کار در اورژانس، فقط پوشیدن لباس امداد و سوار شدن بر آمبولانس نیست؛ حرفهای است که بخشی از زندگی نیروهایش را در میان خیابانهای شلوغ، جادهها، خانههای مضطرب، بیمارستانها و صحنههای حادثه جا میگذارد. شیفتهای طولانی، خستگی جسمی، فشار روانی و مواجهه مداوم با درد و اضطراب مردم، بخشی از روزمرگی کسانی است که باید درست در سختترین لحظه زندگی دیگران، آرام بمانند و درست تصمیم بگیرند.
با این حال، شاید کمتر کسی از خود بپرسد این آدمهایی که برای نجات دیگران میشتابند، پس از پایان مأموریت با تصاویر و خاطرات آنچه دیدهاند چه میکنند؛ چگونه بعد از دیدن یک مصدوم، یک خانواده داغدار، کودکی در آستانه مرگ یا خانهای که زیر آوار مانده، دوباره به پایگاه بازمیگردند و آماده مأموریت بعدی میشوند. پشت هر مأموریت اورژانس، روایتی از انسانهاست؛ هم روایت کسی که چشمانتظار نجات است و هم روایت امدادگری که بخشی از آن لحظه را برای همیشه با خود به خانه میبرد.
در میان این روایتها، بعضی خاطرات هرگز از ذهن پاک نمیشوند؛ خاطراتی که سالها بعد، با شنیدن یک صدا، دیدن یک لباس، یا حتی مرور یک خیابان دوباره زنده میشوند. برای نیروهایی که سالها در خط مقدم حوادث حضور داشتهاند، مرز میان یک شیفت عادی و مواجهه با یکی از سختترین صحنههای زندگی، گاهی فقط چند ثانیه است؛ چند ثانیهای که میتواند یک نوزاد را به زندگی بازگرداند، خانوادهای را چشمانتظار نگه دارد یا تصویری را برای همیشه در ذهن یک امدادگر ثبت کند. …


























































































