واقعیت این است که مسأله فرهنگ در جامعه ما فقط کمبود بودجه نیست؛ مسأله، نداشتن نگاه اقتصادی به فرهنگ است. این دو البته یکی نیستند. بودجه، پولی است که از بیرون به فرهنگ تزریق میشود اما اقتصاد فرهنگ یعنی فرهنگ بتواند بخشی از ارزش خود را در مناسبات اقتصادی تولید، عرضه و بازتولید کند. یعنی کتاب فقط یک محصول فرهنگی نباشد، سینما فقط محل تولید فیلم نباشد، موسیقی فقط یک امر هنری نباشد و موزه صرفاً ساختمانی برای نگهداری اشیای تاریخی تلقی نشود. همه اینها میتوانند بخشی از یک زنجیره ارزش باشند، زنجیرهای که هم به فرهنگ رونق میدهد و هم به اقتصاد.
در کشور ما اما هنوز میان «فرهنگ» و «بازار» نوعی سوءتفاهم تاریخی وجود دارد. گویی هر جا پای پول به میان میآید، اصالت فرهنگی تهدید میشود و هر جا سخن از فرهنگ است، اقتصاد باید عقب بنشیند. نتیجه چنین دوگانهای روشن است، فرهنگ از اقتصاد فاصله میگیرد و اقتصاد هم از ظرفیتهای عظیم فرهنگی کشور محروم میماند.
اقتصاد فرهنگ قرار نیست فرهنگ را به کالا تقلیل دهد. اتفاقاً برعکس، قرار است نشان دهد چگونه میتوان ارزش فرهنگی را به ارزش اجتماعی و اقتصادی تبدیل کرد، بدون آنکه الزاماً ارزش فرهنگی قربانی شود. یک کتاب، یک فیلم، یک اثر موسیقایی، یک بنای تاریخی یا حتی یک آیین بومی، فقط یک «محصول» نیست، حامل معنا، حافظه، هویت و تجربه جمعی است. اقتصاد فرهنگ میتواند سازوکاری باشد برای اینکه این ارزشها در جامعه گردش پیدا کنند و به فرصتهای تازه شغلی، سرمایهگذاری و توسعه منجر شوند. …



































































































































































