در یک صبح تابستانی و گرم، مژگان سراسیمه وارد شعبه دادگاه شد؛ دادخواست و ابلاغیهای را در دست داشت.
وقتی با همسرش وارد اتاق قاضی شدند، قاضی با نگاهی به زوج جوان گفت: هنوز مدت زیادی از زندگی مشترک شما نگذشته است. چه اتفاقی افتاده که برای طلاق به دادگاه آمدهاید؟ شک به همسر در مهمانی شب تولد
مژگان نگاهی به همسرش کیوان انداخت و گفت: «آقای قاضی، نه دعوای بزرگی بین ما اتفاق افتاده بود و نه آن شب کسی تصور میکرد میهمانی تولد شوهرم قرار است مدتی بعد به یکی از دلایل جدایی ما تبدیل شود.
شب تولد کیوان بود. میهمانها دور هم جمع بودند. کیک آوردیم و کیوان شمعها را فوت کرد. همه دست زدند و خانه پر از صدای خنده و تبریک شد، اما چند دقیقه بعد، وقتی اولین هدیه به دست همسرم رسید، حال و هوای من عوض شد. روی جعبه نوشته شده بود «تولدت مبارک عزیز دلم، همیشه شاد باشی». فرستنده هم زنی به نام مینا بود. داخل جعبه یک ساعت گرانقیمت قرار داشت.
آن شب برای حفظ آبرو چیزی نگفتم و سعی کردم با خنده و شوخی میهمانی را تمام کنم، اما بعد از رفتن میهمانها انتظار داشتم کیوان درباره این هدیه توضیح بدهد. او بدون اینکه حرفی بزند خوابید و من تا صبح به این فکر کردم که چرا یک زن دیگر باید برای شوهرم چنین هدیهای بفرستد.
صبح روز بعد از کیوان توضیح خواستم، اما گفت مینا یکی از همکارانش است. من همکاران کیوان را میشناختم و میدانستم این توضیح درست نیست. شاید اگر همان ابتدا حقیقت را میگفت، مشکل ما حل میشد، اما پنهانکاری او باعث شد بیشتر شک کنم.» گرفتن مچ همسر خائن در کافه
مژگان در حالی که به حلقه ازدواجش نگاه میکرد، گفت: «رفتار کیوان هم کمکم تغییر کرد. هرچه بیشتر سؤال میکردم، بیشتر از من فاصله میگرفت. شک من روزبهروز بیشتر شد تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم خودم حقیقت را بفهمم.
نزدیک محل کار کیوان بودم و میخواستم با او صحبت کنم، اما … …




















































































































































