جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
ورفچال، زنشاهی و طرد گردشگران

دوشنبه این هفته مراسم ورفچال و زنشاهی در روستای آباسک مازندران برگزار شد. دربارهاش زیاد خوانده و شنیده بودم. میدانستم اهالی چندان رغبتی به حضور گردشگران ندارند و همین موضوع، بهانهای شده بود برای نوشتن یک مقاله. حتی چند سالی است روز برگزاری مراسم را هم پنهان نگه میدارند و حتی گاهی جابجا بیان میکنند. مثلاً شایعه میکنند جمعه هفته دیگر، اما همین هفته برگزار میشود. دلیل اصلیاش هم اخلالی بود که گردشگران غربیه در این مراسم به وجود میآوردند. و الا اسکیها دز چندصد سال پیش که این مراسم برگزار میشد، از حضور غریبهها استقبال کرده و صبحانه و ناهارشان را هم بهعنوان نذری بر عهده میگرفتند. امسال هم همه میدانستند که روز برگزاری، اعلان عمومی نخواهد شد. یکی از موضوعاتی که میخواستم بررسی کنم، شیوه انتخاب این روز بود. بنابراین با آقای ایّاز، یکی از برگزارکنندگان این مراسم تماس گرفته و موضوع را شرح دادم که دوست دارم در جلسات تعیین روز مراسم باشم و با شیوه تصمیمگیریشان آشنا شوم. اما دعوتم کرد به مراسم و زمان دقیق آنرا گفت، زمانی که به هیچ غریبهای نمیگویند. قرار شد من هم بین ساعت ده تا ده و نیم صبح در آنجا باشم.
(برای دیدن تصاویر، فایل پیوست را در پایین صفحه دانلود کنید).
ساعت 6 صبح از خانهام در نور راه افتاده و ابتدا به آمل و از آنجا به روستای آباسک که در 80 کیلومتری آمل به تهران، در کنار راه قرار گرفته رفتم. این روستا بر روی صخرهای واقع شده که با یک پل باریک به جاده هراز وصل میشود. خانههایش از دور در هم تنیده و حتی پلکانی به نظر میآید. ورودی پل، نوشتهای نصب کرده بودند که:
«بیایید مراسم برفچال را که نمایی از همدلی و محبت طایف اسک نسبت به یکدیگر میباشد هرسال هرچه باشکوهتر برگزار نماییم (دهیاری و شورای اسلامی اسک)».
وارد روستا که شدم، گویی خبری نبود. از یک مغازهدار آدرس مسیر محل برگزاری را پرسیدم. پرسید که پیاده میخواهم بروم؟ وقتی پاسخ مثبت را شنید و آدرس را داد، تعجب را در چشمانش دیدم. من هم تعجب میکردم او و برخی از دیگر مردانی که دیدهام، چرا در روستا هستند. چرا که در این روز روستا از حضور مردان خالی شده و زنان در آن حکومت میکنند. بدین شکل که مردان به محل برگزاری مراسم ورفچال یا همان برفچال میروند و زنان هم مراسم زنشاهی خودشان را برگزار میکنند. مراسم زنشاهی به این شکل است که یک زن که از نظر ویژگیهای جسمی و ظاهری و رفتاری از بقیه بالاتر و بهتر باشد را بهعنوان شاه برمیگزینند. او هم یک زن دیگر را بهعنوان وزیر انتخاب میکند. وزیر هم تعدادی از دختران علاقمند را بهعنوان سرباز برمیگزیند تا نگهبانی و نظم روستا را در دست بگیرند. اولین وظیفهشان این است که مطمئن شوند هیچ مرد و پسر بالاتر از پنج سال در روستا باقی نمانده. بعد هم راه ورودی روستا را میبندند و اگر مردی وارد روستا شود یا از اهالی روستا پنهان شده باشد، او را ابتدا به شدت (یا به قول خودشان به قصد کُشت) کتک میزنند و آنگاه نزد شاهزن میآورند تا دربارهاش تصمیم بگیرد. معمولاً یا او را وادار به رقص میکنند و یا در طویله محبوس. البته به دلیل شدت عملی که به خرج میدهند، هیچ مردی حاضر نیست ریسک بکند و بنابراین گزارشهای کمی از حضور مردان در روستا در دست است. سپس مراسم عروسی میگیرند و یک زن بهعنوان داماد، ریش و سبیل مصنوعی گذاشته و لباس مردان به تن میکند و زنی دیگر هم نقش عروس را بر عهده میگیرد. بعد هم پایکوبی و دستافشانی. البته شاهزن و وزیر و سربازان نیز لباسهای مردانه و مناسب نقششان به تن میکنند. چون هیچ مردی در روستا نیست، بقیه زنان لباس راحتی به تن دارند که البته به دلیل حضور مخفیانه دوربین موبایل در همه جا، بسیاری از زنان جنبه احتیاط را نگه میدارند. زنانی که از جاهای دیگر بهعنوان مهمان و تماشاچی آمده باشند، ناهار را مهمان زنان روستا هستند. البته چون از چند سال پیش برخی از زنان غریبه (مثلاً تهرانی) حرمت مراسم را نگه نمیداشتند و بیهنجاریهای زیادی به بار آوردند (که در برخی موارد منجر به بروز درگیریهایی شده بود)، اکنون مراسم را بدون اطلاع دیگران برگزار میکنند. اما هر مهمانی هم که آمد، فدمش به روی دیده.
