پنج دهه فشار و انباشت بحران
جامعه ایران در نزدیک به پنج دهه گذشته، دورهای طولانی از تغییر و بحران را پشت سر گذاشته است. انقلاب، تنشهای پس از انقلاب، جنگ ایران و عراق، فشارهای اقتصادی و اجتماعی، تحولات سیاسی و بحرانهای سالهای اخیر و اعتراضات و در پایان ۳ جنگ همه جانبه بر علیه کشور و مردم ایران که هرکدام به نوعی بر تجربه جمعی ایرانیان اثر گذاشتهاند. انقلاب یک تحول بزرگ سیاسی و اجتماعی بود و مانند هر تحول بنیادین، با تغییر، تعارض و اصطکاک همراه شد. گروههای مختلف جامعه در آن دوره با مطالبات و تصورات متفاوتی از آینده مواجه بودند و همین تفاوتها زمینهساز تنشهایی شد که آثار آن تنها در سطح سیاسی باقی نماند. پس از انقلاب نیز جامعه با مجموعهای از اختلافات و تنشهای داخلی روبهرو شد. جامعهای که فضای تازهای برای اظهار نظر و حضور اجتماعی پیدا کرده بود، هنوز تجربه کافی برای گفتوگو و تحمل تفاوتها نداشت. در نتیجه، بخشی از اختلاف نظرها به تقابل تبدیل شد. جنگ ایران و عراق مرحله دیگری از این تجربه جمعی بود، و حتی نگذاشت که کشور و جوامع ایرانی به آن تجربه گفت وگو و ساختن ایران برسد. جنگ، تنها یک رخداد نظامی نیست؛ مجموعهای از ترس، فقدان، مهاجرت، ناامنی و اضطراب را با خود به همراه میآورد و خاطره آن میتواند برای سالها در ذهن جامعه باقی بماند. اما پایان جنگ به معنای پایان فشارها نبود. جامعه در سالهای بعد با مشکلات اقتصادی، فشارهای معیشتی، تغییرات اجتماعی و مجموعهای از مسائل داخلی و خارجی مواجه شد. در سالهای اخیر نیز بحرانهای متعدد، از اقتصاد و معیشت گرفته تا مسائل اجتماعی و سیاسی، بار دیگری بر این تجربه انباشته افزودند. بنابراین شاید برای توضیح وضعیت امروز، نباید تنها به دنبال یک بحران مشخص باشیم. مسئله اصلی میتواند انباشت تجربههای بحرانزا در طول زمان باشد.
جامعه خسته را باید در خیابان دید
برای فهم این وضعیت، لازم نیست همیشه به سراغ آمارهای پیچیده رفت، به باور یک جامعه شناس باید بخشی از واقعیت اجتماعی را میتوان در زندگی روزمره مشاهده کرد؛ در رفتار مردم در خیابان، در گفتوگوهای روزمره، در صفها، در شبکههای اجتماعی، در محل کار و حتی در روابط خانوادگی، میتوان نشانههایی از کاهش تحمل و افزایش خستگی اجتماعی را مشاهده کرد. امان ا… قرائی مقدم باور دارد که «آدمهایی که بیش از گذشته از آینده نگراناند، سریعتر عصبانی میشوند یا ترجیح میدهند از بحث و گفتوگو فاصله بگیرند. البته نمیتوان همه این رفتارها را به یک عامل نسبت داد. مشکلات اقتصادی، فشارهای معیشتی، تغییر سبک زندگی، شکافهای نسلی، مسائل فرهنگی و تحولات اجتماعی، همگی در شکلگیری چنین شرایطی نقش دارند. اما همین چندعاملی بودن نیز یک پیام مهم دارد: فرسایش روانی جامعه، مسئلهای نیست که بتوان آن را تنها با توصیههای فردی حل کرد.»
او باور دارد که «نمیتوان به جامعهای که سالها با نااطمینانی زندگی کرده است فقط گفت «امیدوار باشید». امید، فقط یک احساس فردی نیست؛ به شرایط اجتماعی نیز وابسته است» .
ترمیم روانی، بخشی از بازسازی جامعه است
اگر جامعه پس از یک دوره طولانی بحران قرار است دوباره توان حرکت پیدا کند، بازسازی آن نمیتواند فقط اقتصادی و عمرانی باشد. این هشدار بسیاری از جامعه شناسان است، آن ها معتقدند که خانهها باید ساخته شوند، اما اعتماد اجتماعی نیز باید بازسازی شود. زیرساختها باید ترمیم شوند، اما احساس امنیت و آرامش نیز نیاز به ترمیم دارد. اقتصاد باید ثبات پیدا کند، اما مردم نیز باید بتوانند آینده خود را تا حدی قابل پیشبینی ببینند. از این منظر، «ترمیم روحی و روانی جامعه» یک موضوع فرعی یا لوکس نیست؛ بخشی از فرآیند توسعه اجتماعی است.
