«شاه شاپور ذوالاکتاب به جنگ با ساطرون، پادشاه حضر، برخاست و دو سال او را در محاصرهی خود گرفت. روزی دختر ساطرون از بالا به پایین نگریست و نگاهش در حالی به شاپور افتاد که جامهای از دیبا به تن داشت. زرینتاجی هم بر سر داشت که آن را با زبرجد و یاقوت و مروارید آراسته بودند. بسیار زیبا بود. وقتی چنین دید، پنهانی به او پیغام فرستاد به این مضمون که: «آیا اگر دروازهی حضر را بر تو بگشایم، با من ازدواج میکنی؟»
شاپور در پاسخ گفت: آری.
وقتی شب شد، ساطرون مِی خورد و مست شد و سراسر شب مست بود و آنگاه دخترش کلیدهای دروازهی حضر را از زیر بالین او برداشت و آن را بهدست یکی از غلامهایش داد و او نیز دروازه را گشود و شاپور وارد شد و ساطرون را کشت و کشتن مردم حضر را روا شمرد و آنجا را ویران کرد و دختر ساطرون را نیز با خود از آنجا برد و با او ازدواج کرد.
آنگاه شبی [آن زن] بر بستر خود خفته بود که بر یک پهلو آرام نمیگرفت و در خواب نمیرفت. پادشاه فرمان داد شمعی بیاورند و بسترش را وارسی کردند و بر آن برگ آسی (مورد = ریحان) یافتند. شاپور وقتی داستان را چنین دید، به او گفت: آیا همین است که امشب خواب را از چشمانت باز گرفت؟
او در پاسخ گفت: آری.
شاپور پرسید: پدرت با تو چگونه رفتار میکرد؟
آن زن گفت: بستری از جنس دیبا برای من گسترده بود و لباسهایم … …
































