بههرحال من مسیر را پرسیده و راه افتادم که پیاده بروم. غافل از آنکه اکنون این مراسم هم ماشینی شده و همه مردان روستا با خودرو میروند به پلور (شهری در مسیر جاده هراز) و سپس وارد جاده فرعی رِینه (شهری پای قله دماوند) شده و در نزدیکی محل برگزاری مراسم که به اسکوش معروف است، پارک کرده و پیاده میشوند. برای من که راه را بلد نبودم، کمی دشوار بود راه باریک را به درستی دنبال کنم. بهویژه که برخی جاها دوراهی میشد و نمیدانستم به کدامین سو بروم. برای همین دو بار راه را اشتباه رفتم که بار نخست به بنبست خورده و برگشتم؛ و بار دوم بهطور اتفاقی به چند نفر کُرد برخورد کردم که برای چیدن علف کوهی به آنجا آمده بودند و راه را نشانم دادند. این مسیر بسیار زیبا است و چشمههای بسیاری در آن دیده میشود. تا یادم نرفته، در خود روستای آباسک هم یک چشمه آبگرم معدنی هست که از وسط یکی از کوچهها میجوشد و به وسیله یک جوی آب، به بیرون از روستا منتقل میشود. بسیاری از روستاها و شهرهای این منطقه به دلیل نزدیکی به قله دماوند، آبگرم معدنی دارند که معروفترینشان شهر رینه است. بههرحال حدود دو کیلومتر که پیاده بروی، به سربالایی بسیار تند و نفسگیری میرسی که به بالای یک کوه میرود. وقتی به بالای کوه رسیدم، با یک دشت هموار روبرو شدم که یک گله گوسفند در حال چرا بود و پنج جوان تقریباً بیست ساله زیر سایه یک درخت بزرگ و تنومند نشسته بودند. چند متر آنسوتر، درخت مشابه دیگری بود که آنرا از ریشه در آورده بودند. دلیلش ساده بود. هر کجا تکدرختی باشد، حدس میزنند که نشانه گنج است و حتماً زیرش سکه پنهان کردهاند. چالههای بسیار دیگری هم در آن نزدیکی کنده بودند. به گمانم به جز آدمهای بیخرد، هیچ شخص دیگری حاضر نمیشود زمین را بکند و درخت را ریشهکن کند تا به گنج برسد. یعنی تاکنون جاهایی دیدهام کنده شده که به مخیله هیچ کسی خطور نمیکند. نزد آن پنج جوان رفتم و دعوتم کردند به چای. چهار نفرشان اهل اسک بودند و صبح زود بیرون آمدن به قصد کندن قارچ و جوری برنامهریزی کردند که برای ظهر به مراسم برسند. نفر پنجم را از روی لهجهاش دانستم افغانستانی است. وقتی پرسیدم اهل کجایی، تردید داشت پاسخ بدهد. به دلیل یکی از همان دستورات یکشبه، ورود افغانستانیها (چه با مجوز و چه بدون آن) به استان مازندران ممنوع است. وقتی برایش توضیح دادم افغانستان رفتهام و نام چند شهری که دیده بودم را گفتم، خوشحال شد و به زبان آمد که اهل تالقان در ولایت تخار است. ازشان خداحافظی کرده و به راه افتادم. در راه بهطور اتفاقی چند قارچ خوراکی دیدم که در میان لالههای وحشی قرمز و زرد، روییده بودند. فقط چندتا عکس ازشان گرفته و دوباره راه را ادامه دادم. از اینجا به بعد باز هم دو تا سربالایی نسبتاً تند است تا بالاخره به حاده فرعی رینه-پلور برسی. این جاده در واقع جاده ناصری و مسیر قدیمی تهران به مازندران است که با احداث جاده هراز، استفاده محلی دارد. نزدیکیهای جاده، افراد زیادی دیدم که خودروها را پارک کرده و به دنبال قارچ یا گیاهان خوراکی میگشتند. در جاده تندتر راه رفتم تا زودتر برسم. بالاخره پس از پیمودن پنج کیلومتر مسیر