فارغ از اینکه این عبارت از کیست و ریشه در کجا دارد اما حکایت تحول فکری ماریو بارگاس یوسا است؛ برنده جایزه نوبل ادبیات که همه ایام جوانی و از دوران دانشجویی جذب کمونیسم شد چون مثل همه همنسلان خود آن را پادزهر بیعدالتی، فقر و فساد و یگانه ابزار نجات تودهها میدانست.
سالها در قامت نماد روشنفکری چپ مبارز زیست و البته در ایران نیز دههها آثار او از این منظر خوانده میشد. اما کتاب تازه ترجمهشده او- «قبیله علیه آزادی»- سندی تحسین برانگیز از چرخش رادیکال مردی است که نه با نظریهورزی، بلکه بر اساس تجربهای زیسته از اتوپیای «قبیله» مارکسیسم رویگرداند.
شیفتگی انقلابی او به آرمانهای کمونیسم در سال ۱۹۶۲ در اوج بود؛ یعنی روزهایی که روابط میان واشینگتن و مسکو بر سر کشف پایگاههای موشکی هستهای شوروی در جزیره کارائیب به اوج بحران و آستانه یک جنگ جهانی اتمی رسیده بود.
یوسا درست در میانه همین توفان دیپلماتیک راهی هاوانا شد. انقلاب کوبا در سال ۱۹۵۹ به بار نشسته بود و هنوز شور و شوق آرمانخواهی را برای جریانهای انقلابی جهان به همراه داشت.
نویسندگان از سراسر دنیا مشتاقانه به دیدار این نظم نو میرفتند. اما به تدریج حقیقت این ایدیولوژی به ظاهر رهایی بخش بر یوسا آشکار شد.
او در پاریس و مادرید و لندن زیسته بود و عملکرد نسبتاً قابل قبول نهادهای قانونمدار و جامعه مدنی را دیده بود و رفاه نسبی برآمده از بازار را از نزدیک لمس کرده بود.
از سوی دیگر، وقتی برای ادای احترام به الکساندر پوشکین- نویسنده نامدار روس- به اتحاد جماهیر شوروی سفر کرده بود، خفقان بوروکراتیک و فاصلهٔ نجومی واقعیت جاری در خیابانهای مسکو با رویاهای پرشور سوسیالیستی شدیداً توی ذوقش زده بود.
اما فارغ از تاثیرات تدریجی این مسافرتها و تجربهها، مهم ترین ضربهای که باعث چرخش فکری او شد، ماجرای هربرتو پادیا، شاعر سرشناس کوبایی، است که قربانی ماشین تفتیش عقاید رژیم شد.
پادیا که خود از انقلابیون بود و در سنگر دیپلماسی تجاری در پراگ برای رژیم کاسترو خدمت میکرد، پس از بازگشت به کوبا به انتقاد از سیاستهای فرهنگی بسته و سانسور دولتی پرداخت و این رویکردها را با زبان شعر به سخره گرفت. …



































































































































































