همهچیز در روز مرخصی پسر سرباز خانواده اتفاق افتاد. محمدمهدی، بعد از ۱۰روز آمادهباش، فقط ۱۲ساعت مرخصی گرفته و به خانه آمده بود. ابوالفضل، پسر بزرگ خانواده، تعریف میکند: «من و بابا با خوشحالی رفتیم جلوی در پادگان و محمدمهدی را سوار ماشین کردیم و برگشتیم به شهرک بروجردی. واحد ما طبقه هفتم بود. من و بابا پای تلویزیون داشتیم اخبار نگاه میکردیم، مادرم در حال شستن ظرف و محمدمهدی حمام بود که یک دفعه صدای عجیبی آمد. ۳ثانیه بیشتر طول نکشید که صدای انفجار از زیر بلوک ما آمد و این واقعه زندگی ما را برای همیشه تغییر داد.»
فداکاری برادرانه
در میان دود و آتش، ابوالفضل به جای فرار، خود را سپر محمدمهدی، برادر کوچکترش، کرد: «دست داداشم را گرفتم، انداختمش زمین و گفتم درازکش باش! قبل از رسیدن موج انفجار، خودم را انداختم روی محمدمهدی. پدرم میگفت: نترسید، تمام شد... ولی موشک دوم و سوم هم آمد. موج انفجار من و برادرم را پرت کرد چند متر آن طرفتر. آوار کل بدنم را پوشانده بود. فقط گردنم بیرون بود. مادرم را دیدم که بیهوش افتاده بود. ما نجات پیدا کردیم، اما پدرم زیر آوار ماند.»
۱۰روز چشمبهراهی
از روزهای سیزدهم تا بیست و دوم اسفند، برای خانواده قاسمینیا ۱۰روز نفسگیر بود. نیروهای امداد ۴بار محل را واکاوی … …




































