با این حال قرائی مقدم هم با تایید این صحبت ها می گوید: «جامعهای که بخش بزرگی از انرژی خود را صرف کنار آمدن با ترس، اضطراب و نااطمینانی میکند، انرژی کمتری برای خلاقیت، مشارکت، کار و ساختن آینده خواهد داشت. به همین دلیل، توجه به سلامت روانی و اجتماعی جامعه، نه تنها یک ضرورت انسانی، بلکه یک ضرورت توسعهای است. ترمیم روانی جامعه از یک تصمیم یا یک برنامه آغاز نمیشود. مجموعهای از تغییرات اجتماعی میتواند به تدریج این مسیر را ایجاد کند: کاهش تنش در فضای عمومی، تقویت گفتوگو، افزایش اعتماد، فراهم کردن فرصت مشارکت اجتماعی، توجه جدیتر به نشاط عمومی و مهمتر از همه، ایجاد احساس امنیت و ثبات در زندگی روزمره. در این مسیر، مقصرسازی نیز کمکی به حل مسئله نمیکند. فرسایش اجتماعی حاصل یک عامل یا یک دوره مشخص نیست که بتوان مسئولیت آن را به یک فرد یا گروه نسبت داد. این وضعیت محصول انباشت تجربههای مختلف در طول زمان است و بنابراین ترمیم آن نیز نیازمند نگاهی فراتر از مناقشات سیاسی روزمره است.» این صحبت ها نشان می دهد که آنچه اهمیت دارد، پذیرفتن یک واقعیت اجتماعی است: جامعه ایران خسته است. این خستگی الزاماً به معنای ناامیدی از وضعیت موجود یا آینده نیست. جامعهای که خسته است هنوز میتواند امیدوار باشد؛ به شرط آنکه امکان گفتوگو کردن، اعتماد کردن و تجربه دوباره شادی و آرامش را پیدا کند. شاید به همین دلیل، یکی از مهمترین پروژههای اجتماعی ایران در سالهای پیش رو نه ساختن یک ساختمان جدید، بلکه بازسازی بخشی از سرمایه روانی جامعه باشد. جامعهای که پنج دهه از بحرانهای مختلف عبور کرده، بیش از هر چیز به فرصتی برای زندگی عادی نیاز دارد؛ فرصتی برای اینکه «دوام آوردن» دوباره جای خود را به «زندگی کردن» بدهد.
وقتی بحران به زندگی روزمره تبدیل میشود
یکی از نکات مهمی که ظریفیان به آن اشاره میکند، عادی شدن امر غیرعادی است. مواجهه مکرر با جنگ، مرگ و ناامنی میتواند به تدریج حساسیت جامعه را نسبت به بحران کاهش دهد. انسان برای ادامه زندگی مجبور است با شرایط دشوار سازگار شود. اما این سازگاری همیشه به معنای سلامت نیست. ممکن است فرد یاد بگیرد با اضطراب زندگی کند، همانطور که جامعه نیز ممکن است یاد بگیرد بحران را بخشی از زندگی روزمره خود بداند. خبر بد دیگر الزاماً شوکآور نیست؛ نگرانی اقتصادی به بخشی از برنامه روزانه تبدیل میشود و نااطمینانی درباره آینده به یک تجربه عمومی بدل میشود. در چنین شرایطی، فرسودگی روانی لزوماً با یک نشانه بزرگ و آشکار خود را نشان نمیدهد. گاهی در رفتارهای ساده روزمره دیده میشود: در آستانه پایینتر تحمل، در عصبانیتهای کوچک، در کاهش گفتوگو، در بیاعتمادی، در بیتفاوتی نسبت به مسائل جمعی یا حتی در تمایل به فاصله گرفتن از دیگران. اینجاست که یک مسئله فردی به مسئلهای اجتماعی تبدیل میشود.




















































































































