام داده بود، آخرین روزهای عمر شهید قدوسی را اینگونه روایت کرده است:
رابطه ما با آقای قدوسی واقعا دوستانه بود و هرگز اینطور نبود که مسائل را از من پنهان کنند. چند وقتی بود که متوجه شده بودم ایشان حالات خاصی دارند. چون بیماری کبدی داشتند، به دستور پزشک نباید زیاد خودشان را خسته میکردند؛ اما ایشان هم در قم و هم در تهران کارهای زیادی داشتند و خیلی سرشان شلوغ بود.
به یاد دارم وقتی شهیدان باهنر و رجایی را شهید کردند، آقای قدوسی به ما گفت: «چنین روزی برای ما هم هست و خودتان را آماده کنید». من به روی خودم نیاوردم ولی آن روزها ایشان حال و هوای دیگری داشت. یادم هست همان روزها به قم رفتیم. چون ایشان خیلی سرشان شلوغ بود حتی در طول مسیر هم کارهایشان را انجام میدادند و مرتب مطالعه میکردند. در قم هم کارهایشان را انجام دادند و خیلی خسته شدند به طوری که وقتی به تهران برگشتیم ایشان تب کرد. تب شدیدی داشتند و من خیلی نگران ایشان بودم. بچهها هم کوچک بودند. لحظهای متوجه شدم که شهید قدوسی دارند با خودشان حرف میزنند. گمان کردم که به خاطر شدت تب دارند هذیان میگویند. از ایشان پرسیدم چه میگویید؟ گفتند: چیزی نیست. چندبار سوالم را تکرار کردم تا اینکه جواب دادند: «با خدای خودم صحبت میکردم و میگفتم: خدایا یعنی من اینقدر شقی هستم که آن همه خطرات را پشت سر بگذارم و امروز این طور در رختخواب و در بستر بمیرم؟!» گفتم: این چه حرفیست که میزنید؟ مگر هر کس تب کرد میمیرد؟ خلاصه آن … …



































































































































