کوهستانی طی دو ساعت، به اسکوش رسیدم (چون تند رفته بودم دو ساعت شد. در حالت عادی سه ساعت زودتر نخواهد شد). خودروهای بسیاری در جاده پارک کرده و مردم بسیاری در محل برگزاری جشن که پایین جاده قرار داشت، ایستاده بودند. خیلیها هم چادر زده بودند. مراسم آغاز شده بود و عدهای داشتند برف میبردند به طرف چال. خودشان بر اساس روایتهای محلی میگویند این مراسم ششصد سال قدمت دارد. در آن زمان اینجا مراتع خوبی داشت که اهالی اسک در تابستان میآمدند آنها را چیده و به روستا میبردند تا در زمستان بهعنوان علوفه برای دامهایشان استفاده کنند. بنابراین در آن گرمای تابستان، تشنهشان میشد و نیاز به آب برای خود یا چارپایان باربر داشتند. به جز اینها، چوپانهایی که برای چرای گله میآمدند یا مسافرانی که میخواستند از تهران به آمل بروند نیز در راه نیاز به آب داشتند. بنابراین اهالی شروع کردند به کندن چاه. اما همین که قدری میکندند، به سنگ و صخره بر میخوردند. تا اینکه «سید حسن ولی» از روستای نیاک (در سه کیلومتری آباسک) آمد و به آنها پیشنهاد داد نقطه مورد نظرش را بکنند. بنابراین آنجا را کنده و بدون اینکه به صخرهای برخورد کنند، توانستند چاله بزرگی با ژرفای هفت متر و قطر دهانهای با همین اندازه بکنند. سپس دیوارهای آنرا سنگچین کرده و ارتفاع دیوار را تا دو متر بالاتر از سطح زمین آوردند و نهایتاً سرش را پوشاندند. قرار بر این شد که در اولین روزهای اردیبهشت از برفهای به جا مانده زمستان، آنرا پر کرده و درش را ببندند و تابستانها از آب سرد و گوارایش استفاده کنند. سید حسن ولی هم قول داد که غذایشان را هر سال موقع چال کردن برفها که به ورفچال مشهور است، از نیاک برایشان بیاورد. از این رو نیاکیها هم از گذشته در این مراسم شرکت و با اسکیها همکاری میکردند (البته روایات دیگری هم درباره اصل این مراسم وجود دارد که همهشان تا حدود زیادی شبیه هم هستند. ضمن اینکه برخی پژوهشگران و نیز محلیها حدس میزنند هم این مراسم ورفچال و هم مراسم زنشاهی بازمانده آیینهای کهن پیش از اسلام باشد). هرچند گویا همکاریشان اکنون کمتر شده است و مثلاً در گفتگو با اسکیها متوجه تأکیدشان بر این مطلب شدم که ناهار را خودشان می آورند نه نیاکیها. به هر ترتیب از آن موقع تاکنون رسم شده که این سنت را هر ساله اجرا کنند. تا چند سال پیش مراسم در روزهای جمعه برگزار میشد تا همه اسکیها، چه آنها که در خود اسک یا پلور ساکناند و چه آنها که در آمل یا تهراناند به سادگی بتوانند در مراسم شرکت کنند. اما پای گردشگران هم به این مراسم باز شد و حرمتشکنیها از حد گذشت. برخیشان حتی مشروب با خودشان میآوردند و میخوردند. همچنین زنان غریبه هم علیرغم ممانعت اسکیها، به مراسم مردانه میآمدند. چند باری درگیریهایی رخ داد و بالاخره راهکار را در این دیدند که مراسم را دیگر در روزهای وسط هفته و آن هم بدون اطلاعرسانی برگزار کنند. در کشوری که هیچ برنامهریزی مناسبی برای توسعه گردشگری پایدار و آموزش گردشگرانش وجود نداشته باشد، سنتها نیز یا باید مانند جنگلها و طبیعتش توسط گردشگران نابود شود یا آنکه دور از چشم گردشگران و در انزوا برگزار گردد.
