در جهان سینمایی آنجلوپولوس، گذشته هرگز چیزی نیست که پشت سر گذاشته شده باشد. گذشته، همچون مهای که بر شهر نشسته، در اکنون پراکنده است و گاه، بیآنکه اجازه بخواهد، جای واقعیت را میگیرد. او در فیلم «ابدیت و یک روز»، بیش از آنکه روایتی درباره واپسین روزهای زندگی یک شاعر بسازد، مراقبهای سینمایی درباره ماهیت زمان و گذشته ارائه میدهد.
«الکساندر»، شاعر سالخورده و شخصیت اصلی فیلم، در آستانه مرگ ایستاده است، اما مسئله اصلی او مرگ نیست. مسئله، ناتمامبودن است. او پیش از آنکه بدنش جهان را ترک کند، باید از میان انبوه خاطرات، فقدانها، کلمات نگفته و عشقهای ازدسترفته عبور کند. از همینجا، گذشته در فیلم آنجلوپولوس معنایی پیچیده پیدا میکند: گذشته نه مجموعهای از رویدادهای خاتمهیافته، که شکلی از حضور است؛ چیزی که تمام نشده، حتی اگر سالها از وقوعش گذشته باشد، همچنان در زمان حال ادامه دارد. دوربین آرام او، پلانهای طولانی، حرکتهای سنجیده و تدوین آرام، همه بخشی از فلسفه فیلماند؛ آنجا که فرم صرفاً ظرف محتوا نیست، بلکه خودِ تجربه زمان است. او به مخاطبش فرصت میدهد زمان را نهفقط ببیند، بلکه احساس کند؛ با آن به اکنون بیاید و با او در گذشته قدم بزند.
در سینمای آنجلوپولوس، ما به گذشته فلاشبک نمیزنیم، بلکه وارد آن میشویم. مرز میان اکنون و آنچه زمانی اتفاق افتاده است، فرومیریزد. شاعر پیر در کنار همسر مردهاش میایستد، با چهرههایی از خودش روبهرو میشود و لحظاتی را زندگی میکند که ظاهراً دیگر وجود ندارند. اما آیا واقعاً وجود ندارند؟ آیا گذشته دیگر وجود ندارد؟ اگر ندارد، پس چیست و چه چیزی به آن تعلق دارد؟
آنجلوپولوس در سینمای خودش، گذشته و خاطره را از حالت یک تصویر خاموش و مرده بیرون میآورد. آدمهای مرده سخن میگویند، عشقهای ازدسترفته هنوز نگاه میکنند و خانههای متروک هنوز حامل … …







































































