زن جوان که انگار افسوس آن روزها را میخورد در حالی که غمی عمیق در چهرهاش نمایان بود، ادامه داد:« من از یک خانواده متوسط و شاید تا حدودی فقیر بودم از وقتی خودم را شناختم با مشکلات مالی روبهرو بودیم اما پدر و مادرم از همان کودکی به من و خواهرم یاد داده بودند که بزرگترین ثروت یک انسان مناعت طبع، ادب و تربیت اوست. وقتی دیپلم گرفتم و در دانشگاه قبول شدم یک کار نیمه وقت پیدا کردم تا بتوانم خرج و مخارج زندگیام را تا حدودی تأمین کنم و سربار خانواده نباشم. مدتی بعد هم در یک فروشگاه لباس در یکی از خیابانهای شمال شهر مشغول به کار شدم و کمی اوضاع مالیام بهتر شد. »
در حالی که نیلوفر سرگرم بازگو کردن ماجرای زندگیاش بود صدای در اتاق شنیده و لحظهای بعد در باز شد و امیر با کسب اجازه از قاضی وارد اتاق شد. میخواست صحبت کند که قاضی ازاو خواست بنشیند تا حرفهای نیلوفر تمام شود.
زن جوان که انگار با دیدن همسرش کمی منقلب شده بود بعد از دقایقی سکوت به صحبت ادامه داد و گفت: «وقتی با این آقا ازدواج کردم به من گفت چون مادرش پیر است و تنها خواهرش هم در شهرستان دانشجوست و از آنجا که نمیخواهد مادرش را تنها بگذارد بهتر است تا پایان یافتن درس خواهرش و برگشت او به خانه، ما در خانه پدری او زندگی کنیم و بعد از آن با اجاره یک خانه زندگی مستقلی داشته باشیم، من هم قبول کردم این دو سال را در خانه آنها زندگی کنم. راستش را بخواهید چون چندان توانایی مالی خرید جهیزیه مفصل هم نداشتم، فکر کردم در این دو سال میتوانم کم کم جهیزیهام را هم کامل کنم.» اتهام سرقت …



































































































































