بههرحال وقتی رسیدم، بردن برفها در حال انجام بود. اول از همه آقای ایاز را یافته و خودم را معرفی کردم. مصاحبهای هم با وی انجام دادم. مرا همراه خودش برد و نشاند روی پتویی که در همان نزدیکی پهن کرده بود، و همینطور که صحبت میکردیم، هر کدام از ریشسفیدان که عبور میکردند را، دعوتشان میکرد که من با آنها هم گفتگو و مصاحبه کنم. این آقای ایاز از سرشناسهای اسکی است که معمولاً رسانهها هم با وی مصاحبه میکنند. کتابی هم درباره برفچال نوشته و چند کتاب شعر به گویش محلی هم دارد. این روز حالت دید و بازدید هم دارد و کسانی که حتی در نوروز یکدیگر را ندیدهاند، در این مراسم با هم روبوسی میکنند. صبحانه هم برایم گرفت و همراه چای خوردیم. از همان اول هم قول گرفت که ناهار را مهمان ایشان باشم. آقای حبیبی و تعدادی از دانشجویان قدیمیام هم آمده بودند که دیداری تازه کردیم.
برفها را از فاصله تقریباً دویست متری میآوردند و در چال میریختند. برخی تکههای نسبتاً بزرک برف را در دست گرفته، برخی در میان کارتن یا جعبه چوبی گذاشته، برخی چوب یا میله آهنی از میان ان رد کرده و بر دوش خود نهاده، و برخی دیگر هم کولهپشتیهای چوپانی (که از نخ بسیار کلفت بافته میشود و ضخیم است) را بر پشت خود گذاشته و برف را بر آن مینهادند تا کمرشان خیس نشود. هرچند بههرحال خیس میشدند. یک بلندگو هم روشن بود و خوانندهای محلی داشت امیری (یکی از گونههای موسیقی مازندرانی) میخواند. تعداد زیادی هم بودند که تخممرغ پخته، رشته برشته (نوعی شیرینی محلی)، شکلات، بیسکویت و... نذری میدادند. به جز مردم دو روستای آباسک و نیاک که نذری میدهند، جوانانی که تازه نامزد کردهاند هم باید نذری بدهند. اما این نذری را خانواده عروس فراهم کرده و در روزهای پیش از مراسم، به خانه داماد میفرستند. عده زیادی هم موبایل به دست در حال گرفتن فیلم و عکس بودند. امسال برای نخستین بار، امدادگرانی از هلال احمر هم آمده و حضور داشتند. تقریباً ساعت 12 بود که هفت خودرو نیسان پر از برف از راه رسید. چون برفهای اطراف اندک است، همه ساله تعدادی از جوانان میروند تا از فاصلهای کمی دورتر برف بیاورند (که البته در روزگاران قدیم، پیاده از همانجا برف میآوردند. در آن موقع حتی افراد سالخورده هم نذر میکردند که برف زیادی برای چاله بیاورند. چرا که آنرا رسمی مذهبی و به جا مانده از سید حسن ولی میدانند. بنابراین آن منطقه هم مقدس است). نیسانها در نزدیکی چال ایستادند و برخی از مردم رفتند و تکههای برف را از روی نیسان برداشته و در چال که به فاصله 4-3 متری خودروها بود انداختند. نیسانهایی هم که جک داشتند، مستقیماً برفها را درون چال ریختند. عدهای از نوجوانها هم برفبازی میکردند با یکدیگر. بعد که کار برف ریختن به پایان رسید، درب آهنی آنرا بستند. موقع اذان که شد، یک نفر رفت روی بامِ چال ایستاد و اذان گفت. بعد آنهایی که اهل نماز خواندن بودند، وضو گرفته و نمازشان را خواندند. بلافاصله سفرهها پهن شد. هر اسکی جند برابر خودش ناهار میاورد. سفرهها در گوشه گوشه دشت پهن شد و مهمانان هر یک بر سر سفرهای نشستند. همین که از کنار یک سفره بگذری، خودشان دعوتات میکنند به ناهار. همیشه هم غذا زیاد میآید. من هم سر سفره آقای ایّاز نشستم. باقالی پلو با مرغ بود. سر سفره وی به جز من و خودش، دو نفر از دوستانش هم بودند. پیرمردی آمد و پرسید که اگر غذایمان کمچرب باشد، مهمانمان خواهد شد! یکی از دوستان آقای ایاز غذای کمچرب داشت و بنابراین سفرهمان شد پنج نفر. ناهار را که خوردیم، کمکم وسایل را شروع کردند به جمع کردن و رفتن. دیگر مراسم رسماً پایان یافته بود و مردان از یکی دو ساعت پس از اذان ظهر میتوانند به روستا بروند که مراسم زنانه هم در آنجا به پایان رسیده است. زبالههای زیادی، بهویژه لیوان یکبار مصرف در دشت ریخته شده بود. خوشبختانه بهواسطه تجربه چندساله اسکیها، فکر اینجا را کرده و خودروی حمل زباله از پلور آورده بودند. تعداد زیادی هم پلاستیک زباله. جمعیت که شروع کردند به رفتن، من و آقای حبیبی هم شروع کردیم به جمع کردن زبالهها. برخی ریشسفیدان اسکی هم کمک میکردند. دانشجویان دختر در روستای آباسک منتظر بودند و بنابراین آقای حبیبی رفت و جمعیت هم متفرق شد. من و آقای خزایی که مردی تقریباً سالخورده از اهالی اسک و البته ساکن پلور و مُطلع بود، جمع کردن زبالهها را ادامه دادیم. از آقای ایاز شنیده بود که روزنامهنگار هستم (؟). مرتب تأکید میکرد که: «آقا کسی به خدا حرف ما را نمیشنود. بارها درباره نابودی مراتع و محیط زیست اینجا نامه نوشتهایم به مسئولین. کسی گوش نمیدهد. همین کوه روبرو [آن سوی جاده هراز] را یک سرمایهدار آمده و از وسطش جاده کشیده به درازی چند کیلومتر که آب معدنی را استحصال کند. کل کوه را خراب کرده. کسی به حرف ما گوش نمیدهد. شما روزنامهنگارها یک کاری بکنید». راست میگفت. کوه روبرو را جادهای بر میانهاش کشیدهاند که احساس میکنی آثار زخمی دور تا دور کمرش بر جای مانده. بههرحال قول دادم هر کاری از دستم بر بیاید انجام میدهم. شماره تلفن خانهام را هم دادم تا هر وقت مسئلهای اینچنین پیش آمد، زنگ زده و اطلاع بدهد تا من هم خبرش را کار کنم. اما برایش توضیح دادم که کسی گوشاش به این حرفها بدهکار نیست. مثال جالبی میزد؛ میگفت تلویزیون روزانه ساعتها فوتبال کشورهای خارجی را نشان میدهد. هفتهای یک ساعت هم برنامه برای آموزش حفاظت محیط زیست پخش کند. زبالهها را جمع کرده و بار خودرو حمل زباله کردیم. بعد هم به جاده آمده و سوار خودرو همین آقای خزایی شدیم. مرا تا پلور رساند. فروشگاه مواد غذایی دارد. آنجا از هم جدا شده و به نور برگشتم.
برای دیدن تصاویر، فایل پیوست در پایین صفحه را دانلود کنید.
درباره پیامدهای حضور گردشگرران بر این مراسم میتوانید به یادداشت آسیبشناسی گردشگری رویدادهای فرهنگی در همین وبسایت نیز مراجعه کنید.
دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
شماره شبا:
IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان
پیوست | اندازه |
---|---|
22778.pdf | 1.68 MB |
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست